در شهری که از بچگی متولد شدم که در خوزستان‌ بود یک رودخونه داشت‌ و یک جنگل کوچیک داشت شاید به مساحت ۱۰ کیلومتر مربع  و یک قسمت کشاورزی و باغداری که گندم و گوجه و محصولات سبزیجات  و پرتغال و میوه های دیگه پرورش داده می‌شد و یک بخش صحرایی که پر از تپه ها و درها و بیابون بود و با مرز عراق منتهی میشد و پر از تانک های قدیمی و خراب شده و گلوله ها و فشنگ های استفاده شده و نشده که همگی زنگ زده شده بودند هم بود. و دوران ۷ سالگی تا ۱۰ سالگی رو اونجا بودم رو معمولا این‌کار ها رو میکردم و مشغول بودم. اونموقع کامپیوتر و موبایل و تبلت و رایانه نبود و تازه گاز منازل وصل شده بود و تلفن های خط عمومی تازه اومده بودند. خیلی از جاده های فرعی خاکی بودند. و فقط داخل شهر و جاده های اصلی آسفالت بودند. ولی خب تلویزیون. کارتون های سوباسا و کاکرو رو نشون‌می‌داد و عمو پورنگ. و البته فیلم های بورسلی که روی بورس بود.

 

 

ماجراهای رودخونه ⬅️  به خصوص تابستون ها میرفتم شنا میکردم و گاهی خودم تنهایی یا با بقیه ماهیگیری میکردم ، گاهی هم این‌ماهی ها رو با بقیه دوستان و رفقا  در بازار شهر میفروختیم. و یا گاهی اردک های کنار. رودخونه ها رو شکار میکردیم که البته کار خیلی سختی بود.

 

ماجراهای جنگل ⬅️  بیشتر برای جمع کردن دانه های که پرندگان می‌خوردند میرفتیم و تخم‌پرنده ها رو میفروختیم  و اون ها رو جمع میکردیم و یا پرنده های مثل بلبل و گنجشگ شکار میکردیم ،  معمولا بلبل ها رو به حیوانات فروش ها می‌فروختم و کبوترها و گنجشگ های  رو که کشته بودیم رو در بازار به مردم‌ میفروختیم یا گاهی حتی خودمون این گنجشک ها رو در قالب آبگوشت میخوردیم. وی ا حتی گاهی اوقات در زمستون ها و فصل های که بارون میموند بالافاصله قارچ ها رو جمع میکردیم.

 

ماجراهای باغداری ⬅️? گاهی در باغ ها میرفتیم و کار میکردیم و گاهی هم به میادین تره بار میرفتیم و محصولاتی مثل هندوانه و خربزه و بادمجون و گوجه و غیره رو سر خیابون ها به صورت دستفروشی میفروختیم و به همراه رفقا و دوستان و بقیه. ساعت ها در کنار خیابون ها میفروختیمشون.

 

ماجراهای لب مرز و بیابون ها ⬅️⬅️? گاهی  در بیابون ها آنقدر راه میرفتیم تا حتی نزدیک مرز می‌شدیم و تانک ها رو به عنوان محصولات بازیافتی مثل آهن و روی و قلع و مس به بازاریان‌ شهر میفروختیم. ،  و گاهی هم در بیابون ها مار و جغد و حتی روباه می‌گرفتیم و عسل های کوهی رو جمع میکردیم و میفروختیم یا حتی گاهی میخوردیمشون.. و یا بعضی از پرنده های که مخصوص بیابون رو بود رو صید میکردیم. البته اسمشون یادم نیست که بگم.

 

 

 

 

خیلی از کارهای دیگه ای هم‌میکردم گاهی مثل خر سواری. گاهی مثل سگ بازی گاهی مثلا تیراندازی با کمان و اسلحه و خیلی چیزهای دیگه. خودم هم باورم‌ نمیشه در سن ۶ سالگی تا ۱۰ سالگی انقدر پر فعالیت بودم و اون کارها رو انجام داده بودم

 

 

در مورد بزرگسالی هم بعدا میگم