داستان از این قراره که تو محل کار با یه دختر آشنا شدم

قصدمم باهاش جدی بود

بعد چن مدت دیدم با چند تا پسر خیلی بیخود و بی دلیل گرم گرفته طوری که انگشت نما داره میشه

چندین بار بهش گوشزد کردم اونم گفت چون همکاریم به اجبار باهاشون حرف میزنم و از اینجور چرتا

بعد گذشت چن هفته سر یه بحثی باهاش کات کردم و دیگه باهاش حرف نزدم

امشب استوری شو دیدم با همون چن تا پسر رفته بیرون

همه تو این شرایط ناراحت میشن اما من واقعا از ته دل هزاران بار خداروشکر کردم که همچین ماده ای دستش برام رو شد وگرنه بیچاره بودم