روزهای مدیدی گذشته، در این کوچه پس کوچه ها، سالهاست کنارت ایستاده ام، در سخت ترین لحظات ... در یکی از آن روزهای بارانی شهر لیورپول وقتی به کارگر لنگرگاه رو کردم همین که عرق و نم باران را از پیشانی بر میچید زیر لب به من گفت باران سختی است، این کار و بار ما را زیادتر میکند، اما باکی نیست به خیال بازی فردا شب امروز را هم میگذرانیم ...
فردای آن روز دربی مرسی ساید بود، در آنفیلد ... در معبد ستایش بزرگان لیورپول آنهایی که دهه های گذشته لک لک سرخ را در آغوش گرفته و از روزگار سخت عبور کرده بودند ... آن بازی هر چه که بود گذشت، به تصویر بازیکنان خسته لیورپولی که نگاه میکنم همه انها انگار شکست خورده اند، جز تنها یک نفر ... مردی که گویی تازه از جنگ بازگشته ... با چهره ای گرگ و میش ... موهای بورش زیر غبار سفید زمان کم کم ناپدید شده بودند، حالا به نظر ته ریش مردانه ای دارد ... از آن حس و شور جوانی دگر خبری نیست ... اما فقط برای یک هدف ایستاده، برای اینکه به جهان نشان دهد تو هیچ وقت تنها قدم نخواهی زد ... خسته است، شاید به روی خودش نمی آورد اما به نظر می آید کمی بریده باشد ... لبخند میزند تا ما باورمان شود او هنوز ایستاده ... مانند جنگجویان هنوز فریاد آزادی سر میدهد ... اما چه کسی نمیداند زیر آن قبای بلند سرخ ... پادشاه امروز زخم پیری را حس میکند ... حال انگار زمانش رسیده که لک لک سرخ لیورپولی تنها قدم بزند ...
استیوی برو و در گرد و غبار بهاری محو شو ... برو و دل به تنهایی بزن ... برو تا شاید صدها سال بعد افسانه ای به نام "او ما را تنها گذاشت" گوش به گوش بپیچد ... شاید در آن روزگار مادران زیادی داستان تو را به فرزندانشان بگویند ... شاید اما هنوز یکی از ما واقعیت را به خاطر بیاورد ... استیوی رفت اما بدون جام ... رفت و دل به تنهایی زد تا که شاید این نفرین از دوش لیورپول پاک شود ... خداحافظ جرارد