شاید داستان ما این شکلی باید رقم می خورد که یه عاشق دیگه از معشوقش جدا بشه ولی بر خلاف خیلی از داستان های عاشقانه اینجا خبر از مرگ نبود اینجا خبر از جدایی بود استیوی رفت از لیورپول رفت از معشوقش همونطوری که قبل از اون رائول الکس و فرانکی رفتن و شماره ها و پیراهن های مقدسشون رو به رونالدو توز و اسکار دادن ولی هرقدر که کریس توپ طلا بگیره هر چقدر که توز گل بزنه هر قدر که اسکار بدرخشه برای ما الکس رائول و فرانکی نمیشن استیوی هر چقدر تو اروپا با معشوقش فرمانروایی می کرد در یک دوره در انگلیس بد شانسی می آورد شاید این سرنوشت بود که اسطوره ها به یک چیز هیچوقت نمی رسن استیوی به کاپ پرمیر لیگ خیلی نزدیک شد ولی از دستش داد الکس می تونست یورو رو بگیره ولی از دست رفت رائول حقش یه توپ طلا بود ولی خیلی نزدیک بود بازهم از دست رفت فرانکی در همه زمینه ها موفق بود ولی در ملی حرفی برای گفتن نداشتن مقابل ابرقدرت ها استیوی هم رفت شاید خیلی بگن حسرت داشتن یه پرمیر لیگ رو داشت ولی این کاپ پرمیر لیگ بود که حسرتش این بود که دست های استیوی بهش بخوره این توپ طلا بود که حسرت این بود که دست الکس رائول آنری توتی پیرلو ژاوی بهشون بخوره این یورو بود که حسرت به دل موند که یه بار جیجی یا الکس بالای سر ببرنش. شاید توی بعضی زمینه ها اسم هایی که گفتم به موفقیت نرسیدن ولی یادمون باشه اونا اسطورن یک تار موی گندیدشون به صد جام میره.