هرگز نمی‌توانستم به ناصر بقبولانم که هر اظهارنظری از سوی مفسران بی‌بی‌سی یا از سوی کرسی‌نشینان پارلمان مستقیما از سوی نخست‌وزیر القا نشده است و بیانگر سیاست حکومت بریتانیا نیست... آنان هنوز این ضرب‌المثل قدیمی را قبول داشتند که اگر دو ماهی در دریا با یکدیگر بجنگند حتما دست انگلیسی‌ها در پس کار است."

مجاری دیپلماتیک/ همفری تره‌ولیان، دیپلمات انگلیسی و سفیر انگلیس در مصر در دوران جنگ سوئز

روباه

حتی اگر در این که دایی جان ناپلئون، بهترین سریال تاریخ ایران است شکی دارید، مطمئنا در مهم‌ترین دیالوگ تاریخ تلویزیون ایران هم نظر هستیم؛ هر بار که دایی جان ناپلئون، با لحنی مطمئن جملات ایرج پزشکزاد را زمزمه می‌کرد که  "کار کار انگلیسی‌هاست" بخشی از وجودمان با این گزاره پیوند می‌خورد و آتش بحث‌های انگلوفیل‌ و انگلوفوبیا تا مدتها شعله‌ور می‌شد. 

انگلیسی‌ها... میهمانان کنفرانس تهران و آسمان و زمین تهران  و بندر بوشهر و شرکت نفت مسجدسلیمان و میدان فردوسی، سر منوچهری و باغ قلهک و .... داستان ما و هزار و یک صفت و لقب و استعاره برای انگلستان: روباه.... راستی کسی می‌تواند روباه را ببیند؟

 

سر وینستون چرچیل، آخرین جشن تولد دهه‌ی هفتم زندگی اش را نه در لندن  و نه در هایدپارک که در پارک اتابک، حوالی میدان فردوسی تهران می‌گیرد. در سفارت شوروی و در کنفرانس تهران. در کنفرانسی تاثیرگذار در روند جنگ دوم با پرزیدنت روزولت و رفیق استالین. 

چرچیل، تنها کسی است که در عکس معروف کنفرانس تهران با دست باز روی مبل خود لم داده. گلشاییان، شهردار تهران با بادی در غبغب از "تاریخ نوین تهران" می‌گوید و خیابان مقابل سفارت انگلیس را "خیابان چرچیل تهران" نامگذاری می‌کند. چرچیل هم آنقدر سرش شلوغ هست که ملاقاتی کوتاه در سفارت با اعلیحضرت را جایگزین تشریفات مهمان‌نوازی ایرانی می‌کند. بدون خداحافظی رفتید سِر. بی آنکه کسی شما را ببیند! 

مبهوت

50 سال می‌گذرد تا در مستند کودتای 53، ردی از اسناد دخالت دولت بریتانیا در سقوط دولت مصدق بر ملا شود و ما مات و مبهوت که اسناد تقی امیرانی همه‌ی  حقیقت است یا بخشی از آن. 

مات و مبهوت  قحطی بزرگ ایران در زمان جنگ جهانی و رد دستان عمه جان ویکتوریا. مبهوت خاطرات مستر همفر و آمیختن افسانه‌ها و حقیقت. مبهوت.... مبهوت. 

سالها می‌گذرد تا پس از اولین بازی تاریخ فوتبال ایران میان کارگران نفت مسجد سلیمان و مستشاران انگلیسی، بار دیگر چشم در چشم آنها شویم. مات و مبهوت...

اگر گوردون بنکس بهترین دروازه‌بان آن روزگار بود، اگر سیو قرن برابر پله متعلق به او بود.... پس قیچی برگردان مسعود خان مژدهی برابر او هم گل قرن بود در امجدیه و شلیک ایرج خان سلیمانی برابر پیتر بونتی گلی بهتر از آن... 

دروازه‌ی بنکس

الی مک ملود، تری ونبلز، دیدار در قیامت

تنه‌مان به تنه‌شان خورده و نخورده انقلابی به پا می‌شود و بهترین ایران تاریخ و بدترین تیم ملی انگلستان در دهه‌ی 70 میلادی باز هم با هم روبرو نمی‌شوند و اسکاتلندی ها جلوتر از انگلیس آخرین رویارویی مان با فوتبال بریتانیا را رقم می‌زنند و باز هم نیشمان را به به تن‌شان فرو می‌کنیم و  و چند ماه بعد برچسب استعمار پیر، دیدارمان میفتد به قیامت...چه کسی باور می‌کند روزی دوباره نام ایران و انگلیس با هم پیوند بخورد؟ 

چه کسی باور می‌کند بلیت سرراست دوحه پاریس را با سفر از دوحه به توکیو، از توکیو به ملبورن و از ملبورن به پاریس تاخت بزنیم.

روزی که چشم در چشم تری ونبلز شدیم. 20 سال و یک عمر بعد از انقلاب هم هنوز انگار نه انگار چیزی عوض شده. روزنامه ها همانقدر از نخوت ونبلز می‌نویسند که درباره الی مک کلود مربی اسکاتلند نوشتند. ما همانقدر   برابر هری کیول و مارک ویدوکا "مظلوم" و "بی تجربه" اما "با غیرتیم" که  در مقابل کنی دالگلیش و ارچی جمیل.

استرالیا می‌شود اولین رقیب غربی فوتبال ما پس از 57. از خجالت ونبلز و پسرانش با لباس وستهم و لیدز و استون ویلا در می‌آییم و آنقدر خوشحالیم از باز شدن درهای غرب و شکست انگلیسیها که فراموش می‌کنیم ونبلز یک سال دیرتر به دیدارمان آمده. و این استرالیای 97 است نه انگلیس یورو 96 با شیرر و گسکوین... 

جک استراو، علی جهانبخش و خطوط موازی

همان سالهاست که کیلومترها دورتر از کریکت گراند ملبورن، درها و قفل ها باز و بسته می‌شوند. این بار جک استراو، سالها پس از سر وینستون چرجیل میهمان عزیز سعدآباد است. شاید اين‌بار سو تفاهم ها کنار برود. شاید بیشتر بشناسیمشان.... شاید...

ثمره‌ی فضای باز سیاسی و گفتگوی تمدن‌ها و سفر استراو، سالها بعد می‌شود یک جلد کتاب از وزیر خارجه‌ی بریتانیا با عنوان :

"کار، کار انگلیسی‌ها ست..."!

خطوط موازی، هیچ‌وقت به هم نمی‌رسد. و خطوط واگرا روز به روز از هم دورتر می‌شوند؛ در روزهای خوش علی دایی و مهدوی کیا در آلمان، کریم آقا ناکام بزرگ در ترکیب چارلتون انگلستان است. تونی بلر، دست در دست جرج بوش، دشمن درجه یک جمهوری اسلامی است و انگلیس، انگلیس تر از همیشه...

تا شیخ درس خوانده ی گلاسکو از راه برسد و بازهم چند سفر آقای هموند و... ایندفعه گروهی به دنبال انقلاب سوم و چهارم، با مودم‌های غنیمتی بالای دیوار سفارت بریتانیا در تهران...

خطوط موازی را حتی قیچی برگردان علی جهانبخش در روز کریسمس در بندر جنوبی برایتن هم به یکدیگر نمی‌رساند.

حسرت خلیفه

هنوز کار، کار انگلیسی‌ها ست، هنوز "غربی‌ترین" سرزمین اروپا، بریتانیای کبیر است و هنوز درست و حسابی انگلیسی‌ها را نشناختیم.

تا آن روز در بهار. آن روز در دنیای پس از کووید. آن روز در عجیبترین مراسم قرعه‌کشی جام جهانی با چرخش مستانه دستان مردان دشداشه پوش... آن روز: انگلستان. گروه B. ایران... گروه B

اولین ملاقات پس از اینهمه سال در استادیوم خلیفه در راه است. در کرانه‌های خلیج فارس. خدا می‌داند که چقدر منتظر جدال با انگلیس بودیم. مبدعان فوتبال. کشوری که بر خلاف آلمان و آرژانتین ایتالیا، بی دلیل و با دلیل منفورترین تیم ملی در میان طرفداران ایرانیست. چرا؟ راستی چرا طرفدار انگلیس نمی‌شویم؟ 

ناگهان ابرهای تیره و تار از راه می‌رسند. هیچ سوالی جواب داده نمی‌شود. رازهای قدیمی دفن می‌شوند و رویاها در زمستان دوحه محو.... در روزهای پرآشوب تهران و ایران. در روزهای آزادی  محرمانه‌ی نازنین زاغری. در جام جهانی که گروهی در انگلستان دم از تحریم آن به خاطر رعایت نشدن حقوق بشر می‌زنند و گروهی در ایران به تیم ملی پشت می‌کنند.

کاشفان تئوری "جام جهانی توطئه‌ی غربی‌ها برای فریب مردم دنیاست" می‌شوند سینه چاکان لذت بردن از بازی تیم ملی در جام جهانی. می‌شوند مهمان ورزشگاه‌های قطر. و مسافران لوکس جام جهانی در ریو و مسکو، ندای فوتبال و سیاست و این تیم ملی کیست را سر می‌دهند.

همه چیز به هم می‌ریزد. در ورزشگاه خلیفه. در آوردگاه کی روش زبان باز و ساوتگیت خسته از زخم زبان. در مهمترین مسابقه‌ی فوتبال تاریخ ایران. انگلیسی‌ها پس از یک قرن، به جای ملکه، برای سلامتی شاه چارلز دعا می‌کنند و در ایران، بلوای خواندن و نخواندن سرود ملی، آتش را پیش از سوت آغاز میفروزد. غوغایی است. از تهران تا دوحه.... 

در بازی ایران، انگلیس، کار، کار.... تو بگو دایی جان ناپلئون.