به نام خدا 

.

چون زلف توام جانا در عین پریشانی

 

چون باد سحرگاهم در بی‌سروسامانی

 

من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم

 

تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی

 

خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم

 

تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی

 

ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی

 

من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی

 

در سینه سوزانم مستوری و مهجوری

 

در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی

 

من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی

 

من سلسله موجم تو سلسله جنبانی

 

از آتش سودایت دارم من و دارد دل

 

داغی که نمی‌بینی دردی که نمی‌دانی

 

دل با من و جان بی‌تو نسپاری و بسپارم

 

کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی

 

ای چشم رهی سویت کو چشم رهی‌جویت ؟

 

روی از من سر گردان شاید که نگردانی

.

شاعر: رهی معیری

گوینده: رشید کاکاوند