طرفداری | پیولی ادعای بزرگی در مورد سطح لیگ حرفه‌ای عربستان دارد.

استفانو پیولی که این‌روزها هدایت النصر عربستان را به عهده دارد، در گفت‌وگویی خواندنی با گاتزتا دلو اسپورت راجع به جدایی‌اش در میلان، زندگی در کشور عربستان و هم‌چنین تجربه هدایت کریستیانو رونالدو صحبت کرده‌است. شرح گفته‌های این سرمربی ایتالیایی را در ادامه می‌خوانید:

سعی می‌کنیم روندی کاملاً حرفه‌ای داشته‌باشیم. از ساعت ۷:۳۰ تا ۱۶:۳۰ در زمین تمرین هستیم، حتی وقتی گرما به ۴۵ درجه سانتی‌گراد می‌رسد هم کار ما متوقف نمی شود. روزهای جمعه به‌احترام مناسک مذهبی، تمرین‌ها را ساعت ۱۱ به پایان می‌رسانیم. 

من در یک مجتمع مجهز با همسر، پسرم و اعضای کادرم زندگی می‌کنم که حدود ۳۰ کیلومتر با زمین تمرین فاصله دارد. وقتی بی‌کاریم، پدل بازی می‌کنیم، به بولینگ می‌رویم و رستوران‌های قومی مختلف شهر را کشف می‌کنیم. به‌جز ترافیک، همه‌چیز در این کشور عالی است.

فقط چند کلمه مثل "یالا" که هر روز در تمرین برای گفتن "بیا بریم، بیا بریم" استفاده می‌کنم و "مبروک" که به‌معنای تبریک است.

همه‌جا! در مراکز خرید، در رستوران‌ها. مرا "بیولی" صدا می‌زنند، با ب. می‌گویند: "چاو بیولی، آث میلان، اسکودتو!" اینجا طرفداران میلان خیلی زیاد هستند.

بهتر از چیزی است که فکرش را می‌کردم. شش یا هفت تیم عربستانی می‌توانند در سری آ رقابت کنند و سه یا چهارتا از آن‌ها می‌توانند برای سهمیه لیگ قهرمانان بجنگند.

اگر نیم ساعت زودتر به تمرین برسم، رونالدو ۲۵ دقیقه زودتر آنجاست. او اولین نفری است که سوار اتوبوس می‌شود. رونالدو یک فرد کمال‌گراست که از خودش و دیگران انتظارات زیادی دارد. 

او برای تیم زندگی می‌کند، کمک می‌کند، مشورت می‌دهد. گاهی اجازه می‌دهم با بازیکنان صحبت کند. نمی‌توانم با او مثل دیگران رفتار کنم، اما او باهوش است و به نقش خودش و من احترام می‌گذارد.

آن‌ها شخصیت‌های متفاوتی دارند. زلاتان پرشور بود و شخصیتی سلطه‌جو داشت. کریستیانو یک افسانه است. می‌خواهد به هزار گل رسمی برسد و قطعاً به آن خواهد رسید؛ خیلی دور نیست.

وقتی به النصر پیوستم، زلاتان به من پیام داد. من هم بعد از پیروزی میلان مقابل رئال مادرید به او تبریک گفتم. وقتی در ریاض یکدیگر را دیدیم، همدیگر را در آغوش گرفتیم. مربی‌گری او لذت‌بخش بود، اما آسان نبود و همین موضوع بخشی از لذت کار با او بود. با ماسارا و مالدینی هم هنوز در ارتباطم. آن‌ها بسیار صادق و باکفایت بودند و درک ما از یک‌دیگر، بسیار قوی بود. یادم می‌آید که با پائولو بحث‌های شدیدی داشتیم، چون هردو لجوج بودیم.