پی من را جویید به سراغم آمد دست در دست نهاد بینداخت بر من یک دواج دیبایی

 

گریست بر حالم خنده زد از عالم  بپوزید از من شماتت ورزید نکوهید خود را

 

برآوردم از زیر دواج یدی به سوی آسمان بنواختم تا سحر بر زلف کبود وی

 

گفتمش او را  ای زیباتر از یوم و نهار بوسه ای خواهم زد بر آن سر رنج دیده که تنها تو را خواهم یافت هر شب در این ماتم سرا...