درود دوستان عزیز

هر گونه توهین به قومیت خاص در این داستان

نشانه ندانستن نویسنده است و هیچ‌گونه منظوری ندارد

《همه ی ایران سرای من است》

سلام.من محمدعلی فرزند ناخدا هستم ممد صدام کن کاکو مورخ۸/۸/۱۲۰۸ من راوی یک داستان نیستم،من فقط یک نامه رسان هستم نامه‌تو رابط من و تاریخ هستی مو به مویِ حرفامو به خاطر بسپار تو یِ شب طوفانی من ناخدای کشتی تفریحی چند تا جوون بودم خیلی راضی نبودم به قبول کردن اون ها، اما پول بسیار خوبی میدادن... من نیاز به پول داشتم اون روزا اصلا وضعیت خوبی نداشتم همسرم از من جدا شده بود. پدرم فوت شده بود و مادرم گوشه ی بیمارستان نیازمند پول بود. راستش کشتی اون جوون ها اسمش تفریحی بود. اون ها به من میگفتن چند تا قاتل هستن که دچار یک تصادف شدن و الان هم میخواستن فرار کنن. از اصل ماجرا دور نشدیم، طوفان و بارون شدیدی فضا رو ترسناک کرده بود رعد و برق هایی که برای من عادی بودن اما اون شب... . داشتم کشتی رو متوقف میکردم برای استراحت و غذا، عین همیشه با خودم اهداف آینده رو مرور میکردم: داشتن تور تفریحی همسر، و سه پسر و سه دختر که یک خانواده ی هشت نفره داشته باشم چون عدده مورد علاقم هشته. همین حرفا دیگه! تیزی چاقو رو حس میکردم داشت می‌برید،رگم رو دقیق حس ترس کنجکاوی اون ۵ تا جوون ۷ نفر رو کشته بودن من هشتمین نفرم؟ این سوالی بود که مدام تو سرم می‌چرخید برگشتم ببینم حرفش چیه که یه چیزی خورد تو سرم. چند ساعتی خواب بودم یا بهتره بگم بیهوش بودم تا اینکه بیدار شدم و دیدم ساعت ۸ و ۸ دیقه‌س کشتی درحال حرکت بود کی داره کشتی رو میرونه  اون شاگرد دست و پا چلفتی؟ نه امکان نداره

ادامه دارد...

ممنون میشم داستان رو بخونید

و نظرتون رو بهمون بگید