پاشو مرد ... دارن میان، اگه همینجا بمونیم جفتمون رو میکشن ... فیلیپ اشپیلمن سرباز جوون لهستانی روی زمین در کنار ساعت میدان مرکزی شهر دراز کشیده بود و ادوارد بریتانیایی سعی داشت وادارش کند که از جای خودش بلند شود اما ... دیری نگذشت که سرلوله تانکهای کلنل اس اس از پشت دیوارهای سیاه و سفید آن روز بیرون زد ... ادوارد دست فیلیپ را گرفت و دور گردنش انداخت اما چند قدمی که جلوتر رفت باهم به زمین افتادند ... پای ادوارد زخمی بود و توان کشاندن فیلیپ را نداشت ... تو برو ... زندگی من همینجا تموم میشه ... فیلیپ از ادوارد می خواست تا او را همانجا رها کرده و جان خود را نجات دهد اما ادوارد او را تنها نگذاشت ... دقایقی بعد سربازان نازی به میدان شهر رسیده و آنها را دوره کردند ... . . . زمانی خواهد رسید که انسانها خودشان را فدای آنچه دوست دارند میکنند، شاید یکی برای کشورش و شاید هم یکی برای چیزهای دیگر...