صبحی دیگر فرا رسید و  روزی نو در انتظار من است

لیک امروز تاب و توان  در رگ های سبز نازکم قلت یافته است

مادر را بر سر بالین خود می یابم با آن صدای ظریف مرا ندا می دهد "بلند شو پسرم ، بلند شو. مهمان آمده است"

با بازمانده توان خویش و رمقی که در من ته نشین شده است ، احوالپرسی ای ساده و عاری از هر گونه رنگ‌و‌ لعابی انجام می دهم. گمان کنم که امروز سیمای من همچون شجری بهاری ، شکوفه داده است؛ آخر هر کس که از در وارد شده، ابتدا سراغی از من می گیرد. رفته رفته هیاهوی جمعیت فزونی یافته و دارِ شلوغی ، گوش های مرا به بالا می کشد... روز زیبنده ای برای گردش است بنابراین گروهی به گشت و گذار می رویم.  پیش از این گردش خانوادگی، تماما سر و روی مرا شسته و رخت سفیدِ نویی بر تن نحیف من کردند. آرامش خاصی در لابه‌لای برگ درختان نهفته است. لیک نمی دانم چرا هر که را که می‌نگرم ، چشمانش از اشک سیراب شده است. حتی مزاح گویی ، حیله‌گری و شوخی های من نیز به این جمع خسته ، روحی تازه نمی‌دمد. گویی هرگز وجود نداشته ام... ناگهان همه در پیرامون من حلقه می زنند. هر که به سهم و نوبه خود از من خداحافظی می‌کند. رفته رفته ، نور کم و کمتر می شود.  جای و بستر من راحت نیست. این جا و جامه بسیار سرد و زبر است. گمان کنم که باید مدتی مدید با این شرایط سازش یابم. شاید هم تا ابد!