سال کنکور این شعر رو در باره ی همین پدیده شوم (کنکور) گفتم...

بگفتا خردجوی سال چهار/بخواهم گرفتن جهان را مهار بخواهم شدن دکتر و پرفسور/بسان برونستد ،میلیکان و بور بخواهم که رفتن به دانشکده/تو استاد راهی نشانم بده بگفتا معلم به آن چارمی/ مجوی علم زیرا کنون سالمی که یک سال دیگر نباشد درست/ هر آن کس که تحصیل عالی بجست در این ره بباید کنی جان خویش/ تو افزون تر از قلب فرهاد ریش نباید بیاید تو را چشم خواب/ نباید بجوید دهانت کباب نباید که باشی تو خوشحال و شاد/ چو کنکور باشد تن تو مباد بگفتا خرد جو که ای محترم/ ای استاد عالیَ و تاج سرم چگونه تونم کنم زندگی/ رهایی بیابم ز عیش سگی که گر نایدم دانش و علم و فن/ چگونه توانم بیابم ثمن بگفتا معلم که ای خیره سر/مبادا شوی بهر دانش تو خر که دانش نباشد کلید درت/مگر سنگ خوردست تو بر سرت که گر عیش خوش خواهی و پول و زر/ بباید کنی کج خرت را تو سر بباید روی سمت بازار و کار/ بباید شوی سوی ارز و دلار بگفتا خردجو که خود دیده ام/ و افزون تر از دیده بشنیده ام که بودست در علم و فن پول و حال/ مثالش فریتس هابر و مارتین هال بگفتش معلم که ای خنگ و منگ/ ببودست اینها همه در فرنگ کدامین اینها در اینجا بدست؟/ که ایران مر این سر زمین نام است

چکاد یزدانی

* مواردی که بولد شدن اسم دانشمند هستن!!!!!