با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او

 

در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود

 

بازآی و بر چشمم نشین ای دلسِتان نازنین

 

کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود

 

صبر از وصال یار من برگشتن از دل‌دار من

 

گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود

 

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

 

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود