برگشتم و نظری انداختم

به ورای خویشتن

سفره ای پهن بود به بلندای بیژن

به حضور خویش پذیرفتم

هر مرد و زنی را

با شعاری 

که حی و زنده می باشد

کمال و معرفتْ اینجا

 

 

بُردَم از یادم 

آن خودِ حقیقی‌ را

بیافتم تن خود را 

زخمی و بیمار

به خود آمد و دیدم

که غرقه‌ی خونم

هرچند به دیری 

 

 

فریاد کمک دادم و 

فریادِ مرا نشنید

 

 

اشارت کردم 

به آن تن زخمی

تمنا کردم 

به هر که بنشست

بر سر آن سفره‌ی‌ رنگین

 

 

جوابم را ندادند که ندادند که ندادند

نیافتم اثری از طینت او

به جز ردپاهایی گل‌آلود

 

 

آمدند ، خوردند ، کشتند ، بردند و رفتند

 

 

بزیستم تنها در ویران سرایی

ببستم عهد و پیمان با دلِ خویش

که دیگر هرگزِ هرگزْ نَیُفتم

در چنگِ هر ، صیاد خبیثی

 

 

ولیکن که خبر دارم  

دلم آیینه‌ای صاف است

به زودی چال خواهم کرد

تمامِ خاطرات بدْ

و بیندازم ، خوانی بی انتها

برای هر کس و ناکس