همیشه  به این فکر میکردم که هدف از زندگی کردن مون چیه 

چرا باید زندگی کنیم 

چرا باید موفق بشیم

چرا باید ازدواج کنیم و بچه دار بشیم 

اصلا چرا باید آدم خوبی باشیم وقتی نمیدونیم کی هستیم و به کجا میریم 

همیشه بعد از یکی دو روز فکر کردن و صحبت با دوست و رفیق و یه مهمونی رفتن یا باشگاه رفتن دوباره به روال عادی بر میگشتم و خودم رو با روزمرگی سرگرم میکردم 

اما الان احساس احمق بودن میکنم . چند روزیه که ذهنم دوباره درگیر این سوالات شده و دارم دیوونه میشم . می بینم اطرافیانم هیچکدوم به این چیزا فکر نمیکنن و فقط دنبال بقا و لذت بردن هستن احساس میکنم بشر موجود فرومایه و حقیریه . حتی پریروز  توی یه مراسم نوروزی مربوط به یکی از روستاهای کردستان که رفتیم حدود 50 هزار نفری اومده بودن و همه خوشحال بودن و دست میزدند من حالم داشت بهم میخورد و با خودم میگفتم که چی . 

بعضی وقتا میگم کاش انسان مثل حیوانات بود و این مغز پیچیده رو نداشت 

تا به حال به این حد از پوچی نرسیدم