دیر دیر می آیم اما زودتر از همه در اینجا حضور داشتم یادش بخیر 

پیشه ام نویسندگیست

تا جایی که یادم می امد سر کلاس انشا در مدرسه همه میرفتند پای تخته و انشایشان را میخواندند

اما من اخر از همه میرفتم به معلم میگفتم آخر من گریه ام گرفته !

او چگونه مرا حیران نگاه می‌کرد: شهریار همه دنبال نمرن، تو نشستی ته کلاس پنج خط نوشتی گریه میکنی ؟! 

اما او نمی‌دانست که چقدر روح من با نوشتن التیام می یابد ، چقدر احساسات مرا مانند کودکان به شیطنت وا می‌دارد

یادش بخیر وقتی آن روز پای تخته رفتم دیر تر از همه رفتم ولی زودتر از همه تمام کردم

بعد از پنج خط که نوشته ی انشای من بود فقط چند قطره اشک آن را تمام کرده بود

فقط اشک بود که رفیق قلم شده بود تا او را در ناتوانی من هنگام نوشتن و فهماندن احساساتم به همگان یاری دهد

هنگامه ی فصل بهار است ولی خوب می‌داند زمستان که درختان چه زخم عمیقی دارند ...