امواج خروشان کلاف برای سه دهه فوتبال انگلستان را تحت تاثیر خود قرار داده بود. در دربی، کشتی پر زرق و برق لیدز یونایتد را با معجزه ای باورنکردنی غرق کرد، در لیدز، در 44 روز طوفانی به پا نمود که سالها بعد فیلم و کتاب آن به صدر جدول فروش رسید، در فارست افتخارات را خارج از مرزهای انگلستان برد و دو بار جام باشگاه‌های اروپا را فتح کرد و سرانجام با تولد لیگ برتر و دنیای پول و مالکان ثروتمند و پا به سن گذاشتن کلافی، به ساحل آرام خود رسید.

آخرین شغل برایان کلاف، مهاجم ترکه ای میدلزبورو، مربی دربی کانتی، لیدز و فارست و کارشناس بی بی سی و ای تی وی، ستون نویسی مجله فورفورتو بود. بیست و پنج سالگی فورفورتو، مصادف است با نودمین سالگرد تولد برایان کلاف. در زیر، پنج یادداشت کوتاه کلاف در ماهنامه فورفورتو را می‌خوانید. خاطرات، دستورالعملها و البته... بله خب، کلافی همیشه راست نمی‌گفت. مثل خود ما

مربی خشمگین

می 2003

من از واکنش‌های منفی نسبت به خشم الکس فرگوسن در رختکن منچستریونایتد که بادمجانی بالای چشم دیوید بکام کاشت، شگفت زده شده ام. 

خانم بکهام با دفاع از دیوید عزیزش و خبرنگاران عملا کمکی به حل ماجرا نکرد و فقط توانست چند قاب خوب برای عکاسی از او هدیه کند. 

بهتر بود او برای کلاس آواز می رفت - و خدا می داند که او به آن نیاز دارد. 

خود من بارها با ناامیدی و خشم هزاران بار به کفش‌ها در  رختکن لگد زده ام. مردم باید درک کنند که این عصبانیت آنی و ناشی از کار مربیان است. شما زمان و مکانی برای کنترل احساس شدید ناامیدی خود در  یک محیط پر هیاهو ندارید. فرگی در جام حذفی به بزرگترین رقیبش، آرسنال باخته بود و من کاملاً درکش می‌کنم.

خود من بعد از شکست مقابل پورتسموث در مرحله یک چهارم نهایی جام حذفی به شکم مارک کراسلی مشت زدم. نه به این دلیل که اشتباه او منجر به گل شد، بلکه به این دلیل که او اوایل هفته پس از درگیر شدن و زد و خورد در بارنزلی، شب را در سلول پلیس گذرانده بود. 

من همین کار را با روی کین انجام دادم، زیرا او دستورات من را در یک بازی انجام نداده بود، و این به خاطر گوش ندادن به دستورات من قبل از بازی بود. او در فارست تنها بود و بعید نبود که به زودی با کسی درگیر شود، ممکن بود آن نفر من باشم. پس باید حواسم را جمع می‌کردم. بعد از آن روی کین هر کاری که به او می‌گفتم را انجام می‌داد. 

روی کین، کلاف را به عنوان مربی دوران فوتبال خود انتخاب می‌کند 

 

شکست ناپذیران، کلاف را هم به اشتباه می‌اندازند

ژانویه 2003

زمانی که سرمربی بودم، به این شهرت داشتم که نسنجیده حرف میزنم، اما حتی اولد بیگ اد (لقب کلاف) هم نمی‌توانست ادعای آرسن ونگر را مطرح کند؛ آرسنال می‌تواند فصل را بدون شکست در لیگ برتر به پایان برساند. .

اگر یک نقل قول وجود داشته باشد که او را پشیمان کند، همین است. این حرف، از مربی که زیر فشار، با آرامش پیش می‌رود و  نظم و انضباط را در تیم حاکم کرده شگفت انگیز بود. اگر این جملات به یکی از روسای در خلوت، و در حال سرو نوشیدنی، گفته شود برایم قابل تصور است اما در برابر رسانه‌ها؟ 

باید می گفت که از اینکه تیم اینقدر خوب بازی می کند خوشحال است و می‌داند هر روند شکست‌ناپذیری روزی به پایان می‌رسد.

اما ونگر هواداران و بازیکنان تیمهای حریف را تحریک کرد، به رسانه های طماع خوراکی معرکه داد تا مدام به  او فشار بیاورند. 

خوب می‌دانم الان به چه فکر می‌کنید - ببینید کی داره این حرفها رو در با ه ونگر میزنه  کلافی که خودش بارها ادعاهای بزرگ کرده و هیچکدام به حقیقت نپیوسته.

خب درست است من این کار را کرده‌ام. ، موافقم، و الان  پیرتر از آن هستم که بتوانم راهم را تغییر دهم. وقتی در اوایل 20 سالگی در میدلزبورو گلزنی پرکار بودم، در مطبوعات محلی کنار از هم تیمیهایم بدگویی می‌کردم. من از اینکه چهار گل بزنیم، و در سوی دیگر زمین به خاطر اهمال مدافعان پنج گل بخوریم کلافه بودم و مدافعانمان را علنا با حرفهایم ​​سلاخی می کردم. من خیلی پوست کلفت تر از این بودم که منتظر باشم کسی از من حمایت کند - مدت ها طول کشید تا متوجه شوم در بین هم تیمی هایم محبوبیت ندارم. 

وقتی مربی شدم، باید حرفهای دیگری می‌زدم. بعضی اوقات می‌دانستم که پیش‌بینی‌های درستی درباره عملکرد تیمم انجام نمی‌دهم. پیروزی در تمام بازیهای طول یک فصل  بسیار سخت است. جسارت من در آخرین فصل مربیگری ام نتیجه معکوس داشت. 

زمانی که با فارست به دسته دوم سقوط کردیم. همه مدام می‌گفتند ناتینگهام فارست آنقدر خوب است که سقوط نمی‌کند، فوتبال خوبی بازی می‌کند، و من در آن فصل برای مدت طولانی همین‌ حرفها را تکرار می‌کردم. می خواستم از بازیکنانم و کادر مربیگری محافظت کنم، بنابراین سعی کردم با بیان اینکه از مشکل خلاص می شویم به آنها روحیه دهم.

سرانجام زمانی رسید که من پذیرفتم سقوط خواهیم کرد و این کشنده بود. از مسیر حقیقت، فاصله گرفته بودم و باید به راه درست باز می‌گشتم اما دیر شده بود. من اسیر پروپاگاندای خود شده بودم...

 

رونی چاق

ژانویه 2003

وین رونی جوان مشخصاً یک نوجوان با استعداد است، اما باید منتظر باشیم تا ببینیم او واقعا چقدر خوب است. تنها چیزی که در مورد او می دانم این است که او یک گل عالی به آرسنال زده و از پدرش بزرگتر به نظر می رسد! آنها مثل سیبی که از وسط نصف شده هستند - همان مدل مو، همان گردن کلفت اما واقعا باور نمی‌کنم که وین فقط 17 سال دارد.

شبیه قهرمان‌های بدنساز بوکس ساحلی است. وزنش ممکن است  مشکل ساز باشد. باید سخت تمرین کند وگرنه با گذشت سن، به جای یک فوتبالیست عضلانی، چربی جای عضلاتش را می‌گیرد. رونی جوان هنوز اول راه است.

واقعا 17 سال دارد؟ 

به دسته‌های پایین نگاه کنید

نوامبر 2003

اگر من یک مربی جوان باهوش بودم، بازی تیمهای راشدن و دیاموند در سطح ششم فوتبال انگلیس برایم جذاب بود. نخندید. به پیشرفت  آنها خوب بنگرید - صعود از دسته سوم لیگ کنفرانس به دسته دوم و تثبیت جایگاه در آن. برایان تالبوت پس از شکست در وست بروم که احتمالاً او را در مربیگری آبدیده تر کرده، اکنون در راشدن مربیگری می‌کند.

من او را وقتی یک بازیکن بود دوست داشتم. آنها یک استادیوم فوق‌العاده دارند. و رئیسی که از مربی تیم خود حمایت می‌کند.. از نظر من، راشدن پتانسیل بالایی دارد. قسمت شرقی میدلندز به اندازه‌ای بزرگ است که ورزشگاه‌هایش همیشه پرشوند.، و اگر به من بگویید آنها تیمهای بسیار کوچکی هستند، پس ویمبلدون، بارنزلی، ایپسویچ و واتفورد چطور؟ همه آنها زمانی لیگ برتر بوده اند و من دلیلی نمی بینم که راشدن با تالبوت و راشدن در آنجا نباشند.

لیدز آنقدرها بد نبود! 

می 2002

بسیاری فکر می کنند بزرگترین بحران من در مدیریت در سال 1974 رخ داد، زمانی که لیدز پس از 44 روز کار من را اخراج کرد. این مزخرف است.

در آن زمان من داشتم همه چیز را درست انجام می‌دادم، اما هیئت مدیره در برابر قدرت بازیکن تسلیم شد. بیلی برمنر من را دوست نداشت و این را به وضوح بیان می کرد، بیشتر از جانی جایلز - او شغل من را می خواست اگرچه به آن نرسید. 

پس زیرابم را زدند. یک روز در تمرین، می خواستیم پنج به پنج بازی کنیم – برمنر و جایلز می خواستند بروند، اما من به آنها گفتم که بمانید. آن روزها هنوز آنقدر جوان بودم که بتوانم خودم هم بازی کنم، آنها در بازی از خجالتم با چند تکل در آمدند. زمین خورده بودم و ساعتم گم شده بود. مسئول زمین تیم آن را پیدا کرد و گفت: "تو کار را درست انجام می دهی." 

اخراج من از لیدز برای اولین بار به من امنیت داد. مانی کازینز رئیس باشگاه تا پنی آخر قراردادم را به من پرداخت کرد. سه ماه بعد، من در فارست بودم. دیگر مشکل مالی نداشتم و نگران شکست نبودم زیرا می دانستم در کارم خوب هستم.

  سه چهار ماه اول مشکلاتی داشتم، زیرا تعدادی از بازیکنان واقعا آشغال بودند، خوشبختانه به من فرصت داده شد تا از شرشان راحت شوم. بنابراین من هرگز پس از تجربه لیدز احساس نکردم بحران در زندگی نکردم. هر مربی که در جایی شکست خورده و به دنبال عبور از چالش است، باید این اصول را درک کند: آرام باشید، منصفانه بیندیشید، لبخند بزنید و در گذشته باقی نمانید 

برمنر از من بدش می‌آمد