طرفداری | با شکست دادن ایتالیا در خانه در ۱۷ نوامبر، تیم ملی فرانسه تا حدی پس از سال ۲۰۲۴ ناامیدکننده، کمی آرامش یافت. در آن روز فرانسه کاپیتان جدیدی هم داشت؛ ابراهیما کوناته.

اکنون کوناته در ۲۵ سالگی، هم در تیم ملی فرانسه و هم در لیورپول مورد احترام همگان است. مدافع متولد پاریس در مرحله حذفی لیگ قهرمانان به شهر خود بازگشت تا با لیورپول در برابر پاری‌سن‌ژرمن قرار گیرد. پس از برد ۱-۰، کار در بازی دوم بیخ پیدا کرد. کوناته با تکلی نصف و نیمه، آلیسون، دروازه‌بان خود را گیج کرد و دمبله با بغل‌پایی ساده از فاصله‌ای نزدیک، دروازه قرمزها را گشود و در نهایت لیورپول با ضربات پنالتی از دور مسابقات حذف شد.

به اعتراف خودش، کوناته پیش از آغاز فصل تصمیم گرفته بود تا بازی و شکل رهبری خود در زمین را تقویت کند، تا شاید هواداران فوتبال بالاخره او را ببینند و‌ مهم‌تر از آن، به او گوش دهند. به هر صورت، او به‌طور روزانه در کنار بهترین مدافع میانی جهان، ویرجیل فان‌دایک، درس و مشق خود را انجام داده است!

این مصاحبه بسیار خودمانی با دل‌گشایی‌های بسیار جذاب و شنیدنی (و از دید من) مهمی همراه است. انگار دو دوست در روز تعطیل، فارغ از همه‌چیز، مشغول مکالمه هستند. سر فرصت، بدون عجله! مشخصه فرانسوی‌ها است؛ ساعت‌ها سر میز می‌نشینند و با خوردن و نوشیدن، ساعت‌ها صحبت می‌کنند. برخلاف ما که ساعت‌ها برای به‌بار آوردن غذا زحمت و انرژی می‌گذاریم و طی ۱۵ دقیقه یا کمتر، کلک کار را می‌کنیم، بی‌آن‌که کلمه‌ای جز «ماست»، «سالاد» یا «نون و پیاز رو می‌دی لطفاً؟» در میان‌مان رد و بدل شده باشد!

بخشی از ترجمه فرانسوی این مطلب بلندبالا را برادرم شاهین و بقیه آن را دوست صمیمی‌ام، شاهرخ تبریزی که در ژنو مستقر است، انجام داده است و من در نهایت فارسی آن را راست‌و‌ریست کرده‌ام.

سعی کردم حال‌وهوای این گفت‌و‌گوی طولانی و خودمانی را در فارسی حفظ کنم. اصلاً از آن مصاحبه‌های کلیشه‌ای ورزشی نیست و حاوی نکات ریز و جذابی برای علاقه‌مندان جدی‌تر است؛ آن‌هایی که بیزار و خسته از اخبارهای دو خطی زودگذر هستند.

امیرحسین صدر
۱۵ مارس ۲۰۲۵

ابراهیما کوناته
غلبه فرانسه بر ایتالیا در سن سیرو با کاپیتانی ابراهیما کوناته
  • بعد از پیروزی تیم ملی فرانسه مقابل ایتالیا کاپیتان تیم بودی، سه روز تعطیلی در پاریس داشتی. این اتفاق زیاد هم عادی نیست، درسته؟

حق داری، خیلی نادره! گاهی یکی دو روز استراحت داریم، ولی به‌ندرت از دو روز تجاوز می‌کند. یه جورایی گاهی خیلی دل آدم تنگ می‌شه، اما بگذار بگم این بخشی از شغل ما و فداکاری‌هایی است که باید انجام دهیم. این بار تقریباً چهار روز وقت داشتم. موفق شدم خوب بچرخم، به رستوران‌ها‌ و کافه‌های موردعلاقه‌ام سر زدم، از جمله پاتوق همیشگی‌ام، «لا گراند آمالفی» که همیشه در آنجا راویولی با ترافل سفارش می‌دم!

  • در طول فصل چنین فرصتی نداری؟

راستش را بخواهی، وقتی در اردوی تیم ملی هستی، واقعاً کار سختی است. در لیورپول، با هواپیما، فقط یک ساعت و نیم از پاریس فاصله دارم، اگر بخواهم، می‌تونم سری بزنم. راستش، در اولین فصلم در انگلیس خیلی این کار را کردم، اما حقیقتش را بخواهید؛ بیشتر از اینکه به من انرژی بده، خسته‌ام می‌کرد. خانواده برای من مثل اکسیژنی است که در لیورپول ندارم، اما درعین‌حال باید به فوتبال فکر کنم و برای مسابقات دائمی آماده باشم. بااین‌حال، سعی می‌کنم در جشن تولد خواهرزاده‌ها و برادرزاده‌هایم حضور داشته باشم، هرچند آن‌طور که باید و شاید بزرگ شدنشان را ندیدم.

  • وقتی با آن‌ها هستی، چه کار می‌کنی؟

چون معمولاً وقت خیلی کمی دارم، بیشتر در خانه می‌مانیم. اما اگر وقت بیشتری داشته باشم، آن‌ها را به یک اسباب‌بازی‌فروشی می‌برم، کرنومتر را روشن می‌کنم و می‌گویم: «خب، شما سه دقیقه وقت دارید؛ هر چیزی را که لمس کنید، برایتان می‌خرم!» هنوز هم یادم هست که چطور در فروشگاه می‌دویدند و هر چیزی که دم دستشان می‌آمد، لمس می‌کردند (می‌خندد). البته حالا که بزرگ‌تر شده‌اند، کمتر این کار را می‌کنم، وگرنه ورشکستم می‌کنند!

  • در پاریس به دنیا آمدی و بزرگ شدی. چه حس و ارتباطی با این شهر داری؟

گاهی دلم برای راه رفتن در خیابان‌های پاریس تنگ می‌شود. وقتی می‌آیم، دوچرخه‌ام را برمی‌دارم و می‌رم، ولی عمدتاً در پاریس قدم می‌زنم. خیابان‌هایی را کشف می‌کنم که هرگز از آن‌ها عبور نکرده بودم. به معماری نگاه می‌کنم و به خود می‌گویم: «چه شهر دیوانه‌کننده‌ای!» من دوست دارم در مناطق هشتم و شانزدهم قدم بزنم… 

  • همان محله‌های بورژواها و ثروتمندان، بله!؟ (خنده)

صبر کن، بخش‌هایی از حومه شهر هم هست که من دوست دارم. ولی از وسایل نقلیه عمومی استفاده می‌کنم و با هودی، از اون ژاکت‌های کلاه‌دار، اون طرف‌ها می‌رم. واقعاً برای بوی مترو دلم تنگ می‌شه!

  • قبل از اینکه در محله روکت، در ناحیه یازدهم، بزرگ بشی، سال‌های نخست زندگی‌ات را در فالگوئره، در منطقه پانزدهم گذراندی. از آنجا چه خاطراتی داری؟

فالگوئره خیلی تغییر کرده است. میدان مایلول که پارک افسانه‌ای داشت. در آن‌جا شروع به بازی فوتبال کردم؛ ما دروازه‌ها را با دو درخت درست می‌کردیم یا برای گل زدن باید تور حلقه بسکتبال را با توپ لمس می‌کردیم. آن‌ها همه‌چیز را خراب کردند، همه‌چیز را از بین بردند. با خانواده‌ام، در یک آپارتمان دوطبقه زندگی می‌کردیم: سالن و آشپزخانه در طبقه پایین و دو اتاق‌خواب در طبقه بالا. ما در مجموع نه نفر بودیم. من با خواهر کوچکم و والدینم در یک اتاق می‌خوابیدم و پنج برادرم در اتاق دیگر. ما در شرایطی نامطمئن و دشواری زندگی می‌کردیم. از آن دوران شکایتی نمی‌کنم؛ آن دوران را به‌عنوان یک محرکه و نیرو به حساب می‌آورم، وقتی می‌بینم والدینم از کجا آمده‌اند! برای آن‌ها اقامت در پاریس و داشتن جایی برای خوابیدن، از پیش یک موفقیت استثنایی محسوب می‌شد. در فرانسه، تعداد زیادی از افراد وجود دارند که لزوماً از مهاجران نیستند اما ناچاراً به خیابان رانده می‌شوند و به آوارگی می‌رسند.

  • پدر و مادرت در مالی به دنیا آمدند. آیا از دوران ورودشان به فرانسه برای شما تعریف کرده‌اند؟

هرگز! می‌دانم آن‌ها از دو روستای مختلف، سینگونه و کندیاره آمده‌اند، اما هرگز به ما نگفتند چگونه به این‌جا رسیده‌اند. پدرم داستان‌های زیادی برای گفتن دارد. مانند ۱۰ سالی که در سنگال زندگی کرد. او در آن‌جا بادام‌زمینی جمع می‌کرد تا بتواند خرج خانواده‌اش را تأمین کند. می‌دانم او از سنگال به مالی رفته است. او برایم گفته است؛ در جوانی، در بین همه برادران و خواهرانش، بیشتر از همه کار می‌کرد. فردی سخت‌کوش است. در فرانسه هم همین‌طور بوده، قبل از تشکیل خانواده، در اتاق خدمتکاران و راه‌پله‌ها می‌خوابید. ساعت ۳ صبح بیدار می‌شد و ساعت ۱۱ شب به خانه بازمی‌گشت. او اغلب به من می‌گوید: «تو خوش‌شانسی پسر، ما چطوری کار کردیم و تو…»

 

پدرم از افرادی که قانع هستند یا ادامه نمی‌دهند و‌ درجا می‌زنند متنفر است اما جدا از این داستان‌ها، زخم‌های زیادی هم وجود دارد. او ساق پای بزرگی دارد. روزی که با تبر مشغول شکستن هیزم بوده، به آن ضربه سختی خورد، با این تفاوت که وقتی در روستایی در آفریقا هستید، بیمارستانی ندارید. آن‌ها عمدتاً از داروهای طبیعی استفاده می‌کنند که از نسل‌های قدیمی به ارث رسیده است.

  • آیا تا به‌حال به مالی سفر کردی؟

یک بار بله، اما خیلی جوان بودم. یکی از معدود خاطراتی که دارم این است: یه چاهی سر راهمان بود. نمی‌دانم چرا این کار را کردم، اما سطلی را که برای کشیدن آب از چاه استفاده می‌شد، شوخی‌شوخی باز کردم و ناگهان سطل افتاد ته چاه... سریع زدم به چاک و در رفتم (می‌خندد). احساس وابستگی به این کشور دارم، در حال ساخت خانه‌ای در آن‌جا هستم. آپارتمان مادرم هم آن‌جاست. مالی بخشی از تربیت من، خون من، و‌ فرهنگ من است.
اگر بیشتر به آن‌جا نرفته‌ایم، در درجه اول به دلیل قیمت‌های بلیط هواپیماست. (می‌خندد)

  • پدرت رفتگر بود، مادرت نظافت‌چی، دو حرفه بسیار ضروری و مهم که ما هرگز در مورد آن‌ها صحبت نمی‌کنیم، مگر در دوران کووید، زمانی که آن‌ها به همراه پزشکان "در خط مقدم" قرار داشتند!

ولی من مایلم هر روز درباره آن صحبت کنم. وقتی کانال‌های خبری را تماشا می‌کنم، صحبت‌های زیادی در مورد مهاجرت به میان می‌آید. متأسفانه برخی افراد هنگام مشاهده خبرهای خاص در تلویزیون یا شبکه‌های اجتماعی، به‌طور کلی نتیجه‌گیری و قضاوت می‌کنند و به‌صورت کلی به همه‌چیز تعمیم می‌دهند. این موضوع مرا دل‌شکسته و غمگین می‌کند. ما نمی‌خواهیم چهره‌های خود را پنهان کنیم: وقتی وارد سوپرمارکت، فروشگاه‌ها و سینما می‌شویم، ۹۵٪ از افراد مشغول به کار در مشاغل سخت‌تر، خارجی‌ها یا مهاجران هستند یا پیشینه‌ مهاجرتی دارند!

  • نگهبانان، نظافتچی‌ها، زباله‌جمع‌کن‌ها، یادت هست رفتگران چند سال پیش در پاریس دست به اعتصاب زدند؟ بوی فضای شهر را به خاطر داری؟

اگر همه این افراد دست از کار بکشند، چه کسی جایگزین آن‌ها می‌شود؟ به همین دلیل است که در هر فرصتی قصد دارم از این افراد و کارهای بی‌اجر و کم‌درآمد آن‌ها صحبت کنم و کارهای خوب و مثبتی که برای کشور ما انجام می‌دهند. این برخلاف اقلیتی از آن‌ها است که باعث آسیب و آزار جامعه می‌شوند و موجب می‌شود همه مهاجران را با یک چوب برانند.

  • چه کانال‌های خبری را تماشا می‌کنید؟

حقیقت این است که من دیگر تلویزیون نگاه نمی‌کنم. مسلمانان، مهاجرت، این‌ها دو موضوع کلیدی این دوران هستند... من از این امر آگاهم، تمامی این خبرها در شبکه‌های اجتماعی نیز منعکس می‌شود. نمی‌گویم آدم کاملی هستم، به‌طور حتم نه، اما اکثر اطرافیانم مرا همان‌طور که هستم دوست دارند. من در یک خانواده مهاجر متولد شده‌ام و در محیطی با تربیت اسلامی رشد کرده‌ام. اگر در زندگی روزمره سعی می‌کنم انسان خوبی باشم، دلیلش این است که دین و خانواده‌ام این ارزش‌ها را به من آموخته‌اند. به همین خاطر، واقعاً خسته شده‌ام از این‌که همیشه ما را در نقش آدم‌های منفی نشان می‌دهند.

  • وظیفه کاپیتانی تیم فرانسه چه چیزی را برای تو تغییر داده است؟

فراتر از افتخار بزرگی که دارد، باعث شده بیشتر به چشم بیایم. این نقش مسئولیت‌های بیشتری به همراه دارد، هم در زمین و هم خارج از آن. سرخیو راموس در یکی از مصاحبه‌هایش می‌گفت: همیشه اولین کسی است که به تمرین می‌آید و آخرین کسی است که می‌رود، مانند یک کاپیتان کشتی که از خدمه‌اش مراقبت می‌کند. این همان چیزی است که دقیقاً قصد انجام آن را دارم. هدف من رفتن به تورنمنت‌ها، و تزریق یک ذهنیت جنگجویانه در زمین است تا انسجام تیم را به حداکثر برساند. با این حال، بازی در تیم ملی فرانسه و نقش کاپیتان موجب نمی‌شود با مشکلات عدیده روبه‌رو نشوم. مثلاً در فرودگاه، وقتی به لیورپول برمی‌گردم، بلیت بیزنس‌کلاس می‌گیرم تا جلو بنشینم و سریع‌تر از هواپیما خارج شوم. اما وقتی به فرودگاه شارل دوگل پاریس می‌رسم، مسئول مربوطه حتی قبل از دیدن بلیت من، مرا به صف دیگر هدایت می‌کند. چه پیامی پشت این رفتار است؟ فردی مثل من جایی در بیزنس‌کلاس ندارد. این ماجرا مرا یاد یک اتفاق دیگر با محمد صلاح می‌اندازد...

  • خوب تعریف کن...

یک روز او به پاریس آمد. در فرودگاه، مردم او را نمی‌شناختند. و در یک فروشگاه، کارکنان با لحنی تبعیض‌آمیز با او صحبت می‌کردند. «مو» فردی بسیار صبور است و در چنین موقعیت‌هایی واکنشی نشان نمی‌دهد. او می‌داند چه ارزش و جایگاهی دارد و واقعیت‌های دنیایی را که در آن زندگی می‌کنیم، پذیرفته است. اما زمانی که یکی از کارکنان او را شناخت، رفتار بقیه به‌طور کامل تغییر کرد. ناگهان گفتند: «آه، آقای صلاح، چه چیزی نیاز دارید؟» برای ما معمولاً داستان این‌طوری‌ است، انگار حتماً باید فردی معروف باشیم تا مورد احترام قرار بگیریم.

ابراهیما کوناته و محمد صلاح

  •  درباره مسئله تبعیض، به نظرت شرایط در حال بهتر شدن است یا بدتر شدن؟

یک دهه پیش، وضعیت با امروز متفاوت بود. نه تا این حد. در لاروکت، ما همسایگان آسیایی، اروپایی، آفریقایی داشتیم و زندگی مشترک بسیار مهم بود. ما به هم کمک می‌کردیم، انسجام و اتحادی وجود داشت. اخیراً یکی از برادرانم با یکی از ماشین‌های من بیرون خانه پارک کرده بود. خانمی بی‌مقدمه به او نزدیک می‌شود و می‌گوید: «هی تو، چطوری یه همچین ماشینی داری؟»، کاملاً به این شکل، بدون سلام و هیچ چیز دیگری. برادرم هیچ واکنشی نشان نداد، اما هی...

  • آیا هرگز برای خودت هم اتفاق افتاده؟

یک بار با دوستانم برای تعطیلات در ترکیه بودیم. ما تنها گروه جوان و البته سیاه‌پوست هتل بودیم. وقتی به مردم برمی‌خوردم، از من پرسیدند: «تو بسکتبالیستی؟ فوتبالیستی؟» من را اذیت نمی‌کند، برعکس با همه صحبت می‌کنم. و حقیقت را می‌گویم؛ فوتبال بازی می‌کنم. اما پس از تأمل، با خودم فکر می‌کنم: «این غم‌انگیز است، مرا بلافاصله به یک ورزشکار تشبیه می‌کنند، در حالی‌که به‌خوبی می‌توانم شغل دیگری داشته باشم، درآمد مناسبی کسب کنم و در کنار آن ورزش هم انجام دهم. خلاصه این‌که، گویی امکان موفقیت در زمینه‌های دیگر را نداشتیم!»

  • چه چیزهایی بین نسل والدین شما که از آفریقا آمده‌اند و نسل شما که در فرانسه به دنیا آمده‌اید، تغییر کرده است؟

پدر و مادر ما فداکاری‌های زیادی کردند تا به این‌جا پا بگذارند. وقتی رسیدند، همه چیز را پذیرفتند، حتی اگر مثل انسان‌های بی‌ارزش و پست با آن‌ها برخورد می‌شد. فکر می‌کنم خیلی‌ها از داشتن این موقعیت برتری لذت می‌بردند، بدون هیچ‌گونه اعتراضی می‌توانستند به آن‌ها دستور بدهند اما ما، فرزندانشان، به مدرسه رفتیم، توانایی خواندن و نوشتن پیدا کردیم، تحصیل کردیم. اما به والدین‌مان قراردادهایی می‌دادند و از آن‌ها می‌خواستند که در پایین آن امضا کنند، و آن‌ها بدون هیچ‌گونه شک و سؤالی این کار را انجام می‌دادند. ما به‌تدریج درک کردیم آن‌ها چه دردهایی متحمل شدند، و این دیگر برای ما قابل‌قبول نیست. ما حقوق و وظایف خود را می‌دانیم. ما می‌دانیم همه برابر هستیم. و اگر مدرک یکسانی داشته باشیم، مستحق حقوق مشابهی هستیم. با این وصف، برادرانم برای رسیدن به این موقعیت می‌بایست دو برابر تلاش می‌کردند و می‌جنگیدند!

  • به دوران کودکی برگردیم. ظاهراً فریزبی را به فوتبال ترجیح می‌دادی. جریان چیه؟

فکر می‌کنم دلیلش این بود نمی‌خواستم مثل بقیه باشم. وقتی در Falguière بودم، باید فعالیتی ورزشی را برای المپیک انتخاب می‌کردیم. همه به سراغ فوتبال رفتند. ما در یک جلسه ورزشی فریزبی بازی کردیم و من خیلی از آن خوشم آمد، نمی‌دونم چرا. برای من فوتبال دیرتر از راه رسید، حدود ۹ سالگی، زمانی که به محله‌ی XI نقل مکان کردیم، شروع به رفتن به پارک و زمین‌های فوتبال کردم... برادرم در آن زمان برای PUC (باشگاه دانشگاه پاریس) بازی می‌کرد، دوستی داشت که مربی گروه من بود. او مرا به تمرین برد، تحت فشار بودیم، وقتی به آن‌جا رفتم، پول نداشتیم تا هزینه عضویت را بپردازیم. هزینه آن فقط ۱۰۰ یورو بود، بنابراین برای مدت طولانی بدون مجوز رسمی بسر بردم. باشگاه به ما می‌گفت: «حداقل سعی کنید ۴۰ یورو بپردازید»، به هر شکل پرداخت کردیم و سال بعد به پاریس اف‌سی رفتم.

  • در آن زمان بُت تو رونالدوی برزیلی بود. هرچند متعلق به نسل تو نیست.

برادرانم روزی به خانه ما آمدند و از من پرسیدند؛ آیا رونالدو را می‌شناسم؟ اصلاً نمی‌دونستم کیه! یکی از آن‌ها در آی‌پدَش چیزهایی به من نشان داد... و من عاشق سبک فوتبال او شدم. کارهایی که انجام می‌داد، غیرقابل‌باور بود. هر روز ویدیوهایش را تماشا می‌کردم. به میدان روکت می‌رفتم، هدفون‌هایم را می‌گذاشتم و با ریتم موسیقی سعی می‌کردم مثل او بازی کنم. حتی فوتبال تماشا نمی‌کردم، رویای بازی در استادیوم‌ها را نداشتم، فقط می‌خواستم حرکات R9 را تکرار کنم.

  • در میدان روکت، بازیکنان مستعد زیادی حضور داشتند؟

خیلی زیاد! من حتی بهترین بازیکن در بین دوستانم نبودم. فقط از نسل خودم، حداقل دو سه نفر را می‌توانم نام ببرم که خیلی از من بهتر بودند. اما من اولین کسی بودم که به موفقیت رسید.

  • چرا تو و نه آن‌ها؟

فکر می‌کنم چیزی که آن‌ها کم داشتند، محیط مناسب و بلندپروازی بود. من عاشق «مانگا» هستم (اصطلاح مانگا در ژاپن برای اشاره به کمیک و کارتون استفاده می‌شود)، در دراگون بال زد Dragon Ball Z (انیمیشن معروف ژاپنی با صدها کاراکتر متفاوت)، مانند رابطه‌ی سانگوکو و وِجیتا است. سانگوکو همیشه از وِجیتا قوی‌تر خواهد ماند، چون برای خودش هیچ حد و مرزی قائل نیست. او همیشه باور دارد ممکن است کسانی بهتر از او وجود داشته باشند، و هدفش این است از همه بهتر شود و در آن جایگاه باقی بماند. در حالی‌که وِجیتا فقط روی سانگوکو تمرکز دارد. همین که به سطح سانگوکو می‌رسد، راضی و متوقف می‌شود. در فوتبال هم همین‌طور است: اگر فقط روی یک نفر تمرکز کنی و بگویی: «می‌خواهم به سطح او برسم»، اگر به آن نقطه برسی، دیگر درجا خواهی زد. اما اگر هدفت این است که بهترین بازیکن دنیا در پُست خودت شوی، حتی اگر غیرممکن به نظر برسد، همیشه در تلاش خواهی بود تا به آن هدف نزدیک شوی. این اهمیت دارد؛ همیشه در تلاش و تکاپو خواهی ماند و این آن‌قدر ادامه خواهد یافت تا روزی که دوران حرفه‌ای‌ات به پایان برسد! (می‌خندد)

  • اون زمان مهاجم بودی، چرا مجبورت کردن عقب بازی کنی؟ نکنه تکنیکت ضعیف بود و پا به توپت تعریفی نداشت؟

مربی‌ام در پاریس اف‌سی به من می‌گفت؛ هماهنگی حرکاتم ضعیف است. مشکل این بود که در رده‌ی زیر ۱۱ تا ۱۳ سال، توی باشگاه خودم را تحت فشار زیادی ‌گذاشتم، حتی وقتی هیچ‌کس نمی‌آمد بازی‌هایم را ببیند. ولی توی محل، کارهای دیوانه‌واری می‌کردم: دریبل‌های پشت پا، لایی زدن، زدن توپ از بالای سر بازیکن… حرکت‌هایی که با توجه به هیکلم، هیچ‌کس فکرش را هم نمی‌کرد بتوانم انجام بدهم. یک روز، یکی از بازیکنان خط میانی مصدوم شد و مربی بهم گفت: «ایبرا، بیا عقب و در پست شماره ۱۰ بازی کن.» ناگهان حس آزادی کردم و شروع کردم به انجام کارهایی که مربی‌ام قبل از این از من ندیده بود. بعد از آن، مرا در پست شماره ۶ قرار داد، و از آن لحظه دیگر کاملاً رها شدم. هر کاری که به ذهنم می‌رسید انجام می‌دادم. این دقیقاً هم‌زمان شد با دوره‌ای که تازه شروع کرده بودم به تماشای فوتبال و برخی بازی‌ها، از «یایا توره» الهام ‌گرفتم. می‌خواستم مثل او بازی کنم، و در دریبل هم همیشه سبک رونالدو را دنبال ‌کردم. هنوز هم همین‌طور است! ولی خب، بازی کردن مثل R9 در پست من یکم سخت و پیچیده است (می‌خندد).

  • چرا همچنان به‌عنوان شماره ۶، یک هافبک دفاعی تکنیکی ادامه ندادی؟

وقتی در ۱۴ سالگی به مرکز آموزش سوشو رسیدم، بین پست مدافع میانی و هافبک دفاعی (شماره ۶) جابه‌جا می‌شدم. اریک الی به من گفت: «دو گزینه داری؛ یک؛ می‌توانی به‌عنوان یک شماره ۶ حرفه‌ای شوی و دوران خوبی در فوتبال داشته باشی. و دو؛ اما اگر در پست دفاع مرکزی بازی کنی، یک بازیکن بسیار بزرگ خواهی شد. چون در پست شماره ۶، از نظر فنی راحت هستی، اما پشت به بازی قرار داری. در حالی‌که در دفاع، همیشه بازی را مقابل خودت می‌بینی.»

ابراهیما کوناته در سوشو
  •  تو درباره اهمیت اطرافیان صحبت کردی. برادرانت از همان ابتدا می‌خواستند تو را از پاریس خارج کنند، به همین دلیل سوشو و سپس لایپزیش را انتخاب کردند. آن‌ها دقیقاً می‌خواستند تو را از چه چیزی دور کنند؟

فکر نمی‌کنم هدف اصلی این بود که مرا از پاریس دور کنند، چون اگر پاری‌سن‌ژرمن پیشنهاد می‌داد، احتمالاً این گزینه را در نظر می‌گرفتیم و به آن فکر می‌کردیم. اولویت اول این بود جایی را پیدا کنیم که محیط تحصیلی سالمی داشته باشد و به درس و مشق اهمیت بدهند. در آن مقطع، سوشو علاقه‌ی زیادی به من نشان داد و مادرم بلافاصله شیفته‌ی آن‌جا شد.

  • دل‌باختن به سوشو نادره، و اتفاقی نیست که همیشه بیفته...

درسته، ولی مدرسه‌ام موفق شد مادرم را متقاعد کند! آن‌ها او را با وعده‌های جذاب فریب دادند (می‌خندد)، مثل این‌که پسرش در محیطی آموزشی عالی درس خواهد خواند و در هر کلاس فقط سه دانش‌آموز خواهد بود. علاوه بر این، در آن دوران، سوشو بهترین مرکز آموزش فوتبال در فرانسه بود! برادرانم هم این موضوع را در نظر گرفتند و از همان ابتدا برنامه‌ریزی دقیقی برایم انجام دادند. هدف اصلی برادرانم این بود که از همان ابتدا مرا در مسیری درست قرار دهند تا از مشکلات احتمالی محله و مدرسه دور بمانم و بتوانم با خیال راحت روی آینده‌ام تمرکز کنم. تجربه‌ی خودشان به آن‌ها نشان داده بود زندگی در محله و منطقه‌ای بی‌بندوبار ممکن است آدم را خیلی سریع تحت تأثیر قرار دهد و دچار اشتباه شود. آن‌ها به‌خوبی می‌دانستند بدون آگاهی و تجربه، می‌شه به‌سرعت تحت تأثیر قرار گرفت و کارهای احمقانه‌ای انجام داد.

  • آیا خودشان آن‌جا بوده‌اند؟

صبر کن، من تمام زندگی‌ام را تعریف نمی‌کنم! (می‌خندد)

  • وقتی اوضاعت رو به‌راه‌تر شد، حس کردی آدم‌های دور و برت بیشتر شدن؟

البته، تا امروز هم ادامه دارد. در دنیای فوتبال این از سخت‌ترین چیزهایی است که باید با آن کنار بیایی. وقتی جوان هستی، همه‌چیز را باور می‌کنی، و به همین دلیل همیشه از برادرانم تشکر می‌کنم، چون آن‌ها این درایت را داشتند فقط به حرف‌های ایجنت‌ها و کارچاق‌کن‌ها گوش نکنند. ده‌ها نفر در خانه‌ی ما را زدند و رؤیا فروختند. اما برادرانم همیشه جواب می‌دادند: «باشه، خواهیم دید.» تا این‌که با برونو ساتن آشنا شدیم. ما او را از طریق عمر دا فونسکا ملاقات کردیم، که با یکی از دوستان‌مان رابطه نزدیکی داشت، از این‌رو به او اعتماد کردیم. استدلال ما، و اعتبار و اعتمادی که به او داشتیم، دلیل دیگری هم داشت؛ ساتن مدیر برنامه‌های کالیدو کولیبالی بود، او در آن زمان یکی از بهترین مدافعان جهان در ناپولی محسوب می‌شد.

  • احساس می‌کنی خانواده‌ات از تو توقع دارند، یا تحت فشار قرارت می‌دهند تا تأمین‌کننده مالی و نان‌آور خانواده باشی؟

شخصاً این فشار را حس نکردم، اما دوستان زیادی داشتم که درگیر بودند. هر روز این را می‌دیدم، و واقعاً ناراحت‌کننده بود. اما برادرانم، متوقع و طماع نیستند. همیشه به من می‌گن تنها چیزی که برایشان اهمیت دارد، خوشحالی من است. در واقع، تقریباً همه آن‌ها همگی مشغول کار هستند: یکی از برادرانم مسئول بخش حقوق و دستمزد در شرکتی است، دیگری در حال تمام کردن تحصیلاتش است، یکی شرکت حمل‌ونقل راه‌اندازی کرده، و دیگری یک «فست‌فود» باز کرده و خودش گوشت و نان آن را تهیه می‌کند. حتی یکی از برادرانم مجوز رسمی فعالیت به‌عنوان ایجنت و مدیر برنامه فوتبال را داراست، اما نماینده من نیست!

  • قبل از امضای قرارداد با لایپزیش در سال ۲۰۱۷، رالف رانگنیک شخصاً به ملاقات شما در روکت آمد. در مورد این دیدار برایمان بگو؟

یک روز برادرم به من گفت قرار است با رالف رانگنیک ملاقات کنیم. پرسیدم: «کجا؟» و او گفت: «همین‌جا، میاد پایین، جلوی خانه.» در آن زمان، رانگنیک مدیر ورزشی باشگاه لایپزیش بود، و من حتی دقیقاً نمی‌دانستم مدیر ورزشی یعنی چه. تنها چیزی که می‌دانستم این بود که لایپزیش در لیگ قهرمانان بازی می‌کند. ما در کافه‌ای، درست روبه‌روی خونمون جمع شدیم. نشستیم، نوشیدنی‌های خود را سفارش دادیم، و رانگنیک به زبان انگلیسی شروع کرد به صحبت کردن با مدیر برنامه‌ام. او توضیح داد به من خیلی علاقه دارد و اضافه کرد، سبک بازی کاملاً مناسب پروژه تیم‌شان است. بعد، یک فلش USB از جیبش بیرون آورد و آن را به لپ‌تاپ وصل کرد. با خودم گفتم: «صبر کن، این چه دنیایی است؟» من در سوشو بودم، در مرکز آموزشی‌ای که شبیه یک قلعه بود، هر روز ساعت ۶ صبح بیدار می‌شدم، زیر برف تمرین می‌کردیم، و حالا ناگهان یک نفر به محله ما آمده، در کافه‌ای در روکت، و با یک فلش USB، ویدیوهای تمام بازی‌هایم را روی لپ‌تاپش به من نشان می‌داد! چنین چیزی را هرگز تجربه نکرده بودم! 

بعد از اینکه برخی از حرکات من و همچنین ویدیوهایی از بازیکنان لایپزیش را به من نشان داد، به من گفت: «نگاه کن، تو کاملاً به سبک بازی ما می‌خوری، کاری که انجام می‌دهی، دقیقاً همان چیزی است که ما می‌خواهیم.» او متوجه شده بود من دوست دارم به میانه زمین هجوم ببرم، و به دنبال فضاهای خالی پشت مدافعان هستم. یا سرعت من اجازه می‌دهد تیم را در یک بلوک دفاعی جلوتر از حد معمول نگه دارم، درست مثل سبکی که آن‌ها بازی می‌کنند. در پایان، فلش USB را به سمت من گرفت و گفت: «بیا، این را نگه‌دار، اگر خواستی، بقیه ویدیوها را هم ببین.» البته اون وقت‌ها کامپیوتر نداشتم، بنابراین هیچ‌وقت چیزی از آن فلش ندیدم! (خنده)

روزهای ابتدایی در لایپزیش
  • وقتی سوشو را پس از تنها ۱۲ بازی در لیگ ۲، ترک کردی، هواداران از دستت دلخور شدند. واقعیت داره از تمام توییت‌هایی که در آن‌ها به تو توهین شده بود، اسکرین‌شات ‌گرفتی؟

البته، من هنوز همه اون توییت‌ها را در تلفن همراهم دارم. بعضی‌ها برایم آرزو کرده بودند که رباط صلیبی‌ام پاره شود... از طرف دیگر، آن‌ها را درک می‌کنم، چون می‌توانستم مبلغی را برای باشگاه به ارمغان بیاورم که می‌توانست کمک بزرگی باشد. اما بدون اینکه بخوام بگم آدم باید خودخواه باشد، ولی باید به حرفه خودش هم فکر کند. اگر قرارداد حرفه‌ای‌ام را با سوشو امضا کرده بودم، نمی‌دانم امروز کجا بودم. وقتی به لایپزیش رفتم، خیلی‌ها می‌گفتند: «اون اونجا چی کار می‌کنه؟ این سطح برایش خیلی بالاست.» وقتی به لیورپول پیوستم، حتی یک حساب جعلی در توییتر ساختم تا به یک پیام قدیمی از یک منتقد پاسخ بدهم که نوشته بود: «ابراهیما کوناته؟ دیگه اسمی ازش نمی‌شنویم، مگر اینکه یک پدیده بشه.» و من در پاسخ براش نوشتم: «راستی چی می‌گفتی در مورد ابراهیما کوناته؟» و او گفت: «گفته بودم مگر اینکه یک پدیده بشه.» من هم گفتم: «باشه، قبول! دیگه تمومه.»

  • از اون آدم‌های کینه‌توز و انتقام‌جو هستی، نه؟

البته روح من با این نوع انتقادات آبدوغی و یک‌جانبه، مسخره‌آمیز و نیش‌دار به جوش میاد،‌ به خودم می‌گم: «آه، آن‌ها مرا باور ندارند؟ خوب، این مرا به تکاپو می‌اندازد.» از این‌رو می‌خواهم به آن‌ها ثابت کنم، اشتباه می‌کنند.

  • آیا هر آنچه در موردت نوشته می‌شه را می‌خوانی؟

من گاهی اوقات نام خود را در توییتر تایپ می‌کنم. فوتبالیستی که به شما می‌گه این کار را انجام نمی‌ده، دروغ محض گفته. خودمون به‌خوبی می‌دونیم! وقتی یک بازی خوب انجام می‌دیم، دوست داریم ببینیم مردم دارن ازمون تعریف می‌کنن. ولی وقتی بازی بدی می‌کنیم، اینجاست که قضیه پیچیده می‌شه. خیلی سخته چون گوشی دستته و می‌گی: «خب، برم نگاه کنم یا نه؟» (می‌خنده) بعضی وقت‌ها حتی اپلیکیشن رو پاک می‌کنم تا مطمئن بشم سراغش نمی‌رم. ولی وقتی یه بازی خوب انجام بدم، دوباره اپ رو دانلود می‌کنم.

  • سوشو، لایپزیش، لیورپول... شهرهای طبقه کارگر برایت جذابیت دارد؟

به‌طور کلی، قبل از رفتن به جایی، درباره آن تحقیق می‌کنی. اما وقتی صحبت از لیورپول می‌شه، نیازی به این کار نداری. چون حتی اگر لیورپول در دورافتاده‌ترین نقطه‌ی جهان هم بود، می‌دانستی بازیکنان فوق‌العاده‌ای در آنجا حضور دارند: فان‌دایک، صلاح، مانه، فیرمینو، فابینیو، آلیسون، و البته یورگن کلوپ... البته بعضی‌ها نیاز دارند در محیطی باشند که از نظر کلی با روحیات‌شان سازگار باشد، مثل شهر، آب‌وهوا... اما من یکی نه. برایم فقط فوتبال اهمیت دارد تا احساس رضایت کنم.

  • اگر این پاری‌سن‌ژرمن بود به سراغت می‌آمد، همین تأثیر و واکنش را داشت؟

نه، یک تفاوت عمده وجود دارد، اگرچه پاری‌سن‌ژرمن باشگاهی بزرگ با امکانات استثنایی است. علاوه بر این، در آن مقطع از دوران حرفه‌ای‌ام با خودم می‌گفتم:
«هنوز خیلی جوانم تا به خانه بازگردم.» فکر می‌کنم نزدیکی بیش از حد به خانواده، دوستان و حتی فست‌فودها و هله‌هوله‌های مورد علاقه‌ام می‌تونست مانعی برای پیشرفت فوتبالم باشد.

  • اولین برخورد و گفت‌وگو با یورگن کلوپ، چطور پیش رفت؟

یورگن با من تماس گرفت. در ابتدا به آلمانی صحبت کردیم و بعداً سوییچ کردیم به انگلیسی. او طبیعتاً سعی داشت مرا متقاعد کند به لیورپول بیایم. برایم توضیح داد این باشگاه مثل یک خانواده است، و اگر روزی به اینجا بیایم، زندگی‌ام تغییر خواهد کرد، چون لیورپول در سراسر جهان هوادار دارد. یورگن همچنین اضافه کرد: این باشگاه بسیار آزادانه با باورهای دینی بازیکنان برخورد می‌کند، جایی که بازیکنان آزادی کامل دارند تا دین و اعتقادات خود را به شیوه‌ای که می‌خواهند اجرا کنند و توصیه کرد می‌توانم در این مورد با سادیو مانه صحبت کنم…

در آغوش یورگن کلوپ
  •  خب، آیا زندگی‌ات تغییر کرد؟

در هر صورت، تعداد دنبال‌کنندگانم در شبکه‌های اجتماعی در عرض ۲۰ دقیقه، ۳۰۰ هزار نفر افزایش یافت!

  • در این گفتگو با کلوپ، از او پرسیدی: «اگر پسرت بودم، چه توصیه‌ای به من می‌کردی؟» چرا این سؤال را مطرح کردی؟

ما در آن لحظه، از طریق فیس‌تایم صحبت می‌کردیم. هدفم این بود تا واکنش او را ببینم. تا بفهمم صادقانه نظرش را ابراز کرده است یا نه؟ خوب، نمی‌گویم غیب‌گو هستم یا قدرت تشخیص دارم و قادر به خواندن افکار آدم‌ها هستم تا بفهمم کسی حقیقت را می‌گوید یا خیر، اما گاهی اوقات شما از حرکات بدن و حالت چشمان می‌توانید بفهمید کسی دروغ می‌گوید یا نه! در آنجا بود که دیدم، او حتی فکر نکرده پاسخ داد: «بی‌تردید به تو می‌گفتم بلافاصله با لیورپول قرارداد امضا کنی.» این را با احساس، شور و اشتیاق و هیجان به زبان آورد...

  • همیشه گفتی؛ کلوپ تو را مستقیماً وارد معرکه و موقعیت‌های سخت قرار نداد، و هر از گاهی به تو فرصت بازی می‌داد. این روش او، برای محافظت از تو بود؟

درسته، اولین بار مرا در یک "بازی کوچک" مقابل کریستال پالاس قرار داد. ما ۳-۰ بازی را بردیم، و همه چیز برای من خوب پیش رفت، اما بازی بعد مرا روی نیمکت نشاند. این وضعیت برای چند مسابقه طول کشید. خب… یک روز از راهرو رد می‌شدیم، ایستاد و گفت: حالت خوبه؟ فردا با منچستریونایتد بازی داریم و اگر همه چیز خوب پیش بره، تو از ابتدا بازی می‌کنی. این را گفت و رفت. با خودم گفتم: "او دیوانه است؟" در آنجا بود که متوجه شدم قرار است در مقابل راشفورد، کریستیانو رونالدو بازی کنم... من سال قبل از آن در برابر یونایتد با لایپزیش بازی کرده بودم و ۵-۰ شکست خورده بودیم. اما این‌بار، در لیگ برتر، همه‌چیز متفاوت بود. داستان فوق‌العاده‌ای شد، و این‌بار ما ۵ بر صفر در اولدترافورد به پیروزی دست یافتیم.

چند سال پیش، جورجو کیه‌لینی گفته بود، برای اینکه بهترین بازی و عملکرد خود را ارائه دهد، نیاز دارد در زمین یک دشمن برای خودش پیدا کند.

آه، واقعاً؟ نه، برایم، دشمن خود من هستم. چند ماه پیش به این موضوع پی بردم، باید بیشتر و فراتر از حریفان عمل کنید و به توانایی‌های خود آگاه باشید. امروز با خودم می‌گویم: "ایبو، با توجه به توانایی‌های فیزیکی و ذهنی‌ات، نباید بازی بدی داشته باشی. باید همه را از پیش رو برداری." قبلاً در آلمان، وقتی مقابل بایرن بازی می‌کردیم، تنها فکرم این بود: "خب، امروز لواندوفسکی گل نمی‌زند." این تنها هدفم بود. اما با تجربه، آدم پیشرفت و رشد می‌کند.

  • پس اساساً از وجیتا Vegeta به سان‌گوکو Songoku تبدیل شدی؟
(خنده)

(شاید این توضیح درباره جمله پرسشگر واجب باشد؛ مصاحبه‌گر در اینجا بار دیگر به انیمیشن ژاپنی یا مانگا "دراگون بال" و دو شخصیت جنگجوی آن اشاره می‌کند؛ وجیتا در ابتدا یک شخصیت مغرور، سرد، و کاملاً جدی است. او فردی است که همیشه می‌خواهد بهترین باشد و قدرت را بالاتر از هر چیزی می‌داند. وجیتا اغلب نسبت به دیگران تهاجمی‌تر و پرخاشگرتر است و با سخت‌گیری و غرور بی‌حدوحصرش معروف است. سان‌گوکو، برعکس وجیتا، شخصیت مهربان‌تر، آرام‌تر، و خوش‌قلب‌تری دارد. او در مبارزات، علاوه بر قدرت بدنی، به روحیه مثبت و باور به رشد مداوم اعتقاد دارد. سان‌گوکو همیشه به دنبال بهتر شدن است، اما رقابت را بیشتر به‌عنوان یک چالش برای پیشرفت خودش می‌بیند تا وسیله‌ای برای سلطه‌جویی.
در اینجا با ابراز این جمله منظور مصاحبه‌کننده به کوناته این است؛ "از یک فرد سخت‌گیر، مغرور، و کاملاً جدی (وجیتا) به شخصی رشد کرده، متعادل‌تر، و آگاه‌تر (سان‌گوکو) تبدیل شده‌ای. این جمله به نوعی بیانگر یک تحول شخصیتی است؛ مثلاً فردی که قبلاً فقط بر رقابت و قدرت تمرکز داشت، حالا به دیدگاه بازتری نسبت به زندگی و پیشرفت خودش رسیده است.")

  • در زمین، گاهی می‌بینیم با آرنج ضربه‌های کوچکی به پشت حریفان می‌زنی تا در نبردهای تن‌به‌تن پیروز شوی. این ترفند و زیرکی و زرنگ‌بازی را از کجا یاد گرفتی؟

البته در لیورپول! خیلی‌ها به من خرده می‌گیرند بیش از حد مهربان و بی‌آزار هستم. اما فوتبال را باید با تمام سلاح‌های موجود بازی کرد. در واقع، امسال خیلی خشن‌تر شده‌ام، چون احساس می‌کنم سطح واقعی‌ام را به‌طور کامل به نمایش نگذاشته‌ام، دیده نمی‌شوم و ناشناس مانده‌ام. این موضوع حتی کمی مرا اذیت می‌کند.

در ابتدا، به فان‌دایک نگاه می‌کردم و با خودم می‌گفتم: "او اصلاً نمی‌دود! تقریباً هیچ وقت نمی‌بینیم کورس بگذارد و سرعتش را بالا ببرد! با این حال، تمام دوئل‌هایش را می‌برد. چطور این کار را انجام می‌دهد؟" بعداً روی زمین بازی متوجه شدم، می‌توانم برخی چیزها را تغییر دهم تا در جدال‌ها برنده شوم. یک مثال برایت می‌زنم: وقتی توپی در هوا می‌آید، قبلاً برای نشان دادن قدرت فیزیکی‌ام، هم‌زمان با حریف با همان سرعت می‌دویدم و بعد با بدنم به او تنه می‌زدم. اما حالا، ترجیح می‌دهم آرنجم را پشت کمر او بگذارم یا قبل از رسیدن توپ کمی او را به جلو هل دهم. به این ترتیب توپ از من رد می‌شود و ویرجیل آن را جمع می‌کند، درحالی‌که من انرژی‌ام را ذخیره کرده‌ام و در نتیجه تمرکز بیشتری دارم. 

فان دایک حقیقتاً در کنترل و مدیریت بازی استاد است. او می‌داند چطور بازیکن روبه‌رو را هدایت کند تا در لحظه و منطقه مناسب مداخله به خرج دهد. درحالی‌که من مستقیماً به دنبال شکار توپ هستم. ما مکمل یکدیگریم.

زوج رسوخ‌ناپذیر
  •  در واقع داری می‌گی به اندازه‌ی شایستگی‌ات مورد توجه قرار نمی‌گیری. فکر می‌کنی دست‌کم گرفته شده‌ای؟

صد درصد! نمی‌دانم چرا؟ تعریف و تمجید فقط برای دیگران؟ مهم نیست. این روند قرار است تغییر کند. از ابتدای فصل، عملکرد فوق‌العاده‌ای داشته‌ام. برخلاف خیلی‌های دیگر، هرگز از شبکه‌های اجتماعی یا رسانه‌ها برای مطرح کردن خودم استفاده نکرده‌ام.

  • بعد از جام جهانی اخیر، اعتبار و وجهه تیم ملی فرانسه تا حدی کاهش یافته است. بازی‌ها دیگر آن جذابیت گذشته را ندارند، و میزان بینندگان کمتر شده است... آیا دلیلش، نقطه ضعف سبک "مهم بردن است، نه چگونگی آن" دیدیه دشان، مربی تیم فرانسه است؟

اما وقتی قهرمان ‌شویم، واقعاً چه چیز مهمی را از دست داده‌ایم؟

  • ما نمی‌توانیم همیشه برنده باشیم. علاوه بر این، تیم‌هایی بوده‌اند که بدون عنوان قهرمانی، در تاریخ ماندگار شده‌اند…

این حرف اشتباه است. بلژیک ۲۰۱۸ تیم فوق‌العاده قوی بود، اما امروز از آن‌ها چه چیزی به یاد داریم؟ لقب "losers بازنده‌ها"، و "حسرت‌کشان". بعضی از بازیکنان بلژیک می‌گفتند: "ما بهتر از آن‌ها بودیم..." خیلی خب، باشه، اما چه تیمی به فینال رسید؟ چه تیمی قهرمان جهان شد؟ فرانسه. البته بازی زیبا با فوتبال تماشایی، لذت‌بخش و پراهمیت است، اما از لحظه‌ای که نتیجه حاصل می‌شود، دیگر جای بحثی باقی نمی‌ماند. اگر بردی در کار نباشد، آن وقت داستان فرق می‌کند.

  • پس لازم است یک‌سری چیزها را عوض کنیم؟

ما اهدافی داشتیم، مثل قهرمانی در یورو تابستان گذشته. اما در نیمه‌نهایی متوقف شدیم. با این حال، خاطراتی از مرحله مقدماتی دارم، فکر می‌کنم شش بازی انجام دادیم و هر شش تا را بردیم. در سال ۲۰۲۴ سه بازی را باختیم: نیمه‌نهایی مقابل اسپانیا، بازی برابر ایتالیا در پارک دو پرنس در لیگ ملت‌ها، و یک دیدار دوستانه مقابل آلمان. این خیلی هم بدک نیست، این‌طور نیست؟

  • فراتر از تاکتیک، در یورو دیدیم بسیاری از بازیکنان از نظر بدنی خسته بودند. آیا ممکنه در طول سال ۷۰ بازی انجام داد و در عین حال نمایشی جذاب به نمایش گذاشت؟

مردم فکر می‌کنند که انجام این همه بازی در یک فصل طبیعی است. نه، اصلاً این‌طور نیست. از نظر بدنی خیلی سخت و کشنده است. ما باید به آمادگی و سلامتی خود توجه کنیم. گفتن این که ما همیشه ۱۰۰٪ با جلن و دل بازی می‌کنیم، اشتباه است. در بعضی مبارزات مجبوریم خودمان را مدیریت کنیم، حتی در تیم ملی. بدون بی‌احترامی و توهین به کسی، در بازی‌های بزرگ و حیاتی است که از ما انتظار می‌رود ۱۰۰٪ خود را به نمایش بگذاریم.

  • تجربه تو از بازی آخر فرانسه-اسرائیل چطور بود، بازی‌ای با زمینه سیاسی و تحت شرایط امنیتی بسیار سنگین، و در استادیومی که سه‌چهارم آن خالی بود برگزار شد؟

مدت زیادی بود در استادو فرانس بازی نکرده بودیم، اگر تماشاگران حضور داشتند، قطعاً بسیاری از چیزها تغییر می‌کرد. به‌خصوص در ریتم بازی که خیلی از ما به خاطر آن انتقاد شد. در مورد شرایط سیاسی، من بارها در موردش صحبت کرده‌ام. چیزی که در فلسطین می‌گذرد... نباید تأثیر روانی‌ای که این اتفاقات می‌تواند بر جوانان و بچه‌ها می‌گذارد را نادیده گرفت. همه به ویدیوها دسترسی دارند و این می‌تواند بسیار آسیب‌زا و مضر باشد. یادت میاد، زمانی که بازی‌های GTA* وارد بازار شد، خیلی‌ها می‌گفتند: «بچه‌ها نباید به این نوع بازی‌ها بپردازند، چون می‌تونه تأثیر منفی بر زندگی‌شان بگذارد.» اما حالا؟، این صحنه‌ها واقعی است، با تصاویر فیلم‌های بچه‌ با اعضای قطع‌شده، بدن‌های تکه‌تکه‌شده... در مبارزه با تروریسم، احتمالاً همه ما، هم‌نظر هستیم. اما کشتن هزاران نفر، به‌طوری که حتی سازمان ملل هم نمی‌تواند تعداد کشته‌ها را بشمارد... این دیوانگی محض است.

*(سری بازی‌های GTA به خاطر موضوعات جنجالی‌اش شناخته شده‌ است. خشونت، جرم و محتوای صریح. بازیکنان معمولاً نقش شخصیتی را ایفا می‌کنند که در فعالیت‌های جنایی دخیل است و همین باعث شده که این بازی‌ها همیشه بحث‌برانگیز باشند، به‌ویژه در رابطه با تأثیر آن‌ها بر مخاطبان جوان‌تر. این بازی به خاطر گرافیک واقع‌گرایانه و تجربه‌ای که ایجاد می‌کند، یکی از پرفروش‌ترین و موفق‌ترین فرانچایزهای بازی‌های ویدیویی تاریخ است.)

  • در فرانسه، بسیاری از مردم تو را در طول یورو شناختند، پس از آنکه درباره تهدید به قدرت رسیدن جناح راست افراطی موضع‌گیری کردی. آیا این اظهارنظر برای تو راهی برای دیده شدن هم بود؟

(توضیح: در آن دوران ابراهیم کوناته، نگرانی خود را درباره رشد ایدئولوژی‌های افراطی و راست‌گرا در فرانسه ابراز کرده بود. در آستانه انتخابات ملی، کوناته از شهروندان فرانسوی درخواست کرد به احزابی که سیاست‌های تفرقه‌افکنانه را ترویج می‌کنند، رأی ندهند و بر اهمیت وحدت و شمول‌گرایی تأکید کرد. او در این باره گفت: «ما نباید قدرت را به کسانی بدهیم که می‌خواهند مردم را از هم جدا کنند» و به آسیب‌های اجتماعی چنین ایدئولوژی‌هایی اشاره کرد.)

صادقانه بگویم، این موضع‌گیری کاملاً طبیعی بود، چون در زمان انتخابات پارلمان، واقعاً تهدیدی از سوی جناح راست افراطی وجود داشت. متأسفانه این افراد از رسانه‌ها نهایت سوءاستفاده را می‌کنند. هر روز در تلویزیون صحبت از مسلمانان و مهاجرت بود، مدام تکرار می‌شد: مسلمانان، مهاجرت... افرادی که فقط تلویزیون نگاه می‌کنند و از خانه بیرون نمی‌آیند، بدون اینکه چیزی دیده باشند، این حرف‌ها را باور می‌کنند! من اصلاً به حامیان مالی یا هیچ چیز دیگری فکر نکردم؛ فقط می‌خواستم حقیقت را روشن کنم و بگویم: «بله، برخی افراد در شرایطی قرار گرفته‌اند که باعث شده چنین دیدگاهی داشته باشند، این را درک می‌کنم، هرچند نباید این را به همه تعمیم داد.»

اما آن‌هایی که هرگز با چنین موقعیت‌هایی روبه‌رو نشده‌اند و فقط به خاطر اینکه هفته‌ها پای تلویزیون نشسته‌اند و به این حرف‌ها گوش داده‌اند، پای صندوق‌های انتخاباتی می‌روند و رأی می‌دهند... من می‌خواستم نشان دهم من، به‌عنوان فرزند مهاجران، در تیم ملی فرانسه حضور دارم، توانایی بیان نظراتم را دارم، می‌توانم با منطق صحبت کنم و با صمیمیت و از ته قلب حرف بزنم.

  • در محیط فوتبال و در رختکن، چگونه این لحظه عجیب از تاریخ سیاسی فرانسه را تجربه کردی؟

یک مقدار در موردش صحبت کردیم، هرچند که در آن زمان، مسابقات برای ما مهم‌ترین چیز بود. وقتی فوتبالیست حرفه‌ای هستی، خیلی درگیر سیاست نیستی، اما به حرف‌هایی که زده می‌شود گوش می‌دهی و کلیات را می‌دانی. یک نگرانی وجود داشت، با خودمان می‌گفتیم: «ما واقعاً چطور به اینجا رسیدیم؟»

  • کیلیان امباپه از یک اقدام جمعی صحبت کرده بود ولی هرگز عملی نشد. آیا همگی در این مورد هم‌نظر نبودید؟

این نظر من است، اما فکر می‌کنم این بیشتر یک شکل از آزادی بیان بود، اینکه به هر فرد در تیم اجازه داده شود، خودش حد و مرز موضع‌گیری‌اش را تعیین کند. خب، هر کسی آزاد است هر طور می‌خواهد فکر کند. حقیقت این است، اکثریت ما نظر مشابهی داشتیم، ولی نمی‌خواستیم آن چند نفری که مخالف بودند، فقط به خاطر ترس از طرد شدن توسط اکثریت، مجبور شوند از این تصمیم پیروی کنند.

  • پس در این مورد حرف زدید؟

بله، در این مورد صحبت کردیم، اما در همان حد باقی ماند.

  • در تیم ملی فرانسه، به نظر می‌رسد که برخلاف تو یا ژول کونده، امباپه در بیان نظراتش محتاط است. با توجه به تمام ملاحظات مالی و وجهه اجتماعی و تصویر رسانه‌ای، او مراقب است مبادا چیزی بگوید تا به شهرت یا منافع مالی‌اش لطمه بزند. آیا تا به حال در این مورد با او صحبت کرده‌ای؟

نه، او در موردش صحبت نمی‌کند. همیشه به کیلیان گفته‌ام: راستش را بخواهی، ای کاش مهارت فوتبالت را داشتم، پولت را هم همین‌طور! (خنده) اما زندگی‌ات اصلاً برایم جذاب نیست. واقعاً تفاوت زیادی بین چیزی که مردم از کیلیان امباپه می‌بینند و چیزی که ما در تیم ملی فرانسه از او می‌بینیم وجود دارد. او یک پسر ساده است، حتی گاهی مثل یک بچه رفتار می‌کند! همیشه دنبال بازی کردن است، می‌گوید: «بچه‌ها، بیایید بازی کنیم! آها، من بردم!» درست مثل یک آدم معمولی. اما مردم او را مثل یک موجود بیگانه و فرازمینی می‌بینند. فشاری که روی دوش دارد، خیلی سنگین است. توصیه‌ای که به او می‌کنم این است که یک روز صدایش را بلند کند و بگوید: «هی، شما اصلاً درک نمی‌کنید من چه چیزی را تجربه می‌کنم.» الان او همه چیز را تحمل می‌کند، همه تیرها را به جان می‌خرد، همه انتقادها را بدون هیچ شکایتی قبول می‌کند. البته، اگر روزی او هم مثل من صحبت کند، تأثیری که خواهد داشت کاملاً متفاوت خواهد بود.

  • این متأسفانه دقیقاً همان چیزی است که باعث افسوس است…

بله، این واقعاً جای تأسف دارد. اگر کیلیان واقعاً آزادی بیان را که همه‌مان از آن صحبت می‌کنیم داشته باشد، فکر می‌کنم در مورد همه موضوعات همان‌طور که مایل بود حرف می‌زد. با این حال، در یک مقطع زمانی، او آن‌قدر در مرکز توجه قرار خواهد گرفت و سخنانش تأثیری خواهد داشت که او دیگر قادر به کنترل آن نیست. یادت هست زمانی که در مورد قضیه ناهل (جوانی که توسط یک پلیس در نانتر کشته شد) صحبت کرد، او مجبور شد پیامی بدهد و از مردم بخواهد تا از تخریب‌ها دست بردارند. در حالت عادی، کیلیان فقط یک بازیکن فوتبال است، نه رئیس‌جمهور.

  • فکر می‌کنی باید نگران او باشیم؟

نه، او یکی از بهترین بازیکنان دنیا است و این موضوع از چند سال پیش هم به همین منوال بوده. الان همه نگاه‌ها به او دوخته شده و فشار زیادی روی اوست. کسی است که انتظار زیادی از او می‌رود و البته همین حالا هم سطح بازی‌اش فوق‌العاده است.

  • از نظر روحی می‌گم… گاهی در حرکت و رفتارش به نظر می‌رسد ناراحت است. تو در این باره چی فکر می‌کنی؟

راستش نمی‌دونم. بعد، اگر فقط به ظاهرش نگاه کنیم، درسته، در یورو بینی‌اش شکسته شده بود… (خنده) جدی بگم، با او در رئال بازی نمی‌کنم، بنابراین واقعاً نمی‌تونم نظر دقیقی بدم.

  • آخرین موضوع اجتناب‌پذیر پایانی که نمی‌توان از آن گذشت: مد و شیوه لباس پوشیدن است. این علاقه از کی شکل گرفت؟

همیشه لباس‌ها و پوشاک شیک را دوست داشتم... با این حال، این چیزی نبود که من هیچ‌وقت علاقه‌ای به نمایش آن داشته باشم. یک روز به من پیشنهاد شد تا امتحان کنم، فایده‌اش را نمی‌دیدم. بعد وقتی که انجامش دادم، با جدیت ادامه‌اش دادم.

 

  • آیا این هم بخشی از تلاش و جبران تو برای نشان دادن موفقیت است؟ راهی برای نشان دادن اینکه از شرایط دشوار گذشته عبور کرده‌ای؟

اصلاً این‌طور نیست. این دو هیچ ارتباطی با هم ندارند. افرادی هستند که مد را به‌طور کامل از الف تا ی به من آموزش می‌دهند، بدون اینکه حتی در این صنعت مشغول به کار باشند... این یک علاقه مثل بقیه علاقه‌هاست؛ من دوست دارم طراحان، برندها و داستان‌های پشت آن‌ها را بشناسم...

  • کلاه و نقاب سرت هنگام ورود به کلرفونتن (آکادمی معروف فوتبال فرانسه) از کجا الهام گرفته شده بود؟

این جالب بود، چون در ابتدا حتی نمی‌دانستم که این یک نقاب (balaclava بالا کلاوا، سر و گردن را می‌پوشاند و فقط سه سوراخ برای بینی و چشم‌ها دارد) است. یک لباس بود که کمی روی شانه‌ها پهن می‌شد. پوشیدمش و خوشم آمد. بعد دوباره با نقاب امتحانش کردم و با خودم گفتم: «باید همین‌طور برم، باید یه حرکت دیوانه‌وار بزنم، همه این رو به خاطر خواهند سپرد.» توی این بازی، «ژول کونده» هنوز شماره یکه، حرفی نیست! من هنوز یکم جا دارم، اما با این نقاب، واقعاً سنگ تموم گذاشتم (می‌خندد). شاید ده سال دیگه بگن: «آره، کوناته رو یادتِه؟ اون موقع با یه نقاب اومد، مرتیکه چه دیوونه‌ای بود!» همون موقع است که کیفش رو می‌برم. لذت همین است! (باز هم می‌خندد)