فیشر، قهرمان جهان است. برای او فعل بود را به کار نمیبریم چون همین الان هم کسی مثل او نیامده است. او کسی است که در اوایل عاشق شطرنج بود و در اواخر متنفر از شطرنج. بابی بزرگ، ۱۵ سال داشت که استاد بزرگ شطرنج شد. از اولش هم میدانستند قرار است پادشاه بشود.

از اول با بزرگانی از جمله بازی های زیبایی انجام داد. در ۱۳ سالگی به قدری زیبا قربانی می‌داد که حریف دیوانه می‌شد. از خانواده اش که بگوییم، پدرش زیست فیزیکدان بود. مادرش هم یهودی تبار. پدر و مادرش بسیار خوش شانس بودند که پسرشان در ۱۴ سالگی قهرمان آمریکا می‌شود و تا ۸ بار دیگر هم این کار را تکرار می‌کند. فیشر برعکس شطرنج علاقه ای به درس و مدرسه نشان نمیداد و از مدرسه و درس و معلم و این کلمات و اتفاقات، دوری‌ می‌کرد و فراری بود.

از قهرمانی اش بگوییم. قهرمانی اش در ۱۹۷۲. همان ۶ بازی جنجالی اش با بوریس اسپاسکی و جدال شوروی و آمریکا در نقاب شطرنج همان مجموعه بازی هایی که فیشر پیاده اسپاسکی را با فیل خود زد و خودش با پای خودش رفت توی تله پهن نشده اسپاسکی و فیلش را از دست داد و تسلیم شد. بازی ششم بود که همه چیز مساوی بود و فیشر باید می‌برد تا قهرمان جهان شود. و همین کار را هم کرد و پس از برد، بوریس اسپاسکی از جای برخاست و فیشر را ایستاده تشویق کرد. همانند تماشاچیان که اسپاسکی را همراهی کردند و این لحظه در تاریخ ثبت شد.

فیشر در طول این مسابقات تنش های زیادی با فیده داشت. نه در این مسابقات بلکه در تمام دوران بازی اش. مدام تنش و درگیری و انتقاد از فیده داشت و سال ها در مسابقات شرکت نکرد. او منتقد شطرنج نیز بود و از کسل کننده و بدون خلاقیت شدن شطرنج صحبت کرده بود: اکنون یک جوان چهارده‌ساله یا کوچکتر فقط با حفظ کردن کتاب‌های گشایش می‌تواند یک برتری گشایشی مقابل کاپابلانکا داشته باشد. امروزه شطرنج کاملاً مرده‌است و فقط حافظه و تبانی است. یک بازی ترسناک بدون هیچ خلاقیتی.