به نام خدا

.

در جهان هر قدر دیدم باز هم رنگی نبود

مدّتی عزلت گزیدم آهِ دلتنگی نبود

.

در نبردِ حزن و شادی سوی شادی می‌روم

دیر کردم تا رسیدم آتشِ جنگی نبود

.

کاروانِ زندگی خوش رفت و من را جا گذاشت

خواب بودم بانگِ بیداری ز یک زنگی نبود

.

نغمه‌ی زیبای تو من را به کاشانه کشاند 

تا رسیدم رفته بودی صوت و آهنگی نبود

.

در زمانِ بودنت این دل چو پاره سنگ بود

تا که رفتی ای عجب این دل دگر سنگی نبود

.

خویشتن‌داری نمودن پند کردی لیک دوست

در فغان و دادِ من ترس و ابا ، ننگی نبود 

.

می‌روم از این جهانِ تارِ پر مکر و فریب

که در آن رویایِ یاری ، عشق و همرنگی نبود