در دل فوتبال مدرن، جایی هست که هنوز بوی خاک می‌دهد؛ بوی دویدن بی‌نام‌ترین‌ها، بوی شگفتی‌هایی که در سایه‌ی بی‌اعتمادی جوانه زدند.

پورتو، سال ۲۰۰۴؛ شبی بارانی در گلزن‌کیرشن، جایی که فوتبال، یک‌باره از قاب‌های پر زرق و برق بیرون زد و به دستان یک تیم بی‌ادعا افتاد.

مورینیو با کت مشکی‌اش نه فقط جام را، که چشم‌ها را هم تسخیر کرد. او پیش از آن‌که «خاص» باشد، شبیه مردی بود که با اشک‌ها ساخت، با تحقیرها جنگید، و از استخوان‌های بی‌صدا تیمی ساخت که فریاد زد.

آن شب، جام قهرمانان اروپا در آلمان، مسافر پرتغال شد نه برای قدرت، نه برای پول، نه برای تبلیغ برندها؛ برای یادآوری این‌که گاهی فوتبال، صرفاً فوتبال است و همین کافی‌ست.

و جام… هنوز از آن شب، بوی سکوت فروخورده‌ی قهرمانان کوچک را با خودش دارد.