رسالة آلكيبيادس اول در اين رساله افلاطون بزبان سقراطي با آلكيبيادس به گفتگو مينـشيند و در ايـن گفتگو آيين حكومت داري و تربيت شاهزادة ايرانيان را با يونانيان مقايسه ميكند : سقراط: آلكيبيادس گرامي، نياي من نيز دايدالوس است و دايدالوس از نسل هفايستوس فرزند زئوس است. ولي همة نياكان آنان تا زئوس، مانند خود ايشان، پادشاه و پادشاهزاده بودند كه بعضي بر آرگوس و لاكدمون فرمان ميراندند و برخي بر ايران و گاه بر سراسر آسيا، در حاليكه ما مردماني عادي هستيم و پدرانمان نيز جز اين نبودهاند و اگر تو اجداد خود و سالاميس، وطن اريساكس يا اگينا وطن نياي بزرگ آياكوس را در برابر اردشير پسر خشايار شاه نمايش دهي، بيگمان بر تو خواهند خنديد. پس نيك بنگر تا ببيني كه ما از حيث تبار و تربيت تا چه پايه از آنان كمتريم. مگر نميداني كه شاهان اسپارت مرداني را كه بر اعمال شاه نظارت دارند بر مراقبت زنان خود گمارند تا مبادا شاه آينده جز از نژاد هراكلس در وجود آيد و شاه ايران در برتري نسبت به ديگر مردمان بر پايهيي است كه هيچكس ظن آن نميبرد كه وليعهد را پدر جز او باشد. از اينرو، زوجة شاه ايران مراقبي جز بيم و رعب ندارد و همين كه فرزند ارشد شاه كه وارث تاج و تخت است به جهان ميآيد، جشني برپا ميكنند و پس از آن نيز هر سال در تمام آسيا روز تولد شاه را جشن ميگيرند، حال آنكه از تولد ما بقول آن شاعر كمديپرداز، همسايه نيز باخبر نميگردد. از آن پس نيز فرزند شاه را به خادمههاي نالايق نميسپارند، بلكه بهترين خواجه سرايان دربار را بر او ميگمارند و اينان موظفند كه علاوه بر تربيت كودك، مراقب باشند تا اعضاي تن او نيك رشد كنند و راست ببار آيند تا كودك از زيبايي تن هيچ كم نداشته باشد و آن خواجه سرايان را همه به ديدة احترام مينگرند. همينكه فرزند شاه به هفت سالگي رسيد، او را به سواركاران ميسپارند تا راه و رسم شكار را فراگيرد و چون چهارده ساله شد، چهار تن كه مربيان شاهانه خوانده ميشوند، عهدهدار تربيت او ميگردند. يكي از آنانكه در دانايي بر همگان برتري دارد، اسرار حكمت زرتشت پسر هرمز، دينداري و آيين كشورداري را به او ميآموزد و مربي دوم كه عادلترين مردمان است، او را بر آن ميدارد كه در همة عمر جز راست نگويد. مربي سوم كه از خويشتنداري بهرهيي بكمال دارد به او ميآموزد كه تن به اسارت هوي و هوس درندهد، بلكه به آزادي و آزادگي خوي گيرد و بيش از همة مردمان بر شهوات و آرزوهاي خود تسلط يابد، نه آنكه به بندگي آنها گردن بنهد. مربي چهارم كه دلاورترين مردمان است، او را دلاور و بيباك ببار ميآورد و به او ميفهماند كه اگر ترس در دل خود راه دهد، برده خواهد بود نه آزاد. ولي آلكيبيادس گرامي، چنانكه ميداني، پريكلس سالخوردهترين بندة خود سوپيروس را كه بعلت پيري بهيچ كار نميآمد، به سرپرستي تو برگماشت و اگر بيم آن نداشتم كه سخن بيش از حد دراز شود، دربارة تبار و تربيت كساني هم كه تو آرزوي رقابت با آنان را در سر ميپروراني، داد سخن ميدادم. ولي گمان ميكنم اشارهيي كه كردم، كافي باشد و اين قدر ميافزايم كه هيچكس در انديشة تربيت تو يا آتني ديگري نيست، مگر آنكه عاشق تو يا او باشد. چنان ميپندارم كه اگر به ثروت و شكوه و جلال و قباهاي سلطنتي و جامههاي فاخر و بوهاي خوش و خدمتكاران ايرانيان نظري بيفكني، شرمسار خواهي شد، زيرا خواهي ديد كه چه مايه از آنان كمتري. ... اسپارتيان بيش از همة يونانيان سيم و زر دارند و شاه اسپارت بيش از همة مردمان آن ولايت، زيرا بيشتر سيم و زري كه به اسپارت ميرود، در گنجينة شاه گرد ميآيد و گذشته از آن، مالياتي كه مردم كشور به شاه مپردازند، مبلغي كوچك نيست. اگر چه ثروت اسپارتيان در مقام سنجش با ديگر يونانيان بيكران مينمايد، ولي اگر با دارايي ايرانيان و شاهان ايراني سنجيده شود، ناچيز مينمايد و من به گوش خود از كسي كه به دربار شاه ايران رفته بود و مردي شايان اعتماد بود، شنيدم كه ميگفت: نخست از زميني پهناور و حاصلخيز كه يك روز راه بود، گذشتيم و آنجا را مردمان كمربند ملكه ميناميدند. سپس به جايي رسيديم كه نقاب ملكه خوانده ميشد و از زمينهاي حاصلخيز ديگري گذشتيم كه عايدات هر يك، صرف جزئي از زيور ملكه ميشود و بنام آن زيورش ميخوانند. ازاينرو، آلكيبيادس گرامي، گمان ميكنم اگر كسي به آمستريس كه مادر شاه كنوني و زوجة خشيارشاه است، بگويد: «پسر دينوماخه كه بيش از يك زيور ببهاي پنجاه مينه ندارد، ميخواهد در برابر فرزند تو قد برافرازد، درحاليكه همة دارايي خود او كمتر از سيصد پلترون زمين در ناحية اركياست»، آمستريس در شگفت خواهد شد و خواهد پرسيد: پشت گرمي اين آلكيبيادس به چيست كه از اردشير باك ندارد؟ آنگاه گمان ميكنم كه خود پاسخ سؤال خود را خواهد داد و خواهد گفت: «بيگمان اين جوان از تربيت نيكو و دانايي و خرد بهرهيي بسزا دارد، زيرا جز اين در نزد يونانيان هيچ چيز قدر و اعتبار نيست». ولي اگر بشنود آلكيبيادس كه چنان آرزويي بزرگ در سر ميپروراند، هنوز بيست سال ندارد و از تربيت هيچ بهرهيي برنگرفته است، چون عاشقش به او ميگويد كه بايد نخست بسي چيزها بياموزي و روح خود را تربيت كني و آنگاه دم از همسري با شاه ايران بزني. او سخن وي را نميپذيرد و ميپندارد كه آنچه دارد، براي او بس است. گمان ميكنم كه به حيرت خواهد افتاد و خواهد گفت: «پس اين جوان نادان به چه مينازد؟» و اگر بگوييم «به زيبايي و تبار و توانگري و استعداد فطري»، ما را ديوانه خواهد پنداشت. همچنين اگر لامپيد و دختر لئوتيخيدس و زوجة آرشيداموس و مادر آگيس كه همه از پادشاهان بودند، بشنوند كه تو با اين تهيدستي قصد رقابت با پسر او را داري، در شگفت خواهند شد. اكنون، آلكيبيادس، بگو ببينم شرم نداري از اينكه زنان دشمنان ما بهتر از ما ميدانند كه ما چگونه بايد باشيم، تا به خود حق بدهيم كه در مقام رقابت با آنان برآييم؟
در اين رساله افلاطون بزبان سقراطي با آلكيبيادس به گفتگو مينـشيند و در ايـن گفتگو آيين حكومت داري و تربيت شاهزادة ايرانيان را با يونانيان مقايسه ميكند :
۱۵۳ بازدیدیکشنبه ۰۴ خرداد ۱۴۰۴ - ۱۸:۰۹


