این شعر رو یه بار استا کردم ولی دلم نیومد پستش نکنم اگه میشه نظرتون رو بگید و از ما شاعر نو پا حمایت کنید??

عارفی بنشسته بود آزرده حال او را گویی یک باد برده آن مریدان ز حال اندوه او پرسیدند بر او که ای آزرده پس چرا مغموم یه جا کردی نشست این دل تو پس چرا غم دیده است این نشستن ندارد سودی خیز و بدست آر یک علمی بدست عارف بیچاره بر آن ها بگفت غم و اندوه دارم در جان و دست حال بنده روحی و جانی بد است هر تیری که در تاریکی رهاییدم من چوبی در روشنا بر ..نم برفت

معذرت بابت جمله آخر قافیه بهتر نداشتم