دل نوشته ای از خودم من فرزند جنوبم؛ فرزند خوزستان! وقتی به دنیا آمدم هشت سال از آتش بس جنگ ۸ ساله گذشته بود . با این حال در این به تقریب ۳ دهه ای که از عمرم سپری شده همواره سایه ی شومش را لمس کرده ام مادربزرگم را هیچوقت ندیدم ؛ مادر مادرم ؛ ظهر یک روز گرم تابستان به خانه همسایه میرود... صدام آنجا را بمباران میکند و حالا پس از ۳۴ سال هنوز هر کلمه ای از مادر مادر من را غرق گریه میکند .... که اگر بخواهم نمونه های بیشتری بگویم انصافاً کمی حوصله سر بر است فقط این را بگویم وقتی به دنیا آمدم مردگان طایفه ی ما بیشتر از زندگانش بود ..! آب و نفت و گاز و پالایشگاه هایمان تماماً بین آنها که گردنشان کلفت تر بود، زورشان بیشتر و کمی از ما «مردم» تر بودند بصورت عادلانه تقسیم شد ! و حالا جنگ ، آخرین تراژدی است که نسل من، نسل دهه هفتاد میتواند تجربه کند ... وقتی به مدرسه میرفتم با یک سکه ۲۵ تومانی نان میخریدیم ، نانی که حالا ۴۵۰ برابر شده ! آن زمان با 24 ملیون خانه مان را خریدیم و حالا 1 متر خانه محقر در همین شهرستان کوچک ما بالغ بر 40 ملیون تومان معامله میشود . ما مردان و زنان آنجلسی بودیم با این تفاوت که 300 سال نخوابیدیم اما در طی کمتر از 30 سال تمام این اما ها را تجربه کردیم ... ما به جنگ نرفتیم ولی همه ی ما جنگ زده ایم.... لطفاً واقعی ترش نکنید ....
دلنوشته ای از فرزند جنوب (خودم) ?
۸۳۲ بازدیدشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۴ - 0۷:۱۶


