خلاصه داستان رمان اسمارتیز نوشتهی نازنین محمدحسینی، داستانی اجتماعیعاشقانه با تمی تلخ و واقعگرایانه است که روایتگر زندگی دختری به نام هستی است. هستی دختری جسور و مستقل است که درگیر رابطهای پر فراز و نشیب با پسری به نام ارشان میشود.
داستان حول محور انتخابهای احساسی، اشتباهات جوانی، عشق ممنوع، و تبعات تصمیمات ناپخته در بستر جامعهی ایرانی میگردد. اسم رمان، «اسمارتیز»، نماد خاطرات شیرین و کودکانهای است که در تضاد با تلخیهای دوران بزرگسالی شخصیتها قرار میگیرد. بخشی از رمان اسمارتیز
صدای قطرههای باران، آرام روی شیشهی پنجرهی اتاق خواب میکوبید. هستی، با موهای نمخورده و چشمهایی که از بیخوابی گود افتاده بودند، به نقطهای نامعلوم خیره مانده بود. عطر کمرنگ قهوهای که نیمساعت پیش در لیوانش ریخته بود، هنوز در هوا میچرخید اما خودش حتی یک جرعه هم از آن ننوشیده بود.
ذهنش هنوز درگیر جملهی آخر ارشان بود: «تو برای من مثل یه دونه اسمارتیزی… قشنگی، خوشرنگی، ولی زود تموم میشی.»
چه استعارهی عجیبی… چطور میتوانست عشقی را که در دلش ریشه دوانده بود، به یک آبنبات رنگی تشبیه کند؟ مگر او بازیچه بود؟ مگر همهی آن خندهها، قدمزدنها، و پیامهای نصفشب، فقط در حد یک سرگرمی شیرین کودکانه بود؟ دستش را روی میز گذاشت و گوشیاش را برداشت. صفحهی چت با ارشان هنوز باز بود. آخرین تیک آبی دو ساعت پیش خورده بود؛ زمانی که او آخرین پیام هستی را خوانده بود اما پاسخی نداده بود: «فقط بگو تموم شد؟ همین؟»
نه خداحافظی، نه توضیح، نه حتی یک جمله که شاید بتواند این دلِ پارهپاره را بند بزند. هستی همیشه تصور میکرد آدمها فقط با خیانت یا مرگ، از هم جدا میشوند. هیچوقت فکرش را هم نمیکرد «بیاحساس شدن» هم میتواند دلیل رفتن باشد.
با خودش زمزمه کرد: «من که اسمارتیز نیستم… من آدمم… دلم داره از درد میمیره.»
در یک لحظهی آنی، تصمیم گرفت. دیگر نمیخواست منتظر باشد. گوشی را برداشت و شمارهی ارشان را گرفت. دستهایش میلرزید و قلبش تند میزد. بعد از چهار بوق، تماس وصل شد.
– الو؟ – ارشان؟ – هستی؟ تویی؟ – آره، منم. فقط میخوام بدونم… چرا؟
مکثی سنگین. سکوتی که مثل وزنهای سنگین روی دوش هستی افتاد.
– نمیدونم، شاید چون دیگه مثل قبل نمیخندیدی… چون دیگه اون برق چشماتو نمیدیدم… چون حس کردم دیگه برام مهم نیستی.
هستی بغض کرد اما نگذاشت صدایش بلرزد. – یعنی تقصیر منه؟ یعنی چون کمتر خندیدم، حق داشتی رها کنی؟ – نه، نمیگم حق داشتم… فقط دیگه حس نکردم چیزی بینمون مونده.
این بار بغضش شکست. قطرههای اشک، بیدعوت و بیاجازه، از چشمانش جاری شدند.
– تو هیچوقت نفهمیدی من به خاطر تو نخندیدم… چون درد داشتم، چون فشار درس، خانواده، زندگی، همش رو دوشم بود… فکر میکردم تو پناهمی، نه قاضی من…
صدای نفسکشیدنش تندتر شد. – ولی تو هم شدی یکی دیگه از اونایی که رفتن. بیهیچ توضیح. بیهیچ دلیلی. فقط رفتی، و گفتی من یه اسمارتیزم.
ارشان سکوت کرده بود. شاید شوکه شده بود. شاید هم نمیدانست چه باید بگوید.
– ببخشید، هستی. واقعاً ببخش.
– نه… این «ببخش» دیگه کاری نمیکنه. من فقط خواستم بگم که… اسمارتیز شاید شیرین باشه، ولی وقتی تموم میشه، تهش آدم رو به حال خودش رها میکنه. درست مثل تو.
تماس را قطع کرد. گوشی را روی تخت پرت کرد و میان هقهق گریه فرو رفت.
اما همین گریه، همین فروپاشی، اولین قدم برای دوباره ساختن خودش بود. سه ماه بعد…
در کافیشاپ جدیدی که با دوستش راه انداخته بود، پشت میز حسابوکتاب نشسته بود. مشتریها میآمدند و میرفتند. بوی قهوه، شیرینی، و عطر زندگی در فضا موج میزد.
دختری با لبخند وارد شد، و با صدایی آرام گفت: – ببخشید، میتونم یه قهوهی اسپرسو بگیرم و یه اسمارتیز؟ شنیدم اینجا یه مدل خاص داره…
هستی لبخند زد. بلند شد، سمت قفسه رفت و یک بسته اسمارتیز برداشت. این بار، اسمارتیز برایش فقط یک آبنبات نبود. نمادی شده بود از دردهایی که پشت سر گذاشت، و قوتی که در خودش ساخت.
– حتماً. این اسمارتیز، شیرینیش خاصه. مزهی دوباره ساختن میده. دختر با تعجب لبخند زد. – خیلی خوبه. همینو میخوام.
وقتی دختر رفت، هستی به اسمارتیزهایی که در قفسه بودند نگاه کرد. دیگر از آن استعارهی تلخ متنفر نبود. چون حالا خودش را پیدا کرده بود. نه مثل یک شیرینیِ زودگذر، بلکه مثل زنی که میداند زندگی میتواند تلخ باشد، اما خودش میتواند انتخاب کند که چه طعمی از آن را در خاطر نگه دارد.


