این رو استاتوس گذاشتم، بعد دیدم بدک نمیشه همه مخاطبا باهاش رو به رو بشن، نقد نیست یه دل نوشته کوتاه و براومده از قلب یه بیننده است ... نمیخواستم نقد بنویسم همین اندازه بسه ... . امروز رفتم فیلم چند متر مکعب عشق رو دیدم ... میخواستم یه نقد بلند بالا بنویسم و هرچی به ذهنم رسید به فیلم فحش بدم اما دبدم ارزش نداره خودم رو خسته کنم ... آقای کارگردانی که با این فیلم سیمرغ بلورین میگیری و فکر میکنی بهترین فیلم سال ایران رو ساختی ... سینما این نیست مرد مومن، من به این میگم فیلم لجنی ... عزیز دل برادر اگه مردم بخوان زجه بزنن و زاری کنن میرفتن هیئت متوسلین روضه خونی و اشک ریختن ... اگه مردم بخوان عذاب ببینن میرفتن زنجیر میزدن و سینه ... سینمای جای اشک ریختن نیست ... اگه مخاطب بخواد زندگی و فقر و بی چارگی و آخرش مرگ دو نفری که تمام سعیت رو میکنی آدمای سمپاتیکی از کار دربیان رو مشاهده کنن و اگه سینما این بود ارزانی همون احمقهایی که بهتون جایزه میدن ... چند متر مکعب عشق؟! کجای این فیلم عشق وجود داشت؟! پدر به فرزند، صاحب کار به کارگر، ایرانی به افغانی ... پلیس به مردم، مردم به پلیس؟ ... کجاش بود این عشق ... هیچ کجا ... عشقی ندیدیم فقط مظلومیت دو بچه میان سر و صدای عظیم و کر کننده ای که فقط فکر میکردم تو جهنم انقدر عذاب بکشم ... اما شما جهنم رو آوردین رو زمین و برای مخاطب یه سمفونی جهنمی راه انداختین ... و یه عده از مخاطبان رو همون وسط سالن کشتین و روی جنازه هاشون پز دادین ... این سینما نیست این بیماری شماست ... سینما باید تئوری داشته باشه نمیگم نه .... اما قبلش اخلاق سینمایی که اهمیت داره ... رسالت سرگرمی ... سینما یعنی سرگرمی یعنی لذت یعنی عشق به معنای واقعی نه خل بازی دوتا کاراکتر ابله ... که اصلا شبیه عشق نیست ... بیشتر شبیه چیزی ـست که ما تو خیابون میبینیم و عملا تو همین سینمای لجن مال امروز ایران پایان غم انگیز خیابونی هم داره ... عشق خیابونی ... عشق مکعبی ... عشق متری ... سینما رو بذار کنار مرد ... بیش از این هم وقت تلف نمیکنم پای این قلم و کاغذ .... بذار کنار.