این آن:
بارش کلاه مکزیکی: یک رمان ژاپنی
ریچارد براتیگان
ترجمه: فرید قدمب
شهردار سرانجام گفت: «خودم کلاه مکزیکی رو برمیدارم.» اما دیگر خیلی دیر شده بود.
پسرعموی شهردار و مرد بیکار یکصدا گفتند: «نه!» تحت هیچ شرایطی نمیخواستند شهردار کلاه مکزیکی را بردارد. این پایان کار هردوشان بود اگر دست شهردار به کلاه مکزیکی میخورد، زندگیشان دیگر غرق نومیدی میشد. آیندهشان به فنا میرفت. یکیشان هیچگاه دیگر شهردار نمیشد و آن یکی دیگر شغلی گیرش نمیآمد.



