سال تحصیلی دوباره آغاز شده، اما برای من دیگر هیچ معنایی ندارد. نه شور یاد دادن مانده، نه شوق یاد گرفتن. هر صبح که به مدرسه میروم، انگار بخشی از روحم را جا میگذارم. اینجا دیگر جایی برای رشد نیست؛ فقط صحنهایست برای فرسایش.
از مدرسه بیزارم. از دیوارهای بیروحش، از نگاههای بیتفاوت مسئولان اداره آموزش و پرورش این شهر که گویی معلمان را نه انسان، بلکه مهرههایی قابل تعویض میدانند. حقوق ناچیز، هزینههای سرسامآور خوراکی و رفتوآمد، و نبود حتی یک خانهی معلم برای استراحت، همه دستبهدست هم دادهاند تا این شهر را به زندانی بیدر و پیکر تبدیل کنند.
و بدتر از همه، دیگر حوصلهی سر و کله زدن با دانشآموزان را ندارم. نه اینکه آنها را مقصر بدانم، اما وقتی انگیزهای باقی نمانده، وقتی خستگی مزمن جای اشتیاق را گرفته، هر تعامل ساده تبدیل به نبردی فرساینده میشود. کلاس درس برایم دیگر نه محل گفتوگوست، نه محل یادگیری؛ فقط صحنهایست برای تکرار بیحاصل.
و من... من دیگر نمیتوانم ادامه دهم. تصمیم گرفتهام از معلمی انصراف بدهم. نه از روی بیمسئولیتی، بلکه از روی احترام به خودم. به سالهایی که با عشق درس دادم، به لحظاتی که با تمام وجود تلاش کردم، و به آیندهای که نمیخواهم در آن فقط مصرف شوم. این تصمیم آسان نبود، اما ضروری بود. احساس میکنم اگر ادامه دهم، عمرم را به بطالت میگذرانم؛ در سیستمی که نه قدر میداند، نه پناه میدهد، نه معنا خلق میکند.
من میخواهم دوباره زندگی کنم. شاید در مسیری دیگر، شاید با ابزاری دیگر. اما نه در این ساختار پوسیده، نه در این شهر بیپناه، نه در این نقش تحقیرشده.



