وقتی قهرمانهای سالهای کودکی و نوجوانیمان هنوز همان بچههای اهل تابوتاند، راه هم باید ادامه داشته باشد. حالا نه اینکه قطرههای عرق این نسل چندمیهای روی پیراهن تیم ملی تاریخ را تکان بدهد اما لااقل همینقدر هست که یکجایی دل جانبازی روی ویلچرش خوش بشود و یکی قاطی سرفههای سی سالهاش، گوشه چشم تسلی خیس کند به یاد آن روزها.
پس به تکلیف نوشته سالهای توپ و گلوله، تمام نود دقیقه را توپ بریزید روی سرشان که هرچه نباشد، اینها از نسل کسانی هستند که خرمشهر و طلاییه را تصرف کردند. رفتارهای آقامنشانه را بگذارید برای بعد، اینجا پای عکس شهدا، برای کلی بازمانده جنگ، عراق همیشه عراق مانده است.
بجنگید که برای یک نیمروز هم که شده دلهایشان برود آنجا که بدی نیست. برای نوشتن از این گنجینههای ابدی کلمات بیشتری بلد نیستم، فقط بجنگید که مشتاقاند و مشتاقایم به اشکهای شوق زیر پرچمتان.



