آواز دیلمان  +  تصنیف کاروان

آهنگساز: مرتضی محجوبی

 

چنان در قید مهرت پای بندم که گویی آهوی سر در کمندم گهی بر درد بی‌درمان بگریم گهی بر حال بی‌سامان بخندم نه مجنونم که دل بردارم از دوست مده گر عاقلی بیهوده پندم

(سعدی)

 

همه شب نالم چون نی، که غمی دارم دل و جان بردی اما، نشدی یارم، یارم با ما بودی، بی ما رفتی چو بوی گل، به کجا رفتی تنها ماندم، تنها رفتی چو کاروان رَوَد، فغانم از زمین بر آسمان رود دور از یارم، خون می‌بارم فتادم از پا، به ناتوانی اسیر عشقم، چنان که دانی رهایی از غم، نمی‌توانم، تو چاره‌ای کن که می‌توانی گر ز دل برآرم آهی، آتش از دلم خیزد چون ستاره از مژگانم، اشک آتشین ریزد چو کاروان رَوَد، فغانم از زمین بر آسمان رود دور از یارم، خون می‌بارم نه حریفی تا با او، غم دل گویم نه امیدی در خاطر، که تو را جویم ای شادی جان، سرو روان، کز بر ما رفتی از محفل ما، چون دل ما، سوی کجا رفتی تنها ماندم، تنها رفتی به کجایی غمگسار من، فغان زار من بشنو، بازآ، بازآ از صبا حکایتی ز روزگار من بشنو، بازآ، بازآ سوی رهی چون روشنی از دیده‌ی ما رفتی با قافله‌ی باد صبا رفتی تنها ماندم، تنها رفتی

(رهی معیری)