ورزش در قرن بیستم بهعنوان یک پدیده اجتماعی و فرهنگی، بیش از پیش به عرصهای برای نمایش قدرت، هویت و نفوذ سیاسی تبدیل شد. در این میان، آدولف هیتلر و حکومت ناسیونالسوسیالیستی آلمان نمونه بارزی از استفاده ابزاری از ورزش برای اهداف ایدئولوژیک و تبلیغاتی محسوب میشوند. هیتلر از ورزش نه تنها بهعنوان فعالیتی برای ارتقای سلامت جسمی شهروندان، بلکه مهمتر از آن بهعنوان ابزاری برای تثبیت قدرت، مشروعیتبخشی به رژیم و ترویج ایدئولوژی نژادپرستانه خود بهره برد.
هیتلر در نگاه نخست، شخصاً علاقهای جدی و عمیق به ورزش نداشت. اما بهخوبی دریافته بود که ورزش میتواند به بستری گسترده برای تبلیغ ملیگرایی و نمایش قدرت نظامی و سیاسی بدل شود. او بر این باور بود که بدنی نیرومند و آماده، مقدمهای برای جامعهای نظامی و جنگجو است. بنابراین، ورزش در نظام آموزشی و فرهنگی آلمان جایگاهی ویژه یافت و بهعنوان یکی از ارکان تربیت نسل جدید "رایش سوم" معرفی شد.
در مدارس و سازمانهای جوانان نازی، ورزش بهویژه ژیمناستیک، دو و میدانی و ورزشهای نظامیگونه، نقشی محوری داشت. حزب ناسیونالسوسیالیست معتقد بود که ورزش میتواند نوجوانان را به انضباط، اطاعت و روحیه مبارزهجویی سوق دهد. از این رو، فعالیتهای ورزشی در چارچوبی ایدئولوژیک سازماندهی شد تا پیوندی مستقیم میان آمادگی جسمانی و خدمت نظامی ایجاد شود.
مهمترین نمود حضور هیتلر در عرصه ورزش، برگزاری بازیهای المپیک برلین در سال 1936 بود. این رویداد، فرصتی بینظیر برای رژیم نازی فراهم آورد تا تصویری منسجم و پرشکوه از آلمان نوین به جهان ارائه دهد. المپیک برلین با سرمایهگذاری عظیم مالی و تبلیغاتی، به صحنهای باشکوه برای نمایش معماری نازی، توانایی سازماندهی و ادعای برتری نژادی تبدیل شد. هیتلر بهدقت برنامهریزی کرده بود تا این رویداد نه تنها جشنوارهای ورزشی، بلکه ابزاری تبلیغاتی برای اثبات عظمت رایش سوم باشد.
استادیومهای عظیم، نمادهای ایدئولوژیک، رژهها و استفاده از فناوریهای نوین رسانهای مانند فیلمسازی لنی ریفنشتال، همه در خدمت این هدف قرار گرفت. فیلم "المپیا" ساخته ریفنشتال، نمونهای بارز از این تبلیغات بود که ورزشکاران آریایی را در قالب اسطورههای نژادی معرفی میکرد.
با وجود تلاشهای فراوان برای تحمیل برتری نژاد آریایی، نتایج ورزشی المپیک 1936 تا حدی خلاف انتظار رژیم پیش رفت. موفقیتهای ورزشکاران غیرآلمانی، بهویژه درخشش "جسی اونز" دونده سیاهپوست آمریکایی، ضربهای سنگین به تبلیغات نازی وارد آورد. با این حال، رژیم کوشید این شکستها را کوچک جلوه دهد و تمرکز رسانهای را بر شکوه سازماندهی و وحدت ملی معطوف سازد.
ورزش در رایش سوم، بهویژه در زمان هیتلر، تنها به عرصهای فرهنگی یا تفریحی محدود نبود. بلکه بخشی از ماشین عظیم ایدئولوژیک رژیم محسوب میشد. هیتلر ورزش را ابزاری برای شکلدهی به "انسان نوین آلمانی" میدانست؛ انسانی که باید نیرومند، مطیع، جنگجو و فداکار باشد. بدین منظور، ورزشکاران برجسته بهعنوان الگوهای ملی معرفی میشدند و موفقیت آنان، موفقیت کل ملت قلمداد میگردید.
ورزش زنان نیز در این نظام، کارکردی خاص داشت. اگرچه زنان در ایدئولوژی نازی بیشتر به نقشهای خانوادگی محدود میشدند، اما ورزش برای آنان بهعنوان راهی برای پرورش بدن سالم و ایفای وظایف مادری تشویق میشد. در مقابل، مردان بهطور گسترده به ورزشهای قدرتی و نظامیگونه سوق داده میشدند تا آمادگی لازم برای جنگ را بیابند.
با آغاز جنگ جهانی دوم، نقش ورزش بیش از پیش با اهداف نظامی پیوند یافت. تمرینات ورزشی عملاً به تمرینات مقدماتی نظامی تبدیل شدند. باشگاههای ورزشی و مسابقات در خدمت تقویت روحیه ملیگرایی و آمادهسازی برای جنگ قرار گرفتند.
از منظر تاریخی، حضور هیتلر در عرصه ورزش نشان میدهد که ورزش چگونه میتواند از مسیر طبیعی خود خارج شود و به ابزاری در دست رژیمهای تمامیتخواه بدل گردد. ورزش، که ذاتاً بر پایه رقابت سالم، دوستی ملتها و رشد جسمی و روحی بنا شده، در دوران هیتلر به ابزار تبلیغات، سرکوب و تحمیل ایدئولوژی بدل شد.
این تجربه تاریخی هشداری است برای همه جوامع معاصر که همواره باید نسبت به سوءاستفاده سیاسی از ورزش هوشیار باشند. ورزش زمانی میتواند رسالت حقیقی خود را ایفا کند که مستقل از ایدئولوژیهای افراطی و تمامیتخواهانه باشد و در خدمت صلح، همبستگی و تعالی انسانیت قرار گیرد.
شالکه 04 به عنوان یکی از پرافتخارترین باشگاههای تاریخ فوتبال آلمان، شش عنوان از هفت عنوان قهرمانی داخلی خود را در دوره نازیها بین سالهای 1933 تا 1945 به دست آورده است. همزمانی دوران اوج باشگاه و رژیم نازی تا حدودی مشکوک است. بنابراین، ارزش دارد تا بررسی کنیم و ببینیم آیا ارتباطی بین این دو وجود دارد، یا خیر؟
طرفداری | من همیشه از جستوجو و کنکاش در تصاویر نوستالژیک مربوط به دهههای قبل لذت میبرم؛ چرا که چیزی لایتناهی و بیپایان در آن وجود دارد. عکسهای سیاهوسفید، فضایی برای تفسیر و خیالپردازی در ذهن بیننده ایجاد میکند و او را تشویق میکند تا تصویر را در ذهن خود بپروراند؛ بنابراین، وقتی به عکس تیمی شالکه برخورد کردم که درست پس از قهرمانی این باشگاه در سال 1939 گرفته شده بود، مسحورش شدم. این تصویر یک شات باشکوه بود. بازیکنان شالکه به شادی میپرداختند، یکدیگر را در آغوش میگرفتند و خندههایی مستانه سر میدادند. آنها با پیراهنهای یقه کوتاه و شلوارکهایی با سایز بسیار مضحک و خندهدار، در حالی از المپیا اشتادیون برلین بیرون میآمدند که بهتازگی 9-0 آدمیرا وین را شکست داده بودند و چهارمین عنوان قهرمانی داخلی خود را به موزه افتخارات خود اضافه کرده بودند.
این تصویر، روحیۀ یکی از بزرگترین تیمهای فوتبال آلمان را به تصویر میکشد؛ اما آیا زیر پوستۀ این روحیۀ بشاش، اتفاقاتی در جریان است؟ البته. اکنون، ما در آلمان نازی هستیم؛ درست در زمانی که نقشههای ظالمانه آدولف هیتلر برای تسلط بر اروپا درحال اجرا شدن بود. این تصویر، درست یک سال پس از الحاق اتریش به آلمان توسط هیتلر گرفته شد و تنها چند ماه تا حمله به لهستان که آغازی بر یک مصیبت عظیم بود، فاصله مانده. تبلیغات گستردۀ نازیها برای تبلیغ رژیم خود، در همهجا دیده میشد؛ بنابراین، جای تعجب نیست که دو بازیکن شالکه نماد رژیم نازی را روی پیراهنهای خود نقش بسته باشند؛ عقاب امپراتوری و یک صلیب شکسته. احتمالاً این موضوع شما را به فکر وا خواهد داشت. شالکه بهعنوان یکی از پرافتخارترین باشگاههای فوتبال آلمان، شش عنوان از هفت عنوان قهرمانی داخلی خود را در دوره نازیها بین سالهای 1933 تا 1945 به دست آورده است. همزمانی دوران اوج باشگاه و رژیم نازی تا حدودی مشکوک است؛ بنابراین، ارزش دارد تا بررسی کنیم آیا ارتباطی بین این دو وجود دارد یا خیر؟ و یا حتی چیزی بیشتر از این؛ چرا دو بازیکن شالکه پیراهنهایی با لباس رایشادلر پوشیده بودند، درحالیکه بقیه اعضای تیم چنین لباسی نداشتند؟ با ما همراه باشید.
تصویری که مایک زیلر، نویسنده مطلب از آن سخن میگفت
شروع امپراتوری آبیها
سبک بازی شالکه، مبتنی بر پاسهای کوتاه متعدد بود که این سبک در دهه 1920 توسعه یافت و اکنون، به عنوان پیشروی توتال فوتبال هلندی و تیکی تاکای اسپانیایی در نظر گرفته میشود. بعدها این سبک به «شالکه کیرسلر» معروف شد - در انگلیسی «اسپینینگ تاپ» ترجمه میشود - که استعارهای از فلسفۀ انقلابی شالکه برای پاسهای کوتاه و سریع توپ روی زمین بود. در کتاب تحسینشدهٔ «تور! داستان فوتبال آلمان»، اولی هسه نقل میکند که آبیهای سلطنتی به جای اینکه فقط توپ را در محوطه جریمه حریف ببرند و شروع به شوتزنی کنند - استراتژیای که اکثر باشگاهها در آن زمان استفاده میکردند - شالکه مجموعهای گیجکننده از پاسهای کوتاه و سریع را کنار هم میگذاشت و بیوقفه مهاجمین را در موقعیت گلزنی قرار میداد. در ابتدا، این رویکرد شالکه فاقد کارایی بود، اما در درازمدت نتیجه داد و آنها را قادر ساخت تا به بهترین تیم آلمان برای بیش از یک دهه تبدیل شوند.
پدران معنوی «شالکه کریسلر»، کرایزل هانس و فرد بالمن بودند. این دو برادر که پس از مهاجرت والدین آلمانیشان در بریتانیا بزرگ شدند، در سال 1920 تبعید شدند و باری دیگر به آلمان بازگشتند. آنها در گلزنکرشن، شهری در مرکز معدن زغالسنگ روهرگبیت ساکن شدند، جایی که در سال 1904، یک زن و شوهر باشگاهی را در منطقۀ کارگری روهر پایهگذاری کردند. یکی از بازیکنان شالکه، فرد کونه، در دوران اسارت در انگلستان با برادران ورزشکار بالمن آشنا شده بود. پس از ورود آنها به گلزنکرشن، کونه سریعاً آنها را متقاعد کرد که به باشگاه بپیوندند. در آن زمان، شالکه با وجود این که به رده دوم مسابقات قهرمانی منطقه روهر صعود کرده بود، اما هنوز با آن شالکهای که میشناسیم فاصلۀ زیادی داشت. بااینحال، هانس و فرد این وضعیت را تغییر خواهند داد. آن دو، پاسکاری اسکاتلندی و فوتبال انگلیسی را به همتیمیهای خود، آموزش دادند و با روحیۀ فیزیکی شالکه تلفیق کردند. ارنست کوزورا مهاجم آن روزگار شالکه، بعدها گفت:
آنها ضربات قیچی برگردان و تکنیک فوق العادهای داشتند؛ ما قبلاً چنین چیزهایی را به چشم ندیده بودیم.
در طول دهه 1920، شالکه توانست مقام قهرمانی در لیگ محلی را از آن خود کند. این تیم عمدتاً متشکل از معدنچیان زغال سنگ بود و تماشاچیان و هواداران زیادی را به خود جلب میکرد که گاه بیش از 40000 نفر بودند. آبیهای سلطنتی بهتدریج پاسهای کوتاه خود را تکمیل کردند، بر حریفان خود در غرب آلمان تسلط یافتند و به یکچهارم نهایی مسابقات قهرمانی آلمان در سال 1929 راه یافتند. در سال 1930، اتحادیه فوتبال آلمان 14 بازیکن شالکه را به مدت یک سال محروم کرد، زیرا هیئت مدیره باشگاه شالکه مبلغ زیادی را به آنان به عنوان دستمزد پرداخت کرده بود. این موضوع یک شکست کوتاه را به دنبال داشت. در آن زمان، فوتبال آلمان کاملاً آماتور بود و مقامات مایل بودند اگر کسی جرأت کند آرمان مقدس آماتوری آنها را زیر پا بگذارد و به بازیکنان فوتبال پول گزافی پرداخت کند، مجازاتهای سختی را اجرا کند. با وجود این شرایط سخت، شالکه توانست به سرعت روی پاهای خود بایستد.
وقتی بازیکنان محروم در نهایت مورد عفو قرار گرفتند و به زمین بازگشتند، 70000 هوادار هیجانزده در ورزشگاه «گلوکاف کمپفبان» از آنها استقبال باشکوهی کردند. شالکه، بدون زحمت حریفان را با پاسهای سرعتی خود به کناری راند و به طور معمول در فینالهای متعدد آلمان حضور داشت. در سال 1934، شالکه بهسرعت قدمها را یکی پس از دیگری بر میداشت و به جلو پیش میرفت. آنها اولین قهرمانی خود را با پیروزی 2-1 مقابل نورنبرگ به دست آوردند. گلهای این بازی را فریتس اسپان و ارنست کوزورا به ثمر رساندند. این دو دوست، زوج هجومی غیرقابلمهاری را تشکیل دادند و از جمله بازیکنان برجستۀ تیم پر ستارۀ شالکه بودند. آنها در داخل و خارج از زمین به خوبی با هم کنار میآمدند و رفیق بودند، بهطوریکه اسپان حتی با خواهر کوزورا ازدواج کرد. آنها با هم بیش از 450 گل برای شالکه به ثمر رساندند و چندین بازی بین المللی برای آلمان انجام دادند. همچنین اسپان 30 بار بازوبند کاپیتانی تیم ملی آلمان را به بازو بست. با این حال، آنها نه تنها در رفاقت و نبوغ فوتبالی مشترک بودند، بلکه به زودباوری و باورهای سیاسی نادرست نیز تمایل داشتند.
فریتس اسپان و ارنست کوزورا، زوج غیرقابل مهار آن روزهای شالکه
در سال 1933، یک سال قبل از اینکه شالکه اولین عنوان قهرمانی خود را کسب کند، آدولف هیتلر قدرت را در آلمان به دست گرفت؛ بدین ترتیب، با تصرف قدرت توسط هیتلر، دوره گلاشلایت1 اعلام شد و چشمانداز سیاسی و ورزشی بهشدت تغییر پذیرفت. کشور مملو از اعضای حزب راستگرای ناسیونال سوسیالیست کارگران آلمان2 هیتلر بود که عقاید وحشیانه و ضد یهودی خود را به اجرا میگذاشتند. در طول سالهای آینده، 7.5 میلیون نفر به این حزب خواهند پیوست. در سال 1939، ورماخت به لهستان حمله کرد و باعث شد فرانسه و بریتانیا به آلمان اعلان جنگ کنند. تا زمان تسلیم بیقید و شرطشان تا شش سال بعد، هیتلر و سرسپردگانش مرتکب جنایات غیرقابلتصوری شدند و میلیونها نفر در این جنگ کشته شدند و اروپا تبدیل به یک ویرانه شد. در این زمان که خشونت و بیعدالتی در بیقید و بندترین حالت خود قرار داشت، شالکه باشکوهترین و موفقترین دوران خود را سپری کرد. تیم تحت رهبری فریتس اسپان و ارنست کوزورا، کاملاً یکدست و عالی شده بود. شالکه هر سال به فینال جام قهرمانی آلمان میرسید و تا سال 1942، پنج بار دیگر جام قهرمانی را بالای سر برد.
ارتباط هیتلر و شالکه؛ دروغ یا حقیقت؟
در آغاز هزارۀ دوم و بیش از 50 سال پس از تسلیم آلمان در جنگ جهانی دوم، ارتباط شالکه با رژیم نازی هنوز نامشخص بود. هیچکس در باشگاه نمیدانست و شاید هم نمیخواست بداند که ارتباط سالهای طلایی شالکه با هیتلر چیست. سپس، در تابستان 2001، آبیهای سلطنتی تصمیم گرفتند تا نام خیابانی در نزدیکی استادیوم را به نام «فریتز اسپان» تغییر دهند. این موضوع جنجال زیادی را در رسانهها به دنبال داشت. با پیگیری رسانهها، معلوم شد که اسپان در دوره نازیها به حزب ناسیونال سوسیالیست کارگران آلمان پیوسته و در آریاییسازی بیرحمانه هیتلر شرکت کرده است. این در شرایطی بود که مالکان سابق شالکه، یعنی سالی مایر و جولی لیختمان تبعید و اعدام شده بودند. واکنش شالکه به افشاگری رسانهها ستودنی بود. آنها از تغییر نام خیابان خودداری کردند و مطالعهای را در مورد پیوندهای باشگاه در دوران نازیها انجام دادند و استفان گوخ، دانشمند علوم اجتماعی، به این وظیفه محول شد که در گذشتۀ مبهم شالکه کنکاش کند. یافتههای او بعداً در کتاب «میان آبی و سفید، خاکستری وجود دارد» منتشر شد. این کتاب شدیداً خواندنی است؛ تلاش و نتیجه گیریهای پژوهشی اشتفان گوخ در این کتاب بسیار شگرف و همچنین روشنگرانه است.
شالکه قبل از به قدرت رسیدن هیتلر یک باشگاه غیرسیاسی بود. در واقع، این موضوع در دوران نازیها هم چندان تغییر نکرد. چندین نفر از مقامات و اعضای باشگاه به حزب نازیها پیوستند، اما تنها سه بازیکن این کار را انجام دادند: هانس بورنمن مدافع میانی، فریتس اسپان و ارنست کوزورا. اسپان بارزترین نمونه است. او به غیر از گرفتن یک مغازه پارچه فروشی از یک یهودی، علناً از تبلیغات نازیها حمایت کرد و از مردم خواست که از هیتلر پیروی کنند:
ما باید وفاداری خود را به پیشوای خود نشان دهیم، زیرا او برای ما جنگید.
لازم به ذکر است که اسپان کاپیتان تیم ملی بود و از این رو ابراز این تمایلات چندان عجیب نخواهد بود. در جریان پاکسازی نازیها پس از جنگ، او علیرغم عدم اقرار به ظلمی که در حق مغازهداران یهودی مرتکب شده بود، تبرئه شد. در مورد بورنمن، هیچ فکت و موضوع آشکاری وجود ندارد. اما کوزورا؛ او اعلامیههایی را برای رای دادن به حزب ناسیونال سوسیالیست امضا کرد. درست مانند دوستش اسپان، او ظاهراً از هیتلر بسیار تمجید میکرد و سخنرانیهایی در ستایش او داشت:
فوتبالیستهای آلمانی پشت پیشوای خود خواهند بود. آلمان باید زندگی کند. ما به جنگ ادامه خواهیم داد.
با پایان یافتن جنگ، او نیز پس از بازجویی کوتاهی به دلیل عدم پایبندی به ایدئولوژی نازی تبرئه شد. بعدها خود کوزورا گفت:
ما فقط میخواستیم فوتبال بازی کنیم. سیاست و مذهب برای ما مهم نبود. اکثریت قاطع به هیچ وجه نازی های واقعی نبودند.
زمانی که هیتلر قدرت را به دست گرفت، باشگاه بلافاصله یهودیان را کنار گذاشت. شالکه به آسانی از دستورات نازیها اطاعت میکرد و بر وفاداری خود به رایش سوم تأکید داشت؛ معروفترین آن پس از قهرمانی در سال 1934 بود، زمانی که رسانههای لهستانی اظهار داشتند که اکثر بازیکنان شالکه اصالت لهستانی دارند و با این تیتر زخم زبانهای خود را شروع کردند: «جام قهرمانی آلمان در دست لهستان است.» شالکه که به عنوان یک باشگاه لهستانی بدنام شده بود، بلافاصله نامهای سرگشاده نوشت که در آن 13 بازیکن، از جمله اسپان و کوزورا، مدعی شدند والدین ما در آلمان به دنیا آمدهاند و ما مهاجر لهستانی نیستیم.
در مفصلترین مطالعه در مورد فوتبال در دوران نازیها، مورخ نیلز هاومن در کتاب خود با نام «فوتبال تحت صلیب شکسته» استدلال میکند که چهار باشگاه برجسته با رگ و ریشههای نازی در آلمان وجود داشته است؛ بارزترین نمونهها عبارتاند از وردربرمن، اشتوتگارت و مونیخ 1860 که از ابتدا به طور فعال از هیتلر حمایت میکردند و در ازای آن از سود مالی میبردند. باشگاه چهارم شالکه است، اما با دلایلی متفاوتتر. باتوجهبه موفقیت خارقالعاده شالکه، آنها بهشدت موردتوجه نازیها قرار گرفته بودند. این تیم به عنوان یک باشگاه در طبقه کارگر برای هیتلر و همپالگیهایش اهمیت زیادی داشت. هیتلر برای بهدستآوردن محبوبیت در میان کارگران معدن زغالسنگ و درنتیجۀ آن، رسیدن به جامعه ملی3 موردنظرش، به کمک شالکه نیاز داشت. پیوستن طبقۀ کارگر منطقهٔ روهر به ناسیونال سوسیالیستها، میتوانست تجلی کاملی از جامعه ملی مدنظر هیتلر باشد. بااینحال، هدف ناسیونال سوسیالیستها توسط شالکه دنبال نشد، اما آنها مخالفتی هم با این موضوع نشان ندادند.
جالب اینجاست که برای مدتی طولانی، شایعه شده بود که شالکه از حمایت مستقیم هیتلر برخوردار بوده است. در سال 2008، نشریه تایمز این داستان را بدون هیچ مدرکی برای لیست «50 تا از بدترین هواداران مشهور فوتبال» خود سرهم کرد. گرد ووس، رئیس روابطعمومی شالکه پاسخی هوشمندانه به سردبیر تایمز فرستاد:
ما در تاریخ باشگاه خود بررسی و کنکاش کردیم که تیم ما بین سالهای 1933 تا 1945 چه کمکهایی از سوی آدولف هیتلر دریافت کرده است. پاسخ واضح بود: یک هیچ بزرگ! اگر بر این اساس که دوران اوج یک باشگاه مصادف با حکومت خاصی بوده است بخواهیم نتیجه گیری کنیم، پس باید مارگارت تاچر را هم یک هوادار لیورپول دانست.
هیتلر هرگز فوتبال را دوست نداشت. شکست شرم آور 2-0 آلمان مقابل نروژ در المپیک 1936 برلین، تنها مسابقۀ فوتبالی بود که او در تمام عمرش تماشا کرد. بهرغم بیعلاقگی هیتلر، فوتبال محبوبترین ورزش در آلمان بود؛ بنابراین رژیم نازی احساس میکرد مجبور است خود را بر فوتبال تحمیل کند و فوتبالیستها را بهعنوان الگوهای آریایی که برای میهن خود میجنگند، برچسبگذاری کند.
به فینال قهرمانی آلمان در سال 1939 بازگردیم، زمانی که شالکه با نتیجه 9-0 مقابل آدمیرا وین پیروز شد. دو بازیکن، اتو شوایسفورث و والتر برگ، پیش از بازی برای خدمت سربازی در ورماخت فراخوانده شده بودند. بخش تاریخی شالکه توضیح میدهد که این بازیکنان مجبور بودند که پیراهنهای رایشسادلر را بپوشند. اینطور فرض میشود که انجمن ورزشی، بازیکنان را ملزم به پوشیدن این لباس کرده است. سه سال بعد، زمانی که شالکه قبل از فینال مقابل فرست وین صف آرایی کرد، هشت بازیکن نقش رایشسادلر را روی پیراهنهای خود داشتند که نشان میدهد چگونه حتی ستارههای فوتبال نیز از پیوستن به ارتش محفوظ نیستند.
با این حال، هنوز یک سوال باقی میماند: آیا تیم افسانه ای شالکه مورد علاقه هیتلر و سرسپردگانش بود؟ در اسپانیا، رایج است که ژنرال فرانکو در دهه 1940 مسابقات را تحت کنترل داشت، به نحوی که مدیر امنیت دولتی خود را به رختکن بارسلونا فرستاد و ظاهراً بازیکنان را تهدید کرد. در نتیجه، بارسا در سال 1943 با نتیجه 11-1 به رئال مادرید فرانکو شکست خورد و این در حالی است که بازی رفت را 3-0 برده بود. مورخان بر این باورند که چنین اتفاقی در آلمان نازی رخ نداده است؛ حداقل در سطح بالای فوتبال. بعضا شایعاتی مبنی بر تبانی بازیها شنیده میشود، اما هیچ مدرکی وجود ندارد. شالکه بدون هیچ شکی بهترین تیم آن دوران بود.
در نهایت، ارتباط شالکه با رژیم نازی همچنان مبهم است و علامت سوالهای متعددی در این باره وجود دارد. این باشگاه از هیتلر سرپیچی نکرد و به عنوان باشگاهی با روح طبقۀ کارگر مورد استفادۀ نازیها قرار گرفت. از سوی دیگر، شالکه با بقیه مردم فرقی نداشت؛ در کشوری توتالیتر که هر قدم شما تحت نظر است و یک تخطی جزئی می تواند منجر به زندان یا بدتر از آن شود، شما معمولا نمیتوانید سرپیچی کنید. داستان شالکه، میتوانست داستانی عاشقانهتر از این باشد. تعدادی جوان با روحی از جنس ذغالسنگ، بازی با پاسهای کوتاه منحصر به فرد را اختراع کردند، حریفانشان را متحیر کردند و به شهرتی ملی رسیدند؛ با این حال، میراث آبیهای سلطنتی برای همیشه تحت الشعاع تاریک ترین دوره تاریخ جهان قرار خواهد گرفت...
جمع بندی:
ورزش در دوران حکومت نازی صرفاً فعالیتی جسمانی یا سرگرمی نبود، بلکه ابزاری ایدئولوژیک برای تثبیت قدرت و تبلیغ نژادپرستی تلقی میشد. هیتلر ورزش را زمینهای برای ساختن نسلی جنگجو و مطیع میدانست و آن را در نظام آموزشی، فرهنگی و اجتماعی آلمان نهادینه کرد.
در تعریف کلی، ورزش در نگاه نازیها بهمنزله پیوندی میان تربیت جسمانی و آمادگی نظامی بود. هدف اصلی نه سلامت فردی یا نشاط جمعی، بلکه پرورش شهروندانی در خدمت دولت و آماده برای جنگ بود. به همین دلیل، ورزش در مدارس و سازمانهای جوانان جایگاهی محوری پیدا کرد و با ارزشهایی چون انضباط، اطاعت و روحیه جنگطلبی گره خورد.
المپیک برلین نقطه اوج این سیاستها بود. این رویداد جهانی به ابزاری تبلیغاتی بدل شد تا تصویر آلمان قدرتمند و متحد به نمایش گذاشته شود. معماری عظیم، رسانههای نوین و رژههای رسمی، همه در خدمت همین هدف بودند. ورزشکاران نیز نه بهعنوان قهرمانان فردی، بلکه بهعنوان نمادهای ملت معرفی شدند.
هرچند نتایج ورزشی گاه برخلاف آرمان نازی رقم خورد، اما رژیم با مهارت کوشید شکستها را پنهان سازد و بر جلوههای نمایشی تمرکز کند. این نشان میدهد که کارکرد اصلی ورزش برای هیتلر نه رقابت سالم، بلکه تثبیت مشروعیت سیاسی بود.
ورزش زنان نیز از نگاه ایدئولوژیک تعریف شد. آنان تشویق میشدند به فعالیتهایی که بدن سالم برای نقش مادری فراهم سازد، در حالی که مردان به ورزشهای قدرتی و شبهنظامی سوق داده میشدند.
با آغاز جنگ، ورزش کاملاً در خدمت آمادهسازی نظامی قرار گرفت. مسابقات و تمرینها به تمرینی برای میدان نبرد بدل شدند. از این منظر، ورزش به بخشی از ماشین جنگی و تبلیغاتی رژیم نازی تبدیل شد.
در جمعبندی، میتوان ورزش دوران هیتلر را مصداق بارز بهرهبرداری سیاسی دانست. ورزش در ذات خود میتواند عامل صلح، همبستگی و رشد انسان باشد، اما در دستان یک حکومت تمامیتخواه به ابزاری برای سرکوب و تحمیل ایدئولوژی بدل میشود. این تجربه تاریخی یادآور ضرورت حفظ استقلال ورزش از سیاستهای افراطی است.



