دل در آتش غم رخت تا که خانه کرد دیده سیل خون به دامنم بس روانه کرد ▲⊙▲⊙▲ آفتاب عمر من فرو رفت ماهم از افق چرا سر برون نکرد ▲⊙▲⊙▲ هیچ صبح دم نشد فلق چون شفق زخون دل مرا لاله گون نکرد ▲⊙▲⊙▲ ز روی مهت جانا پرده بر گشا در آسمان مه را منفعل نما ▲⊙▲⊙▲ به ماه رویت سوگند که دل به مهرت پایبند به طره ات جان پیوند ▲⊙▲⊙▲ قسم به زند و پازند به جانم آتش افکند خراب رویت یک چند ▲⊙▲⊙▲ بیا نگارا جمال خود بنما ز رنگ و بویت خجل نما گل را ▲⊙▲⊙▲ رو در طرف چمن بین بنشسته چو من دل خون بس ز غم یاری غنچه دهن ▲⊙▲⊙▲ گل درخشنده چهره تابنده غنچه در خنده بلبل نعره زنان هر که جوینده باشد یابنده دل دارد زنده بس کن آه و فغان ▲⊙▲⊙▲ ز جور مه رویان شکوه گر سازی به ششدرمحنت مهره اندازی ▲⊙▲⊙▲ همچون سالک دست خود بازی همچون سالک دست خود بازی



