یک نفس ای پیک سحری بر سر کویش ،کن گذری گو به فغانم ،به فغانم ، به فغانم

ای که به عشقت زنده منم  گفتی از عشقت دم نزنم من نتوانم ، نتوانم ، نتوانم

من ؛غرق گناهم ،تو عذر گناهی روز و شبم راتو که مهری تو که ماهی

چون باده به جوشم ، در جوش و خروشم من سر زلفت به دو عالم نفروشم

ای که به عشقت زنده منم گفتی از عشقت دم نزنم من نتوانم ،نتوانم ، نتوانم...

همه شببر ماه و پروین نگـــــرم مگر آید رخسارت بر نظــــرم چه بگویم ، چه بگویم ، چه بگویم زیــن راز  من همین بس ، که مرا کس ، نبود دمساز

یک نفس ای پیک سحری بر سر کویش ،کن گذری گو به فغانم ،به فغانم ، به فغانم

ای که به عشقت زنده منم  گفتی از عشقت دم نزنم من نتوانم ، نتوانم ، نتوانم