تصور عمومی بر این است که اردوگاههای کار اجباری و نسلکشی، ابداعات صرفاً شرورانهای بودند که مستقیماً از ذهن آدولف هیتلر تراوش کردند. با این حال، همانطور که نویسنده برنده جایزه پولیتزر، جان تولاند، در کتاب خود «آدولف هیتلر» اشاره میکند، خود هیتلر ادعا کرده بود که مفهوم اردوگاههای کار اجباری و حتی توجیه عملی نسلکشی را تا حد زیادی مدیون مطالعاتش در تاریخ انگلستان و ایالات متحده آمریکا است.
این ادعا، هرگز به معنای تبرئه یا توجیه جنایات هیتلر نیست، اما پرده از روی یک واقعیت تاریخی ناخوشایند برمیدارد: اینکه ایدههای افراطی که بعدها در ابعاد فاجعهبار هولوکاست پیاده شدند، ریشههایی در تاریخ استعماری و توسعهطلبانه همان قدرتهایی داشتند که خود را پرچمدار اخلاق و تمدن میدانستند.
الگوهای استعماری: «اردوگاه» به سبک امپراتوری
هیتلر مشخصاً از دو نمونه تاریخی از سوی قدرتهای غربی تمجید کرده است:
۱. اردوگاههای بوئر در آفریقای جنوبی (انگلیس): در جریان جنگ دوم بوئر (۱۸۹۹-۱۹۰۲)، امپراتوری بریتانیا برای مقابله با جنگهای چریکی دهقانان بوئر، دست به ایجاد اردوگاههای متمرکز زد. این اردوگاهها، که در ابتدا برای محافظت از خانوادههای بوئر و آفریقاییهای سیاهپوست در برابر درگیریها ایجاد شدند، به سرعت به مکانهایی برای حصر اجباری غیرنظامیان تبدیل شدند. هدف بریتانیا، شکستن مقاومت چریکی بوئرها با سلب پایگاه اجتماعی و خانوادگی آنها بود.
شرایط در این اردوگاهها فاجعهبار بود:
سوءتغذیه، بیماری، و بهداشت بسیار ضعیف بیداد میکرد.
تخمین زده میشود که بیش از ۲۶,۰۰۰ زن و کودک بوئر (تقریباً ۲۵ درصد از جمعیت زندانی) و تعداد بسیار بیشتری از آفریقاییهای سیاهپوست بر اثر گرسنگی و بیماری جان خود را از دست دادند.
هیتلر، با مطالعه این «کارآیی» در مهار یک جمعیت، نه تنها کاربست حصر اجباری را آموخت، بلکه شاید ایده اثرگذاری سریع با محرومیت و رنج بر یک گروه هدفمند را نیز درک کرد.
۲. نسلکشی بومیان آمریکا در غرب وحشی (ایالات متحده): مورد دوم که هیتلر به آن اشاره کرده، «کارایی» اقدامات ایالات متحده در پاکسازی و نسلکشی سرخپوستان در غرب وحشی است. این چیزی است که هیتلر از آن به عنوان «پاکسازی آمریکا» یاد کرده و مورد ستایش وی قرار گرفته است.
این «پاکسازی» یا انهدام از دید هیتلر، نه با جنگهای رو در رو، بلکه با روشهایی انجام شد که او آنها را «کارآیی» نامید:
گرسنگی دادن (Starvation): ایالات متحده با نابودی عمدی منبع غذایی اصلی بومیان، یعنی گاومیش کوهاندار، عملاً آنها را از پای درآورد.
مبارزه نابرابر (Uneven Combat): جنگها و درگیریها با بومیان نه بر اساس اصول «شرافتمندانه»، بلکه با قدرت نظامی و تکنولوژیک برتر و در شرایطی کاملاً نابرابر انجام میشد.
سلب امکان تسلیم: هیتلر ستایش میکرد که آمریکا «وحشیهای سرخپوست» را که با اسارت رام نمیشدند، با کارآیی تمام نابود میکرد.
اینجا، ایده نسلکشی (Genocide) به عنوان یک روش «عملی» برای حل یک «مسئله جمعیتی» مطرح میشود. هیتلر نه تنها الگوهای اردوگاهها، بلکه توجیه ایدئولوژیک نابودی یک نژاد را در تاریخ ملتی یافت که همیشه خود را قهرمان آزادی و حقوق میدانست.
ریاکاری تاریخی: اخلاق غرب در برابر عمل
نقطه تمرکز در این تحلیل، نه کاهش بار گناه هیتلر، بلکه آشکار کردن ریاکاری عمیقی است که در تاریخ غرب نهفته است. قدرتهای استعماری، که خود را مظهر تمدن مینامیدند و بعدها در جنگ جهانی دوم در مقابل جنایات نازیها ایستادند، پیشتر:
نظام حصر و محرومیت را در ابعاد وسیع برای غیرنظامیان (در آفریقای جنوبی) پیاده کرده بودند.
نسلکشی سازمانیافته بر پایه گرسنگی، محرومیت از منابع و جنگ نابرابر را برای تسخیر قلمرو (در آمریکا) اجرا کرده بودند.
هیتلر در واقع، ایدههایی را که پیش از او در مرزهای دوردست امپراتوریها و تمدنهای غربی به کار گرفته شده بودند، گرفت و آنها را با دیدگاه نژادپرستانه و افراطی خود ترکیب کرد. او این ایدهها را در مرکز اروپا و در مقیاسی صنعتی به اجرا گذاشت که در تاریخ بیسابقه بود.![]()
درسی که از این واقعیت تلخ میتوان گرفت، این است که «اخلاقیات» ظاهری یک ملت یا امپراتوری، اغلب در طول تاریخ با اقدامات خشونتآمیز و غیرانسانی در پشت پرده – چه در جنگهای داخلی یا در مستعمرات – همراه بوده است. هیتلر صرفاً ایدههای پیشین را به خانه اصلی «تمدن» آورد و از الگوهایی استفاده کرد که مردان به اصطلاح «جنتلمن» انگلیسی و آمریکایی در گذشته دور یا نزدیک ایجاد کرده بودند. این نشان میدهد که خطر افراطگرایی و جنایت، ریشه در ساختارهای قدرت و نگرشهای نژادپرستانه دارد و نه فقط در نبوغ شیطانی یک فرد.



