باباجان این نامه را در تنهایی شب می نویسم. شبی خواب دیدم که ما سه نفریم و داریم جنازه ای را حمل می کنیم. تن همه ی ما سپید بود و جنازه ی نورانی، اتاق تاریک ما را روشن کرده بود. جنازه را خوب نگاه کردم و بوسیدم. کسی کنارم بود، از او پرسیدم: «آن کسی که آن طرف ایستاده و نورانی است را می شناسی؟» پاسخ داد: «او امام موسی بن جعفر (ع) است» نمی دانم چرا از خودش نامش را نپرسیدم. هنگام بستن سر تابوت آن شخص یا امام (ع) به من فرمودند: «این جنازه، جنازه ی توست» یک باره از خواب پریدم. یقین پیدا کردم شهید خواهم شد. باباجان! در کوچکی یک نفر به من نوید داد که پایان زندگی تو 17 سالگی است و الآن 17 سال دارم و منتظر رایحه ی بهشتی هستم. 65/12/10 (شهید رحیم شیرویه)