شخصیت حبیب در سریال «لیسانسهها» و ارسطو در «پایتخت»، هر دو از محبوبترین چهرههای طنز تلویزیون ایراناند، اما سرچشمهی طنز آنها از دو جنس متفاوت است. حبیب، طنزی روشنفکرانه دارد؛ شوخطبعیاش از تناقض میان ظاهر جدی و رفتار ناهماهنگش میآید. او مردی است تحصیلکرده، خیالپرداز و در عین حال درمانده در مواجهه با واقعیت. در مقابل، ارسطو طنزی مردمی و صمیمی دارد؛ او سادهدل و خاکی است، بیپیرایه و بیادعا، و درست همین سادگی منبع اصلی جذابیت اوست.
حبیب از دل طبقهی متوسط شهری برخاسته، نسلی که مدرک دانشگاهی دارد اما جایگاه مشخصی در جامعه برایش پیدا نمیشود. او در جستوجوی معنا، عشق و موفقیت است، اما دائم در دور باطل خودش میچرخد. ارسطو اما از دل طبقهی کارگر و زحمتکش شمالی آمده، مردی که زندگی را با تمام سختیهایش میپذیرد و به خانواده، رفاقت و صداقت پایبند است. در حالی که حبیب دچار وسواس فکری، تحلیلهای بیپایان و اضطراب اجتماعی است، ارسطو بیشتر از احساسات لحظهای و تصمیمهای ناگهانی آسیب میبیند.
در روابط عاطفی، هر دو شکستخوردهاند، اما به شیوههای متفاوت. حبیب درگیر تصویر ذهنی از عشق است، عاشقِ ایدهی عشق میشود نه آدم واقعی، و به همین دلیل همیشه در ناکامی فرو میرود. ارسطو اما با قلبی صادق عاشق میشود و چون سادهدل است، فریب میخورد یا با اشتباهات خودش عشقش را از دست میدهد. تفاوت در این است که حبیب خودش را منطقی و روشنفکر میپندارد و از این توهم رنج میبرد، در حالی که ارسطو هیچ تلاشی برای پنهانکردن سادگیاش ندارد؛ او همان است که هست، بیریا و بینقاب.
طنز حبیب بیشتر موقعیتی است، در تضاد میان گفتار و رفتار، میان تئوری و واقعیت. طنز ارسطو اما رفتاری و زبانی است؛ از لهجهی شیرینش تا حرکات و واکنشهای کودکانهاش. حبیب بیش از حد در خودش فرو میرود و از اندیشیدن خسته نمیشود، در حالی که ارسطو اهل عمل است، اما گاه بدون فکر، احساسی و عجول. هر دو نیت خیر دارند، ولی نتیجهی کارشان معمولاً به ضرر خودشان تمام میشود.
در بازیگری نیز تفاوت بنیادینی میان این دو دیده میشود. هوتن شکیبا در نقش حبیب، با جزئیات رفتاری و بیان دقیق، شخصیتی درونگرا و پیچیده میسازد؛ احمد مهرانفر در نقش ارسطو اما بر پایهی بدن، لهجه و انرژی بدنی نقشآفرینی میکند. حبیب شخصیتی ذهنی و نوشتهشده است، در حالی که ارسطو زنده و ملموس است، انگار از میان مردم بیرون آمده باشد. تماشاگر از حبیب میخندد چون بخشی از خودش را در او میبیند؛ از ارسطو میخندد چون او را شبیه دوستان و آشنایانش مییابد.
هر دو شخصیت گاهی آزاردهنده میشوند: حبیب با پرگویی و جدیگرفتن خودش، ارسطو با لجبازی و تصمیمهای عجولانه. اما در لحظات انسانی و صادقانهشان، هر دو بهشدت دوستداشتنیاند. حبیب نمایندهی بحران هویت نسل تحصیلکرده است، نسلی که بین سنت و مدرنیته معلق مانده؛ ارسطو نماد انسان ساده و شریف طبقهی پایین است که در کشاکش زندگی، همچنان پاکی و محبت را حفظ کرده است.
در نهایت، حبیب در درون خودش شکست میخورد، در برابر ذهن و خیال خودش. ارسطو اما در برخورد با اجتماع و واقعیت دچار لغزش میشود. حبیب شاید به مشاوره و رواندرمانگر نیاز دارد تا خودش را بفهمد، ارسطو فقط به خانواده و دوستی واقعی تا دوباره تعادل بیابد. حبیب آینهی بحران تفکر و تردید در جامعهی شهری امروز است، و ارسطو آینهی بحران احساس و روابط انسانی در جامعهای در حال تغییر. هر دو با طنز، تلخی و انسانیتشان، بخشی از چهرهی واقعی جامعهی ایرانی را بازتاب میدهند: جامعهای پر از تناقض، اما هنوز زنده، بامحبت و امیدوار.