بیست و ششم ژانویه سال 1963 صدای گریه کودکی در خیابان های خلوت ستوبال پیچید ... اهالی شهر یک به یک لای پنجره های چوبی را باز کرده و سری به سمت خیابان ها چرخواندند ... صدای چه کسی بود؟! با اینکه کسی نمیدانست اما انگار درون قلبهایشان از شنیدن اولین گریه های پسری که به خیالشان روزی منجی شهر خواهد بود خرسند شده بودند ... پسری به دنیا آمده بود که نام نکویی از شهرک ساحلی ستوبال در دنیا به جای گذارد ... کسی چه می دانست روزی کرانه های دریای مدیترانه برای آو اواز بخوانند ... کسی چه میدانست ابرها به اجازه ی او باران شادی سر خواهند داد ... کسی چه می دانست این پسرک پرتقالی روزی جهان را بین دو دستانش گرفته و به ما می نگرد ... اولین عکس از سمت چپ بالا ... و آخرین عکس از سمت راست پائین ... نشان میدهد پسرک داستان ما 52 ساله شده باشد ... و حالا چیزی نزدیک به 15 سال است بر تخت پادشاهی دنیا تکیه زده ... برای او کیک تولد نخواهند برد، امروز هم شبیه روزهای دیگر است، امروز هم به تمرین میرویم و آنالیز بازی بعدی را در دستور کار داریم ... با این تفاوت که امروز او یک سال پیرتر شد ... به واقع آنقدر این مسئله دردناک و در عین حال خوشحال کننده است که قدرت و توان نوشتن درباره این اختر درخشان آسمان تیره را بیش از این ندارد ....