داستان کوتاه مرده خورها - نوشتۀ صادق هدایت(با صدای H. Parham )

 

"چادر ازسرش افتاد، موهای حنا بسته روی صورتش پریشان شد، خودش را انداخت روی تشک وغش کرد. بی‌بی خانم همین‌طور که قلیان زیر لبش بود، رو کرد به هَوو: نرگس خانم کاه‌گل وگلاب این‌‌‌جا به هم نمی‌رسد؟ نرگس با خونسردی بلند شد از سر رف شیشه گلاب را برداشت داد دست مهمان و آهسته گفت: - این غش‌ها دروغی است. همان ساعتی که مشدی چانه می انداخت دست کرد ساعت جیبش را درآورد.

.

.

نرگس قلیان را برداشته از در بیرون می‌رود. منیژه دوباره شروع می‌کند به زنجموره: شوهر بیچاره‌ام! مرا بی‌کس و بانی گذاشت! چه خاکی به سرم بریزم؟ سر سیاه زمستان یک مشت بچه به سرم ریخته، نه بار نه بنشن، نه زغال نه زندگی!

.

.

مشدی رجب: نه من نمرده‌ام. هنوز خاک نریخته بودند...که به هوش آمدم..گورکن غش کرد، بلند شدم....دویدم!"

(گوینده: ح. پرهام)