در روزگاری که سلطنت‌ها همچون سایه‌های بلند در خاک و زمان گسترده بودند، سلطان سلیم، سلطان عثمانی، شوقی عجیب در دل داشت. شوق دیدن طاق کسرا، آن بنای افسانه‌ای که هر سنگش از حکمت تاریخ سخن می‌گفت، او را به راهی پنهانی کشاند.

 

در شب سردی، سوار بر مرکبی خاموش، از دیاری به دیار دیگر گذشت، تا به مرزهای ایران رسید. دلش به تپش آمد، اما نه از بیم دشمن، که از شوق دیدن جمال هنر و هنرِ عشق به تاریخ.

 

در این میان، قصیده‌ای بر زبانش جاری شد:

 

"بوم نوبت می‌زند بر درگه افراسیاب،

پرده داری می‌کند از قصر قیصر عنکبوت."

 

بوم، نمادی از خبر و زمانه بود که همچنان نوید اسرار می‌داد. پرده‌داری عنکبوت، حکایت مراقبت ظریف و ریزبینانه در هر گوشه قصرها را یادآوری می‌کرد؛ حتی بزرگترین سلطان‌ها نیز نمی‌توانستند رازها را از چشم جهان پنهان کنند.

 

سلطان ایستاد و نگریست. در سکوت طاق، صدای تاریخ و نجواهای گذشته را شنید. آموخت که عظمت، نه در تسخیر و فرمانروایی، بلکه در درک ناپیدای زیبایی و احترام به هنر و خرد نهفته است. همان‌جا بود که دریافت: گاهی باید پرده‌ها را شکست، اما با نرمی عنکبوت، با حوصله و دقت، تا اسرار جهان را درک کنیم، نه تا بر آن فرمان رانی.

 

سلطان بازگشت، و با خود عهد کرد که حکمت تاریخ را نه تنها برای تاج و تخت، که برای جان و دل مردمان نگه دارد. و این قصه، تا امروز، یادآور سفر درونی هر انسانی است که به دنبال دیدن «طاق کسرا»ی دل خود است، در حالی که دنیا پر از بوم‌ها و پرده‌های عنکبوتی اسرار است.