امروز همه از پرخاشگری لائوتارو میگفتند اما من خویشتنداری لوکیتا را میستودم، چقدر باید با خودت و جهانت به صلح رسیده باشی
نمیشد به مارتینز تشدد و تغیر کرد؟ نمیشد با شدت و حدت نهیبش زد که آرام باش بچه! با غیظ و غضب گفت این دستی که پسش میزنی، توپ طلا بالا برده است که تو حتی نزدیکش نشدهای! آنهم وسط دوران امپراطوری مسی و رونالدو... نمیشد خوار و خفیفش کرد و گفت وقتی من مرد سال کشورم میشدم تو تازه میخواستی مدرسه بروی... میشد . اما انگار بزرگان از جایی به بعد تواضع را مشق میکنند. کوچکها هنوز آزارت میدهند اما تو دیگر ناراحت نمیشوی، چون فهمیدهای بزرگی یعنی جا باز کردن برای دیگران.. تمام آن فریادهای جوانی در گلویت خشک شده، و حالا با صدایی که شبیه خشخش برگهاست میگویی: ببخشید زندگی که اینقدر تند بودم، که اینقدر تیز بودم. که فکر میکردم جهان را میشود گرفت در مشت، که جهان حول من میچرخد. . پیر که میشوی، دیوارهای غرور کوتاه میآیند انگارحالا دیگر یاد گرفتهای کلمهی «من» را آهستهتر هجی کنی، مثل کسی که میداند نامش فقط یک نفس فاصله دارد.. با فراموشی.


