ای دل که در این عالمِ پُر رنج نِشَستی،
بگذر ز خود، کز عشقِ حق هرگز نَجَستی.
از ساقیِ وحدت، آن پیمانه را برگیر،
تا زهرِ فنا نوشی، چون جانِ پاک هستی.
آن شهدِ وصال از خمِ او نوش توانی،
کز عسل صد باره شیرینتر بدانی.
گرچه زِ خودی خنجرِ اندوه زند بر جان،
لطفِ غفار رسد، کز غم ندهد پایان.
این خنجرِ درد، گرچه تو را میکُشد آخر،
بیتیغِ فنا هرگز نَگردی تو رَهایی.
« موفق بن حمد الله قونوی »