یک روز میرسد که از خواب بلند میشوی و دستت را زیر چانهات میگذاری، نگاهی به موهای سفید روی سرت میکنی و میگویی چه زود گذشت! این روز برای همه ما تکرار خواهد شد. دستمایه آن روز از جنس حسرت میتواند باشد. حسرت روزهای رفته و خوشیهای ناکرده، حسرت ناتمامی زندگی و یک عالمه رویای بافته نشده و چروکخورده که لای پستوی ذهنمان گم خواهند شد.
همه ما شاید برای روزی، دقایقی یا سالها به آرزوی فوتبالیست شدن فکر کردهایم، یا اگر فکر نکردهایم هم خودمان را به جای آن قهرمانهای دوستداشتنیمان تصور کردهایم. شاید حتی خودمان را میان چمن ورزشگاه تیم محبوبمان دیده باشیم یا روی سکوهای بلندش. و این تصورات فرقی در ماهیت قضیه به وجود نمیآورند. ما همیشه دنبال سهم خودمان از زندگی میگردیم که انگار قرار است هیچگاه به آن نرسیم.
این مطلوبیت ناقصی که از زندگی سهم ما شده است از چیست؟ انگار کسی سیبش را گاز زده است و ما داریم بقیه سیب گاز زده دیگران را میخوریم!! و هیچوقت یک سیب کامل از زندگی سهم ما نمیشود که نمیشود. این حس ناتمامی را همه ما یدک میکشیم. حالا بگذارید کمی آنطرفتر برویم، میان تیفوسیهای آرژانتینی، میان طرفداران دو آتشه بوکا که وقتی خوان رومن ریکلمه تمامنشدنی خداحافظی کرد، انگار چیزی برایشان ترک خورد و تمام خواب های شیرینشان ناتمام ماند. همواره صحنه خداحافظی بازیکنان از این دست مرا به یاد صحنه جان دادن جان کافی دوستداشتنی در فیلم مسیر سبز میاندازد. همان جان کافی مهربانی که تمام خوبی هایش نیمه تمام ماند و رفت. به آن صحنه فکر میکنم دوباره ناکافی بودن زندگی یقهام را میگیرد و ول نمیکند!
واقعیت این است که با خداحافظی هر یک از بازیکنان محبوبمان تکهای از خاطراتمان کنده میشود و ما ناکافیتر از روزهای دیگر میشویم. آنطرف داستان هم این قضیه وجود دارد. برای فوتبالیست خداحافظی و آویزان کردن کفشهایش مردن از دنیایی و وارد شدن به دنیای دیگر است و کیست که نداند تمام بازیکنان هم مانند ما رؤیاهای ناتمامی دارند که وا مینهند و میروند. برای ریکلمه 23 سالهای که در بارسا منظم و خشک فان خال هدر رفت و بعد از آنهم انتخابهایش چنگی به دل نزد و رسید به 36 سالگی، شاید این داستان بیشازپیش به چشم بخورد، داستان ناتمام ماندن!
ریکلمه به آن دست بازیکنانی تعلق دارد که فوتبال بدهکارش خواهد ماند، بازیکن دوستداشتنی، طراح، شوتزن، تکنیکی و پاسوری که به حقش از فوتبال نرسید. بازیکنی با آنهمه مهارت و توانایی منحصربهفرد. و چقدر حیف که بوکا جونیورز، بارسلونا، ویارئال و این آخری آرژانتینیوس جونیورز تنها باشگاههایی بودند که طرفدارانشان هنرنمایی ریکلمه را دیدهاند. حالا ریکلمه رفت، تا قسمت دیگری از خاطرات زیبای فوتبالی ما هم به همراهش بازنشست شود. ریکلمه برای من نماینده نسل بازیکنان ناتمام فوتبال است. بازیکنانی که میتوانستند بیش از این ورزشگاهها را به تسخیر خود دربیاورند. بازیکنانی که به تمام آن چه که باید نرسیدند.
حالا این روزها شاید ریکلمه در گوشهای بنشیند و به ناتمامی رؤیاهایش بیندیشید. شاید به اینکه کاش با مارادونای محبوب درنمیافتاد و جام جهانی 2010 را از دست نمیداد، شاید به روزهای سخت کار کردن با فن خال و اسارتش در قیدوبندهای تاکتیکی هلندی اقتدارگرا که ریکلمه را یک امضای سیاسی خوانده بود و با بیتفاوتی با وی برخورد میکرد، شاید به ربوده شدن برادرش قبل از جدایی از بوکاجونیورز که عامل اصلی انتقالش به بارسا شد، شاید به انتقال رونالدینیو به بارسا که باعث شد تا برای همیشه از این تیم جدا شود، شاید به درخشش در زیردریاییهای زرد و نیمهنهایی ناکام لیگ قهرمانان. شاید به تمام تلخ و شیرین هایش با بوکا جونیورز و به آخرین قدم هایش در لباس آرژانتینیوس جونیورز.
هر چه باشد ناکامی قسمتی همیشگی از زندگی ریکلمه بود، بازیکنی که تواناییهایش بسیار بیشتر ازآنچه بود که به دست آورد. بازیکنی که شاید این روزها هنگامیکه خلوت میکند، بهتمامی رؤیاهای ناتمام و حسرتهایش میاندیشد. برای بازیکنی که ناتمام ماند، درست مانند خیلی ازما......