مای سفید و زیبای شعر مارسی به چشم می‌خورد. یک تضاد جالب با آسمان مدیترانه‌ای. در مرکز این شهر بندری، هزاران نفر در خیابان‌ها جمع می‌شوند تا روز باستیل را جشن بگیرند. هوا، ترکیبی از گوگرد آتش بازی‌ها و افشانه نمکی دریا را دارد. مارسی همه چیز را مدیون دریاست. هواداران منچستریونایتد نیز به "اریک دنیل پیر کانتونا" خیلی مدیون‌اند. او به خبرنگار 2-4-4 گفت دوشنبه یا سه‌شنبه در شهر خودش، مارسی خواهد بود. مانند پدربزرگش که از اسپانیای ژنرال فرانکو تبعید شد، ۳۰۰ مایل را از بارسلونا به سوی مارسی رانندگی می‌کنیم. در بین راه از شهر‌های باشگاه‌های قدیمی او مانند مون‌پولیه، نیمس و مارتیگ عبور کردیم و در ‌‌نهایت خسته و نگران به مقصد رسیدیم. کانتونا یکی از قهرمانان من است و خرد جمعی می‌گوید که هیچ‌وقت نباید قهرما‌‌ن‌هایتان را ملاقات کنید. کانتونا با یک پیراهن فرانسه و ریشی که در زیر چانه سفید شده ظاهر می‌شود. او بلند‌تر شده، کمی چاق‌تر به نظر می‌رسد و با ابهت‌تر از همیشه است. ابرو‌هایش نیرومند هستند و چشمانش هم مشکی و ژرف به نظر می‌آیند. کمی حواسش پرت است و با احتیاط جلو می‌آید. انگار که در حال ارزیابی غریبه‌های خیابان است. با ناراحتی، مرگ نورمن دیویس، یکی از اعضای سابق تدارکات منچستر را به او اعلام کردم. دیویس، کانتونا را در‌‌ همان بازی معروف سال ۱۹۹۵ در تونل سلهورست پارک، همراهی کرده بود. بسیاری از هم تیمی‌های سابق کانتونا در مراسم تدفین او شرکت کردند؛ «نه، نه، نه، نه» تمام چیزی است که او می‌تواند بگوید. به ما گفته شده که ۱۰ دقیقه با کانتونا خواهیم بود. کمتر از یک‌سوم چیزی که به ما قول داده بودند. به عنوان سرمربی تیم ملی فوتبال ساحلی فرانسه، کانتونا شدیدا سرش شلوغ است اما ۱۰ دقیقه کافی نیست. اصلا کافی نیست و ما به طور قابل درکی ناراحت هستیم. کانتونا با ما موافق است:«فردا صبح. آن موقع همدیگر را می‌بینیم، چون بیشتر وقت دارم. ۹ صبح در هتل.» صبح روز بعد، کانتونا سر وقت حاضر می‌شود. همچنان سرش شلوغ است اما این بار آرام‌تر به نظر می‌رسد. هر چند به طور طبیعی، بعضی از سوالات تنش‌هایی ایجاد می‌کنند. او نزدیک یک ساعت با ما می‌ماند. به سوالات پاسخ می‌دهد، لبخند می‌زند، می‌خندد، اخم می‌کند و به فکر فرو می‌رود. او یکی از قهرمانان خبرنگار شماست که برای ملاقات دوباره با او لحظه‌ای درنگ نخواهد کرد. - چه چیزی از زمان بزرگ شدن در مارسی برای شما برجسته است؟ یک کودک شاد بودید یا آن موقع هم زیاد اخم می‌کردید؟ من یک کودک شاد بودم. ما خانواده‌ای قوی و نزدیک داشتیم که به شما بهترین تحصیلات را ارائه می‌دهند. عالی کار می‌کردیم و جزییات زندگی راضی و خوشحال‌مان می‌کرد. همیشه محترمانه برخورد می‌کردیم، به همه می‌گفتیم لطفا و مرتب در حال تشکر کردن بودیم. آواز می‌خواندیم، می‌خندیدیم، عشق می‌ورزیدیم و از زندگی لذت می‌بردیم. ما مهاجر بودیم؛ مردمی از مدیترانه. پدرم از از ایتالیا می‌آمد و مادرم از بارسلونا. آنجا بودم که در کودکی پدربزرگم را دیدم. ۱۰ سالم بود و خیلی دوستش داشتم. او بعد از جنگ داخلی اسپانیا به فرانسه آمد. تا ۱۵ سال در رژیم فرانکو، حق بازگشت به اسپانیا را نداشت. وقتی کارم در منچستر تمام شد، سه سال برای زندگی به بارسلونا رفتم تا آن خاطرات کودکی را فراموش کنم. رفتم تا بخوانم و زندگی کنم. بارسلونا را دوست داشتم. (کتاب بیعت با کاتالونیا از جورج اورول را خوانده‌اید؟) نه، اما دوست دارم که بخوانم. می‌توانید آن را برای من بفرستید؟ حالا من در مارسی هستم. یک شهر فوتبالی که در آن تیم المپیک مارسی مانند یک دین پرستیده می‌شود. یک شهر بین‌المللی و پر شور که مردمش برای فوتبال زندگی می‌کنند. - چه چیزی به شما به عنوان بازیکن انگیزه می‌داد؟ پول؟ موفقیت؟ افتخار؟ موفقیت و افتخار. فرقش چیست؟ فکر می‌کنم به این دلیل خیلی زود از فوتبال خداحافظی کردم، چون می‌خواستم همیشه پیشرفت کنم تا بازیکن بهتری باشم.برای خودم و تیمم. تا جام ببرم. تا همیشه یک حس پیشرفت و بهتر شدن داشته باشم. وقتی خداحافظی کردم، احساس کردم دیگر نمی‌توانم پیشرفت کنم.‌‌ همان موقع بودم که اشتیاقم را از دست دادم. اگر اشتیاقتان را از دست بدهید، انگیزه‌تان هم از دست خواهد رفت. پول؟ نه. اگر کسی بگوید ۱۰۰ پوند بدهید تا بتوانید در فینال جام حذفی بازی کنید، آن پول را می‌دادید یا نه؟ برای من این یک رویا بود تا بازی کنم، چون نیاز نبود پولی بدهم. ما دستمزد می‌گرفتیم اما من چیزی نمی‌دادم. پول زیادی در فوتبال می‌چرخد و بازیکنان هم سهم خودشان را می‌گیرند و این طبیعی است اما این پول نیست که به شما انگیزه می‌دهد، آن انگیزه، یک رویاست. آن جو برای بازیکنان خاص است؛ چون حس می‌کنند که هواداران فداکاری زیادی برای حضور در استادیم انجام می‌دهند. ما می‌توانیم حس کنیم که فوتبال در خون هواداران جریان دارد. - وقتی در حال زدن آن ضربه کونگ‌فویی به هوادار کریستال‌پالاس بودید، چه چیزی در سرتان می‌گذشت؟ اگر به جای کمر دوباره رو پا فرود می‌آمدید، بعدش چه کار می‌کردید؟ من روی پایم فرود آمدم. این‌طور که شما می‌گویید نیست. برای همین دوباره رفتم تا بزنمش. او را به اندازه کافی محکم نزدم. باید محکم‌تر می‌زدمش. - چه احساسی داشتید وقتی برای اولین بار پرش خودتان را در بین هواداران پالاس تماشا کردید؟ من آن را ندیدم. به خاطر اینکه می‌دانستم چه اتفاقی افتاده. تنها چیزی که داشتم، خانه‌ای پر از ژورنالیست در اطرافش بود. این تمام چیزی بود که می‌توانستم ببینم. خانه‌ام کوچک بود. آنها نور را قطع کرده بودند اما آن لحظه در سلهورست پارک بازی کردم. این یک درام بود و من یک بازیگر بودم. من کار‌های جدی را بدون آنکه خودم را جدی بگیرم، انجام می‌دهم. فکر می‌کنم نایک آن جنبه از شخصیت من را پیدا کرد و خیلی خوب هم از آن بهره برد. حتی وقتی به یک هوادار لگد زدم، به خاطر این بود که خودم را جدی نمی‌گیرم. فکر نمی‌کنم به خاطر انسان بودم مسئولیتی برای انجام ندادن آن کار بر دوشم بود. نه؛ من فقط یک فوتبالیست بودم؛ یک مرد. من به یک آدم بر‌تر بودن اهمیتی نمی‌دهم. فقط می‌خواستم هر کاری که دوست دارم را انجام بدهم. اگر می‌خواهم یک هوادار را با لگد بزنم، این کار را می‌کنم. من یک الگو نیستم، یک معلم بر‌تر نیستم تا به شما بگویم چگونه رفتار کنید. فکر می‌کنم هر چقدر بیشتر ببینید، بیشتر متوجه می‌شوید که زندگی فقط یک سیرک است. - "روی کین" می‌گوید شما بهترین تمام‌کننده‌ای هستید که در موقعیت‌های تک به تک دیده است. چرا این‌قدر در آن موقعیت‌ها موفق بودید؟ زیاد کار می‌کردم و آرام بودم. باید زمانی را که دروازبان به سمت شما می‌آید، پیدا کنید. اگر خیلی نزدیک است، شما زاویه مناسب را برای زدن گل ندارید. اگر زیاد دور است، شما هم زیاد دور هستید و آن‌قدر قوی نیستید که دقت کافی را داشته باشید. وقتی دروازبان سه متر با شما فاصله دارد، وضعیت مناسب است. آن موقع است که گل می‌زنید. وقتی جوان بودم، زیاد موقعیت خراب می‌کردم. سعی می‌کردم بفهمم چرا در تمرینات گل می‌زنم اما در مسابقه موقعیت‌ها را خراب می‌کنم. همه‌چیز در مورد زمان‌بندی بود. برای دریبل کردن هم همین موضوع صادق است. اگر یک مدافع خیلی نزدیک باشد، نمی‌توانید دریبل بزنید. اگر خیلی دور باشد می‌تواند بازیخوانی کند. - آیا بازیگری‌‌ همان حس و اشتیاق زمان فوتبال بازی کردن را برای شما دارد؟ آیا هیچ‌وقت دوباره شما را در فوتبال خواهیم دید؟ برای من، فوتبال و بازیگری خیلی به هم نزدیک‌اند چون هر دو یک اشتیاق هستند. زمانی که در زمین هستید یا جلوی دوربین، یک حس مشابه پیدا می‌کنید اما این حس درون زمین قوی‌تر است. وقتی آن حس را از دست دادم، از بازی کردن دست کشیدم. حس کردم دیگر نمی‌توانم بهتر شوم. در بازیگری، سخت کار می‌کنم و سعی می‌کنم بهتر باشم. خوشم نمی‌آید یک مربی بگوید از این راه بازیکن بهتری می‌شوی. من دوست دارم خودم به عنوان یک شخص بهتر شوم. خیلی از اوقات بازیکنانی هستند که فقط از طریق فوتبال بازی کردن خودشان را نشان می‌دهند و هیچ علاقه دیگری را در خودشان پرورش نمی‌دهند. وقتی دیگر فوتبال بازی نمی‌کنند، وجود ندارند. یا دوست دارند که دیگر وجود نداشته باشند. - در بیرون زمین هم سریع عصبانی می‌شوید؟ مرز مشخصی میان آزادی و هرج و مرج وجود دارد. من تاحدی یک هرج و مرج طلبم اما این یک هرج و مرج فکری است. می‌توانید بگویید یک نوع رهایی ذهن از بودن و انجام دادن معمولی امور. - وقتی یونایتد در سال ۱۹۹۹ لیگ قهرمانان را برد کجا بودید؟ آیا ذره‌ای پشیمانی از اینکه آنجا نیستید حس نکردید؟ طبیعتا وقتی می‌بینید تیم شما جام می‌برد، دوست دارید آنجا باشید ولی من دو سال بود که از فوتبال دور بودم. به خودم افتخار می‌کردم و خوشحال بودم. از آن تیم ۱۰بازیکن را به همراه فرگوسن می‌شناختم. برای او خوشحال بودم اما خب قطعا دوست داشتم درون زمین حضور داشته باشم. - بهترین بازیکن تاریخ فوتبال فرانسه چه کسی است؟ زیدان؟ پلاتینی؟ یا کسی دیگر؟ کسی دیگر. من. - "جرج بست" زمانی گفته بود حاضر است بخش زیادی از لذت‌هایی که تجربه کرده را بدهد تا در یک مسابقه اروپایی بزرگ در اولدترافورد کنار شما بازی کند. شما برای بازی در کنار بست چه چیزی حاضرید بدهید؟ فوتبال یک هنر است و "جرج بست" یک هنرمند واقعی بود. هر تصویری زیبا نیست، تمام هنر در مورد توضیح دادن خودتان است. هر کسی می‌تواند این کار را انجام بدهد. یک پیشخدمت رستوران، یک رفتگر. کسانی که تماشاگرند باید بگویند شما در هنرتان موفق هستید یا نه اما بازهم همه‌چیز‌‌ همان هنر است. شما یک هنرمند هستید، اگر بتوانید خودتان را با زیبایی نمایش دهید. با خصوصیاتی برجسته. همه چیز در مورد دادن چیزی به مردم است که در موردش فکر کنند، نه اینکه برای آن‌ها جواب‌ها را فراهم کنید. برای همین است که نمی‌خواهم بگویم از چه چیزی دست می‌کشم. من هنرمندانی را دوست دارم که وادارم می‌کنند فکر کنم. دوست ندارم به من بگویند به چه چیزی فکر کنم. دوست دارم برداشت خودم را داشته باشم. اگر به من بگویید «نگاه کن، این پیانو سیاه است» از نظر من مکالمه ما به پایان رسیده است.