زندگینامه سلطان سلیم عثمانی: 

https://www.tarafdari.com/node/2686922

دیوان سلطان سلیم عثمانی: 

https://www.tarafdari.com/node/2686927

---

سلطان سلیم در شب تاریک، تنها بر بام بلند قصر ایستاده بود. ماه کامل در آسمان می‌درخشید و نورش بر دیوارهای طلایی قصر می‌تابید. دل سلطان مانند مجنونی که لیلی را می‌جوید، در جستجوی حقیقت و حضور خداوند می‌تپید.

 

او به ستارگان نگاه کرد و گفت:

— «ای خالق جهان! آیا تو را می‌توان دید؟ آیا عشق تو همانند عشق مجنون به لیلی، در دل‌ها شعله می‌کشد؟»

 

در همان لحظه، نسیمی خنک از فراز بام وزید و گویی نجواهایی از هستی به گوشش رسید. سلطان فهمید که خداوند نه در تاج و تخت، بلکه در همه زیبایی‌های جهان، در درختان، در نسیم، در سکوت شب و در دل انسان‌هاست. همانند مجنون که لیلی را در هر نگاه و در هر گل احساس می‌کرد، سلطان سلیم خداوند را در هر ذره‌ی هستی دید.

 

او با شوق گفت:

— «اگر دل عاشق باشد، دیگر هیچ فاصله‌ای بین معشوق و عاشق نیست. من تو را در همه چیز می‌بینم، ای خدای مهربان!»

 

و از آن شب، سلطان سلیم نه تنها حاکم مردم، بلکه عاشقی شد که دلش را به آسمان‌ها و به حقیقت سپرده بود. بام قصر، مکانی شد برای تامل، عشق و حضور خداوند در قلب سلطان.

 

---

 

غزل در مشاهده‌ی حق

 

بر بام قصرِ جاه و فر، دوشم عجب حالی بود

دل در هوای کوی او، از خویشتن خالی بود

 

مهتاب می‌تابید و من، در حسرتِ رویی دگر

تاجِ نگین‌نشانِ من، پیشم چو سفالی بود

 

گفتم: «کجایی ای صنم؟ ای خالقِ جان و جهان!»

گفتا که: «در قلب توام، کین جای اجلالی بود»

 

مجنون اگر در پیِ لیلی دوید اندر فضا

ما را به خلوت‌گاهِ جان، صد قیل و صد قالی بود

 

نی در میانِ تخت و کین، نی در سپاه و ملک و دین

دیدم که او در بوی گل، در صوتِ خلخالی بود!

 

سلطان اگر سلیم شد، از عشقِ آن بی‌چون شد

ورنه سرِ بی‌شورِ ما، بی عشق، پامالی بود

 

« سلطان یاووز سلیم »