زندگینامه سلطان سلیم عثمانی: 

 

https://www.tarafdari.com/node/2686922

 

دیوان سلطان سلیم عثمانی: 

 

https://www.tarafdari.com/node/2686927

 

---

 

روزی روزگاری، در دل کاخ‌های زرین استانبول، سلطان سلیم عثمانی نشسته بود و در حال تفکر دربارهٔ رازهای هستی و چرخهٔ نور و زندگی بود. سلطان، برخلاف آنچه دیگران می‌پنداشتند، نه تنها پادشاهی مقتدر، بلکه سالکی عاشق حقیقت و جمال مطلق بود.

 

در یکی از باغ‌های کاخ، تنگی کوچک روی میزش بود؛ تنگی که در آن یک ماهی قرمز زیبا شنا می‌کرد. ماهی، گویا نماد زندگی و عشق الهی بود و هر روز با رقص خود در آب، سلطان را به تفکر دربارهٔ آفرینش و رموز هستی وادار می‌کرد.

 

نزدیک نوروز، سلطان تصمیم گرفت سفری درونی کند و با آیین ایرانیان باستان، که به تعادل طبیعت و ستارگان و نور احترام می‌گذاشتند، آشنا شود. در کتاب‌های کهن، نوشته شده بود که نوروز آغاز تجدید حیات و وصل زمین و آسمان است. سلطان با خود گفت:

«همان‌گونه که ماهی در تنگ می‌رقصد و آب را زیبا می‌کند، دل ما نیز باید در دریای عشق و معرفت شنا کند.»

 

او دستور داد تنگ ماهی را در میان باغچه‌ای پر از شکوفه‌های بهاری قرار دهند و خودش به مراقبه نشست. در آن هنگام، ماهی قرمز در نور آفتاب جادویی می‌درخشید و گویی هر پرهٔ آب، رازهای ایرانیان باستان و رمزهای هستی را برای سلطان زمزمه می‌کرد.

 

سلطان سلیم آن شب، با قلبی روشن و دیده‌ای تازه، دریافت که حکومت و قدرت، تنها زمانی ارزشمند است که با عشق و معرفت همراه باشد. او ماهی را همچون نمادی از روح جاودانهٔ انسان و نوروز را همچون یادآوری از تولدی دوبارهٔ حقیقت دید.

 

و از آن پس، هر سال در نوروز، سلطان کنار تنگ ماهی می‌نشست، گل‌های بهاری را می‌دید و با ماهی در سکوتی عرفانی سخن می‌گفت، آموخته بود که هر موجود در جهان، هرچند کوچک، راهنمایی برای رسیدن به نور و حقیقت است.

---

غزل نوروزی

 

تخت و تاج ما به پیشِ چشمِ حق، افسانه بود

عشق، ما را در میانِ کاخ، صاحب‌خانه بود

 

در میانِ تنگی از بلّور، دیدم عالمی

رقصِ آن ماهی، برایم درسی از فرزانه بود

 

گفت سلطان: «قدرتِ دنیا غباری بیش نیست»

آنکه دل بر نورِ حق بست، از جهان بیگانه بود

 

آمد آن نوروز و جان را سویِ بیداری کشید

گویی از روزِ ازل، در جانِ ما بیهانه بود

 

ماهیِ سرخی که می‌چرخید در گردابِ آب

همچو سالک در سماع و محوِ آن جانانه بود

 

ای سلیمی! فقر را بگزین که در دیوانِ عشق

پادشاهی، بندگی در ساحتِ مِی‌خانه بود

 

باطنِ عالم عیان شد از شکوفه، از بهار

عارفِ حق، فارغ از این گردشِ روزانه بود

 

« سلطان یاووز سلیم »