یکی از مُلوک عجم را حکایت کنند که دست به مال رعیّت دراز کرده بود و جور و اذیّت آغاز کرده، تا به جایی که خلق از جورش راهِ غربت گرفتند. چون رعیّت کم شد، ولایت نقصان پذیرفت و خزانه تهی ماند و دشمنان زور آوردند!

هر که فریاد‌رسِ روز مصیبت خواهد

گو در ایّامِ سلامت به جوانمردی کوش...

بنده‌ی حلقه‌به‌گوش اَر ننوازی بِرَوَد لطف کن

لطف! که بیگانه شود حلقه‌به‌گوش

وزیر مَلِک را پرسید: هیچ توان دانستن که فریدون که گنج و ملک و حشم نداشت چگونه بر او مملکت مقرر شد؟خلقی بر او گرد آمدند و تقویت کردند و پادشاهی یافت! گفت: ای مَلِک! چو گرد آمدن خلقی موجبِ پادشاهی‌ست، تو خلق را پریشان برای چه می‌کنی؟ مگر سرِ پادشاهی کردن نداری؟

همان بِه که لشکر به‌جان پروری

که سلطان به لشکر کُنَد سروری

مَلِک گفت: موجب گرد آمدن سپاه و رعیّت چه باشد؟ گفت: پادشه را کَرَم باید تا بر او گرد آیند و رحمت، تا در پناه دولتش ایمن نشینند و ترا این هر دو نیست

 پادشاهی کاو روا دارد ستم بر زیردست

دوستدارش روزِ سختی دشمن زورآورست

با رعیّت صلح کن وز جنگِ خصمْ ایمن نشین

زان که شاهنشاهِ عادل را رعیّت لشکرست

گلستان سعدی

باب اول