پرندههای قفسیم، عادت داریم که بیکَسیم
عمرمونو بیهمنفس، کز میکنیم کنج قفس
نمیدونیم سفر چیه، عاشق دربهدر کیه
هر کی بریزه شادونه، فکر میکنیم خدامونه
یه عمره بیحبیبیم، با آسمون غریبیم
این همه نعمت اما، همیشه بینصیبیم
چه میدونیم به چی میگن ستاره
چه میدونیم دنیا کِیا بهاره
چه میدونیم عاشق میشه چه آسون، پرنده زیر بارون
تو آسمون ندیدیم خورشید چه نوری داره
چشمهی کوه مشرق چه راه دوری داره
قفس به این بزرگی، کاشکی پرنده بودیم
مهم نبود پریدن، ولی برنده بودیم
فرقی نداره وقتی ندونیم و نبینیم
غصهمون میشه وقتی میدونیم و میبینیم


