براستان که بهشتم بهشت را تا من 

بر آستان تو خود را مجال میبینم 

 

توئی بلطف در آمیخته‌ بمن با من 

میان جان و بدن اتصال میبینم

 

تو هر جفا که کنی در وصال خورسندم

که در فراق صبوری محال میبینم

 

سزای افسر شاهی دنیی و عقبی‌ست

سری که در قدمت پایمال میبینم

 

مگر بشان تو نازل شده‌ست آیت حسن

که در تو غایت حسن و جمال میبینم

 

اگر چه بلبل باغ معانیم خود را

بوصف لاله روی تو لال می بینم

 

ببحر عشق فرو رو حسین و حال طلب

که غیر عشق همه قیل و قال میبینم

 

《 حسین بن منصور حلاج 》