اروپا بیش از هر بازیگر غربی دیگری، از بیثباتی در خلیج فارس میترسد، چون ضربهی اول جنگ ایران و آمریکا نه نظامی، بلکه انرژیمحور است. بعد از جنگ اوکراین و قطع بخش بزرگی از گاز روسیه، اروپا هنوز روی پای خود در حوزه انرژی نایستاده؛ وابستگی به واردات LNG افزایش یافته، قیمتها شکنندهاند و هر شوک جدید میتواند دوباره تورم، نارضایتی اجتماعی و بحران سیاسی تولید کند. خلیج فارس برای اروپا فقط یک منطقه دور نیست، یکی از شریانهای حیاتی اقتصادش است؛ حتی اگر نفت مستقیماً از آنجا نخرد، قیمت جهانی از آنجا تعیین میشود.
در سناریوی جنگ کوتاهمدت، حتی بدون بسته شدن تنگه هرمز، فقط «ریسک جنگ» کافی است تا بازارها واکنش نشان دهند. افزایش قیمت نفت و گاز، بالا رفتن هزینه حملونقل دریایی، و جهش بیمه کشتیها، دقیقاً همان چیزهایی است که اقتصادهای اروپاییِ درگیر رکود تحملش را ندارند. تجربه سالهای اخیر به اروپا یاد داده که شوکهای انرژی خیلی سریع از قبض برق خانهها سر درمیآورند و خیلی دیر از خیابانها جمع میشوند. برای سیاستمداران اروپایی، این یعنی خطر واقعی بیثباتی داخلی.
اما ترس اروپا در سناریوی جنگ بلندمدت عمیقتر و ساختاریتر است. جنگ طولانی یعنی دائمی شدن ناامنی خلیج فارس، یعنی سرمایهگذاری کمتر، قراردادهای کوتاهمدتتر، و انتقال تدریجی مرکز ثقل انرژی جهان به نفع بازیگرانی مثل آمریکا، نروژ و کانادا. در چنین وضعیتی اروپا نهتنها مصرفکنندهای آسیبپذیر میماند، بلکه قدرت چانهزنیاش در بازار جهانی انرژی هم کاهش پیدا میکند. از نگاه بروکسل، این یعنی وابستگی بیشتر به واشنگتن؛ چیزی که اروپا بعد از تجربه ترامپ، بهشدت از آن میترسد.
همینجاست که شکاف منافع اروپا و آمریکا خودش را نشان میدهد. آمریکا در کوتاهمدت میتواند از افزایش قیمت انرژی و صادرات LNG سود ببرد؛ اروپا نه. برای واشنگتن، ناامنی خلیج فارس یک اهرم فشار ژئوپلیتیک است؛ برای اروپا، یک کابوس اقتصادی و اجتماعی. به همین دلیل، برخلاف برخی متحدان منطقهای آمریکا، اتحادیه اروپا احتمالاً بهطور کامل با این جنگ همراه نخواهد شد، حتی اگر در سطح سیاسی نتواند علناً مقابل واشنگتن بایستد.
رفتار اروپا در روزها و هفتههای اخیر هم دقیقاً همین را نشان داده. تمرکز بر احیای مسیرهای دیپلماتیک، فعالسازی کانالهای غیررسمی با تهران، تأکید بر جلوگیری از گسترش درگیری، و تلاش برای نگهداشتن پرونده ایران در چارچوب مذاکره، نه تصادفی است و نه از سر خوشبینی. این همان الگویی است که اروپا در ماجرای برجام، جنگ اوکراین و حتی تنشهای غزه هم نشان داده: اروپا میخواهد زمان بخرد، تنش را فریز کند و هزینه را به آینده نامعلوم هل بدهد.
از نگاه بروکسل، بدترین سناریو نه «ایرانِ ضعیف»، بلکه «خاورمیانهی بیثباتِ دائمی» است. اروپاییها میدانند که حتی اگر آمریکا بتواند در یک درگیری نظامی دست بالا را داشته باشد، هزینههای اقتصادی و انسانی بیثباتی منطقهای عمدتاً روی دوش اروپا میافتد: موج پناهجویان، شوک انرژی، و فشار سیاسی داخلی. برای همین است که اروپا بیش از آنکه به دنبال پیروزی در جنگ باشد، به دنبال جلوگیری از شروع آن است.
در نهایت، مخالفت اروپا با جنگ ایران و آمریکا، نه از سر دفاع از جمهوری اسلامی است و نه از سر سادهلوحی دیپلماتیک؛ بلکه محاسبهگری است. اروپا امروز توان تحمل یک بحران بزرگ دیگر را ندارد. برایش مذاکره حتی بد، کند و پرهزینه، کمهزینهتر از جنگی است که ممکن است کنترلش خیلی زود از دست همه خارج شود.
بهطور واقعبینانه، این سناریو که «اروپا از ترس ناامنی وارد جنگ شود تا بعد نفت ارزان از ایران بگیرد» بیشتر شبیه بلندبلند فکر کردن است تا یک گزینه عملی روی میز. اروپا ظرفیت نظامی و انسجام سیاسی لازم برای چنین حضوری در این جنگ را ندارد و حتی تضمینی که بعد از جنگ بتواند به نفت ایران دسترسی «ارزان و پایدار» پیدا کند قابل تصور نیست. تجربه عراق و لیبی دقیقاً برعکس این را نشان میدهد: جنگ معمولاً نفت را گرانتر، بیثباتتر و سیاسیتر میکند، نه ارزانتر. ضمن اینکه هر سناریوی دسترسی ارزان به نفت ایران بعد از جنگ، نیازمند ثبات داخلی، دولت قابل معامله، زیرساخت سالم و رفع تحریمهای حقوقی است؛ چیزهایی که نه سریع به دست میآیند و نه با بمباران. اروپا اگر قرار بود برای انرژی وارد جنگ شود، دههها پیش مسیرش را عوض میکرد. ترجیح تاریخی اروپا همیشه خرید گران اما قابل پیشبینی بوده، نه نفت ارزان در بستر هرجومرج. بنابراین ترس اروپا از ناامنی، بهجای میل به جنگ، دقیقاً آن را به سمت مهار، تعلیق بحران و دیپلماسی هل میدهد؛ چون از نگاه بروکسل، جنگ نه راهحل بحران انرژی است و نه حتی یک قمار منطقی.


