چشم هايش را به آرامي باز کرد. نور چشم هايش را مي آزرد. احساس کرد که کسي چراغ خاموش چند ساعت پيش را روشن کرده. هنوز نمي توانست درست ببيند ولي تشخيص آن همه همهمه و سر وصدا چندان سخت نبود. کمي تکان خورد و به سمت راست غلت زد. گوش چپش به او خبر مي داد که جمعيت زيادي دم در منتظر ايستاده اند و از او مي خواهند در را باز کند. چشمانش را دوباره بست و وانمود کرد که خودش را نمي شناسد و نمي داند کجاست تا شايد آرامش از دست رفته اش را برگرداند. تنها چيزي که مي دانست اين بود که تاريکي عجب نعمت خوبي ست و اي کاش سکوت هم به دنبالش مي آمد. مدت زيادي گذشت تا تکان خوردن بدنش را حس کند و تازه فهميد که دستي را بر روي شانه هايش احساس مي کند: ـ بلند شو آقا سعيد! تو هم عجب خواب سنگيني داري ها؟! صدايي مردانه داشت او را به هوش مي آورد اما هنوز برايش سخت بود که اين صدا براي چه کسي است: ـ از کي تا به حال خوش خواب شدي که ما نفهميديم؟ امروز ديگه آخرشه. اين سکانس رو که بگيريم هر چقدر دلت مي خواد بخواب. الان بايد بيدار باشي که تموم کردنش بدجور لذت داره! بالاخره توانست آن سرتغ را که مانند فنچ حرف مي زد بشناسد. عليخاني دستيار تهيه کننده بود. از طرف کارگردان مطرح و مشهوري به نام ناصر کاويان آمده بود که با پررويي اش توانسته بود يک جماعت را قانع کند تا سريالي که قرار بود همان فصل اول تمام شود را چهار فصل ادامه دهد و بعد از چهار سال بالاخره وا داده بود و تصميم گرفته بود سريال را در همين فصل تمام کند. در طول اين چهار سال سعيد هم شده بود بازيگر نقش اول اين سريال و به خاطر پول هنگفتي که قرار بود بگيرد به ساز کاويان رقصيده بود. ديگر در اين چهار سال شناختن آن کارگردان بلندپرواز و نان به نرخ روز خور کار سختي نبود. تا وقتي که سينما نان داشت کاويان يک متعهد و ارزشي به حساب مي آمد و حسابي توانسته بود از دولت و جشنواره هايش جايزه بگيرد. طولي نکشيد که کاويان سوراخ دعا را در برنامه هاي اينترنتي پيدا کرد و رفت سراغ همين سريال و مادرخرج هاي جديد. سرمايه گذارهايي که حاضر بودند ميلياردي پول خرج کنند تا يک نفر براي جاي ديگر کار نکند و فقط براي آن ها کار کند. پول بي حسابي که چشم هاي هر برده اي را خواب مي کرد و اربابش را چارچشمي بيدار نگه مي داشت تا پولهايش را بشمارد. اين فکرها در ذهن سعيد ممکن بود چرخ بزنند اما مطمئنا نمي توانستند در گوشه اي از مغزش ثابت بمانند. سعيد تمام نيرويش را از مغزش گرفت و به اندامش داد تا بتواند خودش را از روي تخت بلند کند. روي تخت نشست، يادش آمد که وقت قرصش دير شده، از ميز کشويي کنار تختش قوطي قرص را در آورد و قرص را با آب پارچ کنار دستش قورت داد. دوباره چشم چرخاند و براي آخرين بار به اتاقي که چندصباحي در آن بود نگريست. عمري را در اين اتاق نشسته بود. همه چيزش راحت بود و چيزي کم نداشت. هميشه اين موقع سرگرم جمع و جور کردن وسايل و مرتب کردن وسايل داخل اتاق مي شد اما بعد از خوابي طولاني اين بار از تخت بلند شد و براي آخرين بار تصميم گرفت به تراس برود و آسمان را تماشا کند. ساعت 10 شب بود و ماه در آسمان مي درخشيد. ساحل در پنج کيلومتري اش بود اما صداي جزرومد دريا از هميشه پرسروصداتر بود. فکر زماني که مي توانست روي پشت بام به ماه نگاه کند سرحالش آورد ولي همزمان غصه اي به جانش نشست و مانند هميشه از خودش سوال کرد که چرا اين تراس اين قدر کوچک است؟ اصلا جايي براي دويدن و قدم زدن نداشت تا حداقل آدم بتواند احساس کند بين زمين و آسمان هم مي تواند سبک بال باشد. چرا هيچ کس در اين دنيا نمي توانست در حالي که سرجايش ايستاده آزاد و رها باشد؟ همه اين ها را بي خيال... چرا اين همه مدت نتوانسته بود اين منظره را خوب نگاه کند؟ ـ وقت رو تلف نکن. بايد برگرديم سرکار. ـ مي خوام يکم بمونم. بيرون خيلي قشنگه. ـ نه بابا... مثل اينکه يادت رفته امروز آخرين سکانسته. بهتره يادت بيارم به خاطر اين قولت همه اش چرت مي زدي و يه روز تموم کار ما رو عقب انداختي. نميدونستم وقتي يکي مي خواد ترک کنه ساعت خوابش زياد ميشه. واقعا که جنس تو يکي فرق مي کنه! ـ من فقط مشروب مي خوردم. ـ اي کاش الان کنارش نميذاشتي. ـ فقط اميدوارم همين امشب پول اين حال خرابمو بگيرم و بزنم به چاک! سعيد سري چرخاند و به عليخاني زل زد. سعي مي کرد قيافه اي حق به جانب داشته باشد و از آن ژست هايي بگيرد که در فيلمهاي جنايي يک مظلوم مقتدر در برابر حاکمي ستمگر مي گيرد. هر چه فکر مي کرد نمي فهميد چرا عليخاني صداي او را نشنيده. دوباره رو به تراس سرش را برگرداند و به صداي ضعيف جذر و مد گوش سپرد. عليخاني کمي سکوت کرد، آب دهاني قورت داد و بي توجه به اين جمله آخر گردنش را شيطنت وار کج کرد و پوزخندي زد. ـ عزيز جان... دست از اين مربع مستطيل بردار و به اين چند وجهي هاي توي صحنه بچسب. مثل اينکه از ما بهترون ها توقع دارن پخش زنده قسمت آخر رو ببينن. ـ اينا کي اومدن اونجا؟ ـ وقتي همه خواب بودند علي الخصوص تو. راز موفقيت شون هم همينه. زماني که همه مي خوابن اينا بيدارن تا قافله رو بزنن. اگه من مثل اينا بودم الان نونم تو روغن بود. ـ واقعا که بهت سخت مي گذره! ـ عيب کار اينه که مجبورم ماليات بدم برعکس تو و اونا. حالا اداي زن ها رو برا من درنيار و بيا دنبالم. سعيد پفي کرد و سرش را پايين انداخت. سپس دوباره رو به عليخاني کرد و با لبخندي نيمه باز گفت:«حيف که از پس زبون تو برنميام وگرنه مي دونستم بهت چي بگم آقاي پررو.» ـ من فقط خوش مشربم آقا... حالا دنبالم بيا که آقاي رضايي منتظرته. سعيد در اتاق را باز کرد و به دنبال عليخاني راه افتاد. نگاه همه افراد در راهرو به مردي شلخته که لباس هاي معمولي تنش بود و وقت نکرده بود موهايش را هم شانه کند گره خورد. چند وقتي بود که سعيد قيد هتل را زده بود و يکي از اتاق هاي اقامتگاه عوامل را براي خودش برداشته بود. حاضران ايستاده بودند، دهانشان باز مانده بود و کسي جرئت حرف زدن نداشت. جاي شکرش باقي بود که عکاس ها در آن لحظه حضور نداشتند تا با ولع به سوژه اي که مي توانست خوراک يک هفته نشريه هاي زرد شود رسيدگي کنند. سعيد لحظه اي از اين حالت خوشحال شد اما طولي نکشيد که دوباره غم ديگري سراغش آمد. مي دانست زماني که گريمور کارش را تمام کند و طراح لباس ها را تحويل دهد، رفتار آن ها هم عوض مي شود و همه چيز يادشان مي رود. دوباره مي شوند همان بادمجان دور قاب چين ها و تا مي توانند چاپلوسي مي کنند و علاقه نداشته شان را نشان مي دهند. همين که وارد اتاق گريم شدند عليخاني دستش را گرفت و روي صندلي نشاند. اتاقي نه متري با يک پنجره رو به کوچه اي تاريک. شب بود اما چراغ هاي سفيد دور آينه و لامپ کم نور زرد رنگ که داخلش به سرخي مي زد بالاي سقف اتاق را مانند روز روشن کرده بودند. موسيقي لايت از ضبط صوت پخش مي شد. کنار پنجره مردي لاغراندام با موهاي جوگندمي و صورت ريزنقش در حال مرتب کردن ميزش بود و ناگهان از اين که عليخاني سعيد را سريع روي صندلي نشانده بود غافلگير شد. ـ شروين جون از اين جا به بعدش کار خودته. بدو که وقت نداريم. من زودتر ميرم بالا يه چندتا تلفن بزنم تو هم حواست به ولگرد کوچولوي ما باشه. ـ مثل اينکه از حلبي آباد رد شدي تا برسي اينجا... ـ حلبي آباد شرف داره به اين گل و لاي جاده شمال. تا آدم رو کر و کثيف نکنن دست از سرت برنمي دارن. يادم باشه دوباره لباس عوض کنم. بعدش هم يکم بخوابم. شب تون بخير دوستان... شروين پوزخندي زد و منتظر ماند تا عليخاني در را ببندد. در اين حين سعيد لب هايش را از حرص به هم فشار مي داد و حسابي از وراجي ها و سر و صداهاي عليخاني سردرد گرفته بود. شروين پودر را از روي لباس هايش تکاند و دستش را به سمت سعيد برد. براي اينکه بهتر با سعيد تماس چشمي برقرار کند همراه او به آينه خيره شد: ـ بذار بهت توضيح بدم مي خوام چيکار کنم. اول يکم بايد ته ريش درست کنم، يه خورده رنگ سفيد هم به موهات مي زنم بعد هم همون کارهاي هميشگي و... ـ ميشه برام پتو بياري... خيلي سردمه. شروين لب هايش را به هم دوخت. سرش را پايين انداخت و وسيله توي دستش را روي ميز گذاشت. صداي آرام و کلمات شمرده چيزي نبود که هميشه از سعيد مي شنيد. مدت ها بود به فريادها و غرغرهايش عادت داشت و اين وسط ها هم کمي با اکراه حرف مي زد اما انگار امروز چيزي فرق مي کرد. نبايد اين طوري مي بود. ـ هوا که زياد سرد نيست ولي باشه... شروين از روي مبل پتو را آورد. همين که خواست دور سعيد بپيچد، سعيد پيشدستي کرد و خود پتو را دور خودش پيچيد و روي صندلي گريم نشست. شروين از آيينه به سعيد نگاه کرد، شايد خيلي صورتش لاغر شده بود اما چشمان خوش حالتش مي درخشيد. به لطف استراحت يک روزه اي که سعيد داشت او هم اين مدت خوب خوابيده بود. انگار آب زير پوستش رفته بود و ديگر زير چشمهايش گود نيفتاده بود. چهره اش از هميشه سالم تر بود و اين شروين را به تعجب واداشته بود. لبخند کمرنگي زد و براي اولين بار از او پرسيد:« در چه حالي؟» سعيد با اخم اما شور و هيجان کودکانه اي که کمتر کسي از او ديده بود جوابش را داد. ـ بهتر از اين نميشم. ديگه يه لحظه هم نمي خوام اين جا بمونم. باورم نميشه به خاطر شندرغاز چهار سال اينجا وايستادم! حيف چهارسال عمرم که گذاشتم براي اين سريال! شروين خنديد و در حالي که ريش تراش به دست داشت گفت:«خوش به حالت. با اينکه اين همه پول به جيب زدي اون قدر توانايي داري که شکايت کني. وقتي شما غرولند کني واي به حال من گريمور.» سعيد با همان قيافه بي حالتش بي توجه به خنده هاي شروين ادامه داد:«حق داري بخندي ولي فکر مي کنم يه کارگر قراردادي ام. براي اينکه زنده بمونم بايد زندگي رو کنار بذارم. حتي اون کارگر روزمزد شرف داره به من. اون حداقل ميدونه براي چي کار مي کنه اما من...» شروين همانطور که مي خنديد و با صورت سعيد ور مي رفت گفت:«تو که نمي دوني اون کارگر چه فکري درباره تو مي کنه؟ آرزوي خيلي از بچه ها و آدماي اون بيرون اينه که يه روز جاي تو باشن. تو الان از نظر اونا يه آدم موفقي.» ـ منم يه روزي مثل همين بچه ها بودم. حاضر بودم براي اينکه اين جمله رو بشنوم صبر کنم. الان... نمي دونم کجاي راه رو اشتباه رفتم. ـ هر چي بوده حقت بوده. به نظر من که کارت خيلي درسته. آب نمي بيني ولي شناگرخوبي هستي. ـ راست ميگي... هر چي سرم بياد حقمه. شروين از جوابي که شنيد دستپاچه شد. ـ نه نه... اصلا منظورم اين نبود! فقط مي خواستم بگم که تو الان خيلي موفقي. همين. ـ اين چيزي بود که خودم برا خودم درست کردم. واقعا که توي خراب کردنش عالي بودم. ـ توي درست کردنش هم مي توني عالي باشي. فرق انسان با بقيه موجودات توي همينه. اين بار سعيد به آيينه نگريست تا بتواند چهره شروين را خوب ببيند. خيلي لاغر به نظر مي رسيد. معلوم است که حسابي خسته شده. چين هاي ابرو و پيشاني اش به راحتي ديده مي شد ولي موهاي بلندش به او مي آمد. کمي که مکث کرد صندلي را چرخاند، نگاهش را به چشمان درشت و قهوه اي شروين انداخت و با لحني کودکانه پرسيد:«به نظرت منم مي تونم؟» ـ چي رو مي توني؟ ـ اينکه مثل تو باشم. ـ چطور؟ ـ مثل تو بتونم از شر اعتيادم خلاص شم؟ شروين لحظه اي جا خورد. همه مي دانستند که شروين زماني اعتياد داشته. يادش بود در يک جمع دوستانه کنار ساحل براي اينکه يکي از جوانان را نصيحت کند از اين رازش پرده برداشته بود ولي هنوز هر بار که اين کلمه اعتياد را مي شنيد دست و پايش را گم مي کرد. صورتش سرخ شد و دست هايش را به برس ماليد. ـ راستش جواب دادن به اين سوال سخته... ـ لطفا بهم جواب بده. به جواب تو بستگي داره. شروين براي لحظه اي دست از کار کشيد و وسايلش را زمين گذاشت. دکمه قهوه سازش را فشار داد و دو فنجان قهوه ريخت. ـ شکر ميل داري بريزم؟ ـ بله لطفا... شروين از قندان استيلي روي ميز که داخلش شکر ريخته بودند داخل فنجان سعيد شکر ريخت و با قاشق چايخوري روي سيني هم زد. نگاهي به قاشق چايخوري انداخت. هنوز کمي شکر روي قاشق چسبيده بود براي همين با همان فنجان خودش را هم زد. مدت ها بود که آرزوي اين لحظه را داشت. اين طور مي توانست راحت درباره خودش با کسي حرف بزند. يک لحظه به ياد آورد که سعيد ديگر آن آدم مغرور و ساکتي که موقع گريم با گوشي اش ور مي رفت نيست. اين بار سعيد ساکت نشسته بود و با دقت به او نگاه مي کرد. به چشم او مرد مغرور گذشته حالا مثل کودکي شده بود. نگاهي معصومانه که تشنه آموختن بود. اما مانند همان کودک که از تنبيه مي ترسد هراسان به نظر مي رسيد. اين حال عجيب سعيد برايش سوال برانگيز بود. چه اتفاقي برايش افتاده بود که تصميم گرفته بود کمي به فکر خودش هم باشد؟ داشت پاک گيج مي شد اما تمام اين فکرها را از ذهنش پاک کرد، دوباره لبخندي زد و يک فنجان به سعيد تعارف کرد: ـ اول از اين قهوه شروع کن. دستيارم درست مي کنه و هر صبح برام مياره. خيلي خوشمزه و خوش عطره. سعيد تشکر کرد و قهوه را از دست شروين گرفت. انتظار نداشت که يک نفر با علاقه برايش کاري بکند. شروين هم فکرش را نمي کرد سعيد به اصطلاح سلبريتي دستش را رد نکند. اين همه سال کلي آدم مشهور و رنگ و وارنگ ديده بود و هر کدام جوري با او تا کرده بودند. حس مي کرد بايد اين لحظه را قدر بداند و جواب خواسته او را بدهد. از طرف ديگر هم متعجب بود چرا کسي مانند سعيد اين طور مستاصل شده. شروين جرعه اي از قهوه اش نوشيد و طوري که هر کسي مي توانست کلماتش را بشمارد گفت: ـ موقعي که مي خواستم ترک کنم کلي سفارش به خودم و خانواده ام مي کردند که چه بکنم و چه نکنم. دوران سختي رو گذروندم اما به جرئت مي تونم بگم که چيزي که منو تو اين راه نگه داشت اين بودکه تنها نبودم. هيچ کس نمي تونه تنهايي چيزي يا کسي باشه. سعيد لحظه اي تکان خورد و فنجان توي دستش را فشار داد. سعي کرد به خودش غلبه کند تا فنجان را زمين نزند. دلش مي خواست سر شروين فرياد بزند و آخر با گريه بگويد که خيلي وقت است تنها شده. تمام پول هايش را در قمار باخته و اميدش به اين دستمزد است تا بتواند تمام زندگي اش را صاف کند، همسرش مدت هاست که از او جدا شده و هنوز کسي باخبر نشده. هزاران حرف ديگر براي شکايت داشت اما همين که به فنجان لب زد آن همه احساس طوفاني در قهوه حل شد. مزه قهوه شيرين تر از هميشه به مشامش مي رسيد براي همين بقيه قهوه نيم گرم شده را هم سر کشيد. قهوه خيلي بي دليل حالش را بهتر کرد. قهوه کاري کرد که فقط از شروين رو برگرداند و رو به آيينه بگويد:«پس يعني جوابم مي کني؟» ـ حرف هايي مي زني. من خودم هنوز بيمارم. يکي ديگه دکتره و تو سراغ من اومدي. بهتره که کارت رو تموم کنم و بفرستمت سرکار. شايد اونجا حالت بهتر شه خوبيت نداره کار خلق خدا زمين بمونه. شروين قهوه اش را تمام کرد و فنجان را روي ميز گذاشت اما دست هاي سعيد روي فنجانش قفل شده بود و داشت خيره به آيينه نگاه مي کرد. شروين فنجان را از دست سعيد گرفت و به کارش ادامه داد. سعيد هنوز ساکت بود و فقط به موسيقي داخل ضبط صوت گوش مي کرد. احساس مي کرد که جريان خون همه جا را ول کرده و در تمام صورتش متوقف شده. احساس مي کرد حواس پنج گانه اش قوي شده. خوب مي شنود و خوب مي بيند، بوي قهوه در مشامش و مزه قهوه هنوز زير زبانش بود. حيف بود که نمي توانست بابت اين اتفاق مهم درست از شروين تشکر کند. ـ يک لحظه صبر کن. فکر کنم چيزي جا گذاشتم. شروين که سراغ کمد رفت، سعيد يک لحظه احساس کرد که خشکي عضلات دست هايش تمام شده. دست توي جيبش کرد و هر چه داشت بيرون آورد. 50 هزار تومان در جيبش جا خوش کرده بود. يادش آمد زماني که تازه کار بود 50 هزار تومان بيشتر توي جيبش نبود. هميشه 50 هزار تومان همراهش نگه مي داشت تا يادش باشد که از کجا آمده براي همين براي اينکه بيشتر از 50 هزار تومان پول دربياورد جنگيده بود و آخر اين جنگ هم شده بود برد به هر قيمت. حالا بايد با اين 50 هزار چه مي کرد؟ دوباره به شروين نگاه کرد و بعد به آيينه روي ميز. نيشخندي زد و 50 هزار را روي ميز گذاشت، خودکارش را برداشت و روي آن نوشت:«يادگاري براي يک دوست.» پول را لاي دستمال کاغذي پيچيد و زير گلدان کوچک روي ميز گريم گذاشت. شروين که وسيله اش را از کمد برداشت به طرف سعيد آمد و کارش را تمام کرد. بعد از يک ساعت نشستن روي ميز گريم بالاخره سعيد توانست از جايش بلند شود. مطمئن بود که سرحال است و آماده کار. هنوز از اتاق بيرون نزده بود که فريبا در زد و در حالي که رگال لباس را هل مي داد وارد اتاق شد. بوي تند ياس عطرش زودتر از خودش وارد اتاق شد و توجه همه به مانتوي قرمز جديدش جلب شد. عاشق رنگ هاي روشن بود وحسابي شاد بود: ـ اوه اوه کجا با اين عجله؟ هنوز لباس هاتون آماده نيست. دستيار گريم که از پشت در صدايش را شنيده بود، بلافاصله وارد اتاق شد و گفت:«به نظر من آقاي فرهنگ با همين لباسهايي که پوشيده از تو با سليقه تره. آدم اين لباس هاي تو رو مي پوشه احساس دلقک بودن بهش دست ميده.» ـ اين تخصص منه آقا سپهر لطفا توي کار من دخالت نکن. اينم در نظر بگير که من استاد حرفه ي خودمم و تو هنوز داري شاگردي مي کني. ـ تو هم مطمئن باش اگه استاد بشم دستمزدم از تو بالاتر ميره. حالا ببين. ـ حيف که امروز خوشحالم و همه چي خوبه وگرنه مي دونستم چي بهت بگم... شروين در حالي که وسايل روي ميزش را جمع مي کرد و قهقهه مي زد حرف شان را قطع کرد و گفت:«سگ و گربه هاي عزيز وقت آقاي فرهنگ رو تلف نکنيد. فريبا برو سر اصل مطلب.» ـ فکر خوبيه. آقاي فرهنگ اين ست کت و شلوار براي اين قسمت طراحي شده. اگر اين ها رو بپوشيد با مانتوي سياه و شال قرمز خانم راد هماهنگي داره. سعيد نگاهي به کت و شلوار انداخت. ـ انگار کت و شلوار عروسيه. ـ دقيقا همين طوره. اگه قرار باشه شخصيت اصلي کشته بشه بهتره که با اين لباس به قتل برسه هم اثر خون رو روي لباس راحت تر نشون ميده و هم نشونه شادي اي هست که پشت ظاهرسازي ناراحت اين شخصيت وجود داره. از طرفي چون هر دوتون مشکي پوش هستيد مي تونه نشونه هماهنگي و عشق ممنوعي باشه که روزگاري ميان شما بود. سعيد با اندکي لکنت گفت:«حتم دارم که تو فيلمنامه رو بهتر از ما بازيگرا مي خوني.» همه خنديدند و سعيد هم با آن ها خنديد. اين همه سال زندگي کرده بود ولي اولين بار بود که اين طور از کنار ديگران بودن احساس خرسندي مي کرد. ـ خب بهتره آقاي فرهنگ رو اذيت نکنيم و بريم بيرون تا آماده بشن. همه بيرون رفتند و سعيد در اتاق گريم تنها ماند. لبخند روي صورتش کم کم کمرنگ شد و جايش را به اشک هاي گرمي داد که از چشم هايش سرازير مي شد. روي مبل نشست. از تنهايي ناگهاني اش وحشت کرده بود و مانند کودکي گمشده گريه مي کرد. دلش مي خواست بلندتر گريه کند اما مي دانست که نبايد گريه اش بيشتر از آن خنده طول بکشد. بنابراين اشک هايش را پاک کرد، لباس هايش را عوض کرد و با ظاهري جديد و مرتب از اتاق بيرون آمد. از پله ها که پايين مي رفت به خودش اميد مي داد و سعي مي کرد لبخند بزند. تمام حاضرين که تا مدتي او را نشناخته بودند به طرفش هجوم بردند. احمدي سرتيم و بقيه محافظ ها مردم را متفرق مي کردند تا سعيد راحت از ميان آن ها عبور کند و به صحنه فيلمبرداري برسد. سعيد به کمک احمدي و يکي از همراهانش سوار صندلي عقب بنز مشکي دم در اقامتگاه شد و بنز به سرعت به راه افتاد. سعيد و احمدي عقب نشسته بودند و راننده و محافظ ديگري جلو. احمدي يک بند وراجي مي کرد و مي خنديد و سعيد با سکوت به بيرون نگاه مي کرد. جاده چراغاني شده بود و چند کشاورز چوب به دست بالاي سر زمين هاي گندم بهاره شان ايستاده بودند. دوباره همان سوال چند لحظه پيش به ذهنش رسيد و از خودش پرسيد چرا به الان اين منظره ها را نديده بود؟ قبلا از اين بزرگراه گذشته بود اما نمي دانست که منظره اش وقتي که شب مي شود چقدر نوراني و زيباست. محو تماشاي کشتزار هاي بيرون شهر بود که ناگهان سايه اي شبح وار به وسط جاده آمد. به يک باره ايستاد و تمام ماشين هاي داخل جاده ترمز کردند. با صداي ترمز تمام چهار سرنشين بنز فرياد کشيدند. چيزي حدود يک ساعت طول کشيد تا کشاورزها گراز رانده شده از جنگل را از مسير بيرون کنند و در اين حين حوصله همه سر رفته بود. ناگهان يکي از کشاورزها اسلحه به دست وسط جاده آمد و با شليک گلوله اي گراز را از پا درآورد و خون آن با فشار روي شيشه هاي ماشين هاي جلو پاشيده شد. در کمتر از يک دقيقه لاشه گراز را از جاده بيرون بردند و عبور اتومبيل ها راحت شد. ـ گندش بزنند... اين گراز ديگه از کجا پيداش شد؟ ـ احتمالا از جنگل اومده آقاي احمدي... اينجا از اين حيوونا زياده آقا. ـ لعنت به اين شانس... همين جوريش کلي کارمون عقب افتاد. عقب حيوون سرتغي بود. سعيد از راننده پرسيد:«گراز وسط جاده چيکار مي کرد؟» ـ اين ها دزد محصولن آقا... ميان سمت کشتزارهاي گندم و همه محصول رو خراب مي کنن. تو يه همچين روزي وقت برداشت محصول بهاره سروکله شون پيدا ميشه. سعيد لب هايش را به هم فشرد و روي صندلي عقب ولو شد. احمدي سکوت را شکست و بلند گفت:«البته که گراز هميشه بد نيست. وقتي که شکار بشه اون وقته که کلي سود عايد کشاورزا بکنه. پوست گراز براي گرم کردن شب هاي زمستوني مفيد و معرکه است.» همه با تکان دادن سرشان تاييد کردند. سعيد لبخند کمرنگي زد اما حس مي کرد که هنوز دلشوره اش برطرف نشده است. آب دهانش را قورت داد و به صندلي تکيه داد. بالاخره به منطقه ويلايي نشين ساحل رسيدند و راننده روبه روي ويلاي نسبتا کوچکي با پنجره هاي بزرگ شيشه اي و بالکن سنگي وسط ديوار پارک کرد. هميشه در حياط ويلا غوغايي به پا بود اما اين بارجمعيت کمتر از قبل شده بود. کاويان تصميم گرفته بود کادر صحنه آخررا سبک ببندد. همه عوامل سر جاي خودشان بودند. کاويان ميان فيلمبردارها و صدابردارها مي چرخيد و مدام امر و نهي مي کرد. هر از گاهي با امير، تهيه کننده سريال که چند کت و شلواري همراهي اش مي کردند بحث و جدل مي کرد. چشم کاويان که به سعيد افتاد لبخندي زد و به طرفش آمد، دستش را گرفت و به طرف خود کشيد: ـ چقدر دير کردي. امير حسابي کفرش دراومده کارد مي زني خونش در نمياد. ـ ما رو ببخشيد. تا همين يه ساعت پيش... امير که قبل از آن کت و شلواري ها را روي بالکن ويلا نشانده بود از خانه بيرون آمد و به طرف کاويان و سعيد آمد: ـ هيچ معلوم هست تو کجايي؟ اينا ديگه داشت حوصله شون سر مي رفت. ـ اگه حوصله شون سر مي رفت چي مي شد. ـ هيچي. شما هم به خاک سياه مي نشستي هم ما رو از نون خوردن مي انداختي. اصلا خودتو ناراحت نکن. ـ تو اين نون رو گذاشتي تو دامن ما. اين نون از اينجا به بعدش خوردن نداشت. تو يه مشت کفتار رو همسفره مون کردي تا سريالت فروش بره. ـ پس غلط کردي اومدي سر اين کار مرتيکه قمارباز. حقت بود الان زندون باشي ما بوديم جمعت کرديم الاغ. خون سعيد به جوش آمد. ناگهان يقه امير را گرفت و به درخت چسباند. ـ زندگي من معتاد قمارباز شرف داره به توي کلاهبردار پاچه خوار که... کاويان که ديد دعوا بالا مي گيرد ميان حرف امير پريد. ـ خيلي خب ديگه آخر کاره. بذاريد به خوبي و خوشي تموم شه بعدا صحبت مي کنيم باشه. سعيد به امير چشم دوخت. چشمانش دودو مي زدند و سعيد مي توانست تکان خوردن پره هاي بيني و لب هايش را ببيند. زياد دل خوشي از امير و کاويان نداشت اما فکرش را نمي کرد روزي ببيند آن ها هم وحشت مي کنند. براي همين کوتاه آمد و يقه امير را رها کرد و به طرف صحنه رفت. کاويان به محض دور شدن سعيد از آن ها دست امير را گرفت و به گوشه اي کشيد: ـ من موندم تو چطور با اين اخلاقت تهيه کننده شدي؟ آخه آدم اين قدر زود جوش مياره؟ ـ پيشنهاد تو بود که اين رو بياريم. بهت همون اول گفتم ديگه آبم با اين سعيد پفيوز تو يه جو نميره تو يه جوري ماله کشيدي. از اول هم از اين خوشم نمي اومد. ـ مي فهمم ولي خودت مي دوني که تا الان هم با شهرت و محبوبيت سعيد تونستيم چهار فصل بسازيم. الان که نمي تونيم باهاش دربيفتيم و بزنيم زير همه چي. خير سرش نقش اصليه. اميرنفس عميقي کشيد، به سمت خانه قدم برداشت و با لحن آرام تري ادامه داد:«اصلا ما نبايد ديگه کار رو ادامه مي داديم. داد مردم ديگه داره درمياد. با حاشيه هايي هم که اين سعيد پشت سرشه ادامه کار عملا ثابت مي کنه ما به خاطر پول داريم کار مي کنيم. اصلا اين چيزا برات مهمه يا نه؟» ـ چرا باشه؟ اين چاه شايد آب نده ولي برامون که تا حالا نون داشته. من، تو، سعيد و همه عوامل تو خوابمون هم مي ديديم که همچين پروژه لاکچري اي رو بسپرند دست ما؟ به مديريت من اين همه مدت شک داشتي؟ ـ تقصير منه که انتخاب نقش اصلي رو سپردم دست تو. اصلا مگه قرار نبود محسن بياد جاش اينو برا چي آوردي؟ ـ بچه شدي؟ چند دفعه بايد بهت يادآوري کنم. محسن سر يه کار ديگه اي بود به سعيد زنگ زدم. اصلا قبول نمي کرد ولي به اصرار من پا شده اومده نذار من آدم بده بشم امير. به خاطر رفاقتمون. امير پفي کرد و ساکت شد. کاويان بطري آبي برداشت و دست امير داد. ـ بيا يکم بخور و آروم بشين تا کار تموم شه. ـ باشه. ولي من که مي دونم تو دروغگويي... ـ دقيقا مثل خودت. لب تر کن. امير بطري را گرفت و بدون اينکه به سعيد، داخل حياط التفاتي کند وارد خانه شد. پارکت سفيدخانه زير پاهايش غيژغيژ مي کرد. همه چيز خانه برايش نفرت انگيز بود و بيش از همه از فرش هاي سياه و سفيد خانه بدش مي آمد. به اين فکر مي کرد که اگر سعيد با او حرف مي زد او هم با نظرش هم عقيده بود. آرام از پله ها بالا رفت تا کنار مهمانانش در بالکن بنشيند. از آن بالا مي توانستند همه را از بالا ببينند. سعيد روي صندلي کاويان کنار درختچه ها نشسته بود و به سيگاري که روشن کرده بود خيره شده بود. در اين چهار سال ديگر سيگار کشيدن برايش کار راحتي شده بود اما حالا از اين چوب کاغذي روشن بيشتر مي ترسيد. با خودش فکر مي کرد عجب سريالي بازي کرده. براي اينکه تبديل به کسي شود که نقشش را بازي مي کند به اندازه تمام عمرش کلي کار انجام داده بود. مشروب خورد، سيگار کشيد و نتيجه شده بود آدم عليلي که ديگر خودش را نمي شناخت اما متوجه بود که ديگر کسي نبود که روزگاري مردم را عاشق خودش کرده بود. ناگهان با صداي تريک دوربين عکاس غافلگير شد: ـ منو ببخشيد آقاي فرهنگ. صحنه قشنگي بود... خيلي بهتون مي اومد. ـ برو ديگه واينستا... ـ بعدا که رتوشش کردم برا شما هم مي فرستم. ـ گفتم برو! سعيد احساس مي کرد که آن عکاس مزاحم رشته افکارش را بهم ريخته براي همين سيگاري که از نم هوا خاموش شده بود را دوباره روشن کرد و به دهانش نزديک کرد: ـ سلام سوپراستار! در چه حالي؟ صداي زنانه آشنايي به گوشش رسيد. سرش را برنگرداند و به سيگارش پکي زد. ـ ساکت شو عوضي. ـ پارسال دوست امسال آشنا. خبر طلاقت رو شنيدم واقعا متاسفم. حيف اون زن بيچاره. خوشحالم که عمرش رو پاي تو تلف نکرد. ـ دهنت رو مي بندي يا برات ببندمش؟ ـ اگه دست بهم بزني دندوناتو خرد مي کنم. مي دوني که اين کار ازم برمياد. سعيد اين بار بلند شد، سيگارش را تکاند و به سانيا نگاهي انداخت: ـ ببين... الان منتظر بودي تا يه سيلي بزنم تو صورتت و تو هم ننه من غريبم بازي دربياري تا بازي رو ببري ولي فايده نداره. جبران دوبهم زني هايي که کردي تا من و مونا رو از هم جدا کني هم نميشه. اينکه تا به حال نذاشتم کسي از ماجرا بويي ببره به خاطر اون شوهر بدبختت بود که فکر مي کرد تو هنوز عاشقشي. ـ تو نمي توني تهديدم کني چون ترسويي احمق. تو هم مثل من مي ترسي. ـ اتفاقا تهديد هم کردم. کافيه بهش فکر کني. حالا برو کنار بايد آماده شم. سعيد از صندلي بلند شد، نگاهي به امير انداخت که داشت با يکي از مهمانانش مي گفت و مي خنديد. سيگار را زير پايش انداخت و له کرد. بعد وارد خانه شد و سر جايش روي صندلي ناهارخوري نشست تا موقعي که بازيگر زن وارد ويلا مي شود ديالوگ هايش را بگويد. چندين بار مرورشان کرده بود و برايش کار راحتي بود. ناگهان در ها باز شدند و دختري لاغراندام که از آن دور مانند پاره اي آتش ديده مي شد وارد حياط شد. الناز در حياط را باز کرد و دوربين ها به دنبالش آمدند. همان لباسي را پوشيده بود که فريبا برايش در نظر داشت. سعيد به محض شنيدن صداي کوبيده شدن در ورودي بلند شد و از چارچوب در خانه به الناز نگريست. نگاه برشدار دختر سفيدروي سياهپوشي که از دور به روحي شرير مي مانست سعيد را مي ترساند. دهانش خشک شده بود اما دندانهايش را به هم مي فشرد تا به خودش مسلط باشد. همين که وقت ديالوگ الناز شد، الناز جمله اش را فراموش کرد و قيافه ترسناکش جايش را به يک قيافه دلقک وار داد. کاويان سرش داد مي زد و او فقط مي خنديد. ـ اه... نمي دونم چرا يهو يادم رفت. فکر کنم از آقاي فرهنگ ترسيدم. سعيد از پله ها پايين آمد و به طرف الناز قدم برداشت. تازه توانست تا به حضور دختر جواني که داشت دومين تجربه موفق بازيگريش را انجام مي داد توجه کند. چشم هاي بادامي خوش حالتي داشت و هودي سياه و شال قرمزش به پوست سفيدش که حالا با فوم سفيدتر هم شده بود مي آمد. طراحي اين چهره واقعا هنرمندانه بود و کاري کرده بود سعيد تحت تاثير قرار بگيرد. ـ ولي من بيشتر از تو ترسيدم. واقعا معرکه شدي! ـ نظر لطف شماست. کاويان دوباره صحنه را براي سعيد و الناز تعريف کرد: ـ خب ديگه بسه هندونه بغل هم نذاريد. قضيه از اين قراره که شيدا وارد ويلا ميشه تا انتقام پدرش رو از بوذري يعني تو بگيره. تو دعوتش مي کني بياد توي خونه تا با هم صحبت کنيد. يکم به ماجرا آب و تاب داديم تا بتونيم احساس دو طرف رو با حرفاشون بشکافيم. صحنه مهمش با توئه الناز. بعد از اينکه ديالوگ ها رد و بدل شد اسلحه رو برات پر مي کنيم و تو بايد به سعيد شليک کني. نبايد اشتباه کنيد چون صحنه سختيه و ممکنه دوباره تکرار نشه. تا الناز دوباره ديالوگ هاشو مرور کنه فعلا تايم اوت مي گيريم. الناز و سعيد روبه روي هم دور ميز کنار باغچه حياط ايستادند تا ديالوگ هايشان را مرور کنند. حق با فريبا بود. واقعا لباسهايشان با هم هماهنگي داشت. حين دورخواني هر دو درگير شخصيت شان شدند و الناز مانند يک شير زخم خورده با احساس اجرا مي کرد. يک لحظه لحن صداي الناز تغيير کرد اما هنوز سعيد مي توانست لرزش بيمارگونه لب هايش را حس کند: ـ مي خوام چيزي رو به شما اعتراف کنم آقاي فرهنگ. به نظرم شما فوق العاده اين. خيلي آرزو دارم يه روزي مثل شما محبوب و مشهور بشم. نگاه سعيد از لب هاي دختر برداشته شد و به پايه بيني اش رسيد. ـ ممنون از لطفت ولي فکر مي کنم تو الان اوضاعت از من خيلي بهتره. ـ تا الان که خيلي ترسيدم. کلي تمرين کردم تا بتونم خوب تيراندازي کنم. تو هدف گرفتن خيلي خنگم... ـ مثبت فکر کن. تو الان تيراندازي ياد گرفتي در حالي که من هنوز بلد نيستم دست به اسلحه بزنم. يکي از خوبي هاي بازيگري اينه که مي توني به خيلي چيزها اشراف داشته باشي و از هر چيز يه ذره مزه کني. ـ بدي بازيگري از نظر شما چيه؟ ـ اوووم... راستش بهش فکر نکردم. ـ مي تونم بپرسم شما چه چيزهايي تا الان ياد گرفتيد؟ ـ راستش... من مثل تو زياد باهوش نبودم. من مثل خيلي هاي ديگه به خيلي کارا تن دادم فقط به اين خاطر که مشهور بشم. همه شو يادم رفته. ـ من مثل شما فکر نمي کنم. من دوست دارم با جديت کار کنم. اگه هم تو اين فيلم هستم به خاطر آقاي مرادي بود. اين کار مي تونه اولين کار درست و حسابيم باشه و هم آخرين بارم. ـ خب بذار باشه! الناز با شنيدن اين جمله آن هم با صداي بلندچشم هايش گرد شد و توجه اش به چهره برافروخته سعيد جلب شد. سرش را که پايين انداخت متوجه دست هاي سرخ شده سعيد شد. ـ آقاي فرهنگ انگار تب داريد. حالتون خوبه؟ ـ طوريم نيست. ـ شايد من دارم خسته تون مي کنم. ـ چطور؟ ـ انگار زبونتون مي گيره. سعيد از اين حرف الناز تعجب کرد. اما اين بار احساس کرد کمي آرام تر شده، سرش را پايين انداخت و ادامه داد: ـ خود من گاهي اوقات آرزو مي کنم اي کاش زمان به عقب برمي گشت و روي خيلي از انتخاب هام بيشتر دقت مي کردم. تو الان جووني، فرصت داري تا بهتر از من انتخاب کني. اينکه دوست داري بازيگر باشي يا فقط مشهور به بازيگري. الناز زير لب گفت:«توي اين خراب شده چنين چيزي امکان نداره.» ـ منظورت چيه؟ ـ هيچي... بهتره برگرديم. نبايد اين لحظه خوب رو از دست بديم. الناز بلند شد و رفت تا به کاويان خبر ادامه ضبط را بدهد. سعيد هنوز از رفتار عجيب الناز حيرت زده بود. جمله آخر و لبخند کمرنگ الناز توي سرش رژه مي رفتند. مرادي تهيه کننده دوم سريال بود. تا جايي که مي دانست مرادي زن و بچه دارد و اهل اين نبود که زن هاي جوان را تلکه کند. اما به نظرش هم الناز دروغ نمي گفت. درگير و دار اين فکرها بود که دستيار کارگردان صدايش زد: ـ آقاي فرهنگ، آقاي کاويان منتظرتون هستند. هنگام رفتن به جايگاه، دستيار گفت:«من يکي از طرفداراتونم. با خانواده ام تموم کاراتون رو دنبال مي کنم و خيلي خوشحالم که الان باهاتون همکارم. ازتون يه خواهشي داشتم.» کاغذ و خودکاري را از جيبش درآورد و از سعيد خواست تا برايش روي آن امضا کند. سعيد نگاهي به چشمان آبي رنگ و مشتاق دختر انداخت، لبخندي زد و روي کاغذ را امضا کرد. ـ بنويسم براي کي؟ ـ بنويسيد براي رز. سعيد جمله اش را نوشت و کاغذ را تحويل رز داد. دختر موقع گرفتن کاغذ داشت از خوشحالي بال درمي آورد. اما با نگاه به کاغذ ناگهان اخم کوچکي کرد. ـ مشکلي پيش اومده؟ ـ يه ذره انگار بدشکل شده... ولي اشکالي نداره همينم خوبه... ممنونم. رز با صداي کاويان دويد و کنار او نشست. سعيد دوباره جلوي چارچوب در ايستاد تا با صداي کارگردان شروع کند: ـ صدا... دوربين... اکشن. در ويلا دوباره باز شد و الناز وارد ويلا شد. دوباره همان چهره ترسناکي که به دنبال انتقام بود در برابر چشمان سعيد ايستاد. ـ خوشحالم که دوباره مي بينمت. چقدر عوض شدي. ـ براي خوشحالي ديگه جايي نذاشتي. زندگي من رو آتيش زدي. ـ بهتره بريم داخل. اونجا بهتر مي تونيم حرف بزنيم. ـ من هيچ حرفي با تو ندارم. ـ به نفعته که بياي داخل. مي دونم که حرفمو گوش ميدي. «کات!» کاويان به وسط صحنه آمد و گفت:« خيلي عالي بود. تا اينجا کارمون راحت بود و همه عالي بوديد. حالا موقع فيلمبرداري داخل خونه است. همه با هم ميايم داخل.» همه وسايلشان را جمع کردند و افراد بالاي تراس هم پايين آمدند تا بتوانند صحنه را تماشا کنند. يکي از افراد تدارکات به طرف سعيد آمد و از او خواست که دنبالش بيايد. هر دو وارد حمام ويلا شدند. مسئول تدارکات اشاره اي به آن فرد کرد و از او خواست تا از آن جا برود. نگاه سعيد به بسته شدن در حمام گره خورد. اما صداي مسئول تدارکات دوباره حواسش را سر جايش آورد. ـ پيرهنتون رو بکشيد بالا! براي لحظه اي جا خورد. ـ ببخشيد؟ ـ لطفا پيرهنتون رو يکم بالا بکشيد. بايد کيسه خون رو وصل کنم. خيال سعيد راحت شد و دوباره سعي کرد در مقابل مردي سبزه رو با موهاي به هم ريخته که ظاهر جدي اي داشت سرحال و موجه به نظر برسد. کتش را درآورد و پيراهنش را بالا کشيد. در اين حين سعيد سر صحبت را باز کرد: ـ عجب رنگي داره. با خون مو نمي زنه! ـ رنگ غذاي قرمز رو با مايع دستشويي قاطي مي کنن ميشه اين. اگه بخوان خون دهن رو درست کنن جاي مايع دستشويي توش عسل مي ريزن که غلظت خون داشته باشه. ـ ماشالله به اين دقت! معلومه کارتو خوب بلدي. ـ کار راحتيه. اخيرا همکارا سوسول شدن. از کشتارگاه چندش شون ميشه. سعيد از اين رفتار خشک و قيافه بي حالت تدارکات کمي بدش آمد. چه چيز بدتر از اينکه گير يک تدارکاتي گوشت تلخ افتاده بود و بايد حرف هايش را تاييد مي کرد. در گير و دار اين فکرها بود که دوباره صداي آن مسئول را شنيد: ـ خواهشا موقع تيراندازي زياد به ديوار نزديک نشيد! ـ چطور مگه؟ ـ مي دونيد که صاحب خونه چقدر روي تميزي خونه اش حساسه. اين کار رو به ما سپردن که توي حمام انجام بديم که بعدا کثيف کاري نشه. ـ واقعا آدم دقيقي هستي. ـ اين چيزيه که بابتش حقوق مي گيرم. سعيد خنديد و مرد پوزخندي زد. کار تدارکات که تمام شد. سعيد خودش را مرتب کرد و بعد از تشکر از مسئول تدارکات از حمام بيرون رفت. تصميم گرفت براي آخرين بار به همه نگاه کند، الناز داشت جلوي آينه تمرين مي کرد. کاويان و امير با سرمايه گذارها صحبت مي کردند و ناگهان با هم زدند زير خنده. مرادي با تلفن صحبت مي کرد. انگار داشت براي کسي ادا در مي آورد و مي خنديد. سانيا روي مبل نشسته بود و زيرچشمي به سعيد نگاه مي کرد. سعيد نگاهش را از سانيا برگرداند و قدم گذاشت تا با مرادي سلام و عليک کند. ـ سلام. ـ به به بالاخره ستاره سهيل يه رويي به ما نشون داد. يه لحظه بيا... مرادي گوشي اش را به طرف سعيد گرفت. سعيد کودک 5 ساله اي را روي صفحه ديد: ـ سينا جان به عمو سعيد سلام کن. کودک سلامي گفت و زد زير گريه. مادرش سريع وارد شد و بعد از کمي عذرخواهي تماس را قطع کرد. مرادي گفت:«شما ببخشيدش بچه ام يکم خجالتيه قربونش برم.» سعيد خنديد و پرسيد:« قبلا که بچه خوبي بود چرا اينطوري شده؟» ـ نيمه شب از خواب بيدار شده بدخواب شده. خواستم سرگرمش کنم ولي شما همه چي رو ريختي بهم. ـ بفرما. مثل اينکه تو گوشي رو بهم دادي. ـ فکر کردم به درد مي خوره. راستشو بخواي کاراي منم افاقه نکرد. واقعا که بچه کوچيک داشتن عالمي داره. اين بچه ها تا کوچيکن مايه دردسرن و بزرگ هم ميشن بايد از اين ور و اونور جمعشون کني. خوش به حالت که بچه نداري وگرنه تو هم باهام موافق بودي. سعيد کمي سکوت کرد و به مرادي گوش داد. خنده هايش، حرف هايش، صدايش و حرکات دستش. به يک باره از او بدش آمد و لحظه اي فکر کرد هر چه تا به حال درباره اش شنيده حقيقت دارد. از اين جور آدم ها اصلا خوشش نمي آمد ولي هر بار که به آيينه نگاه مي کرد چهره يکي از آن ها را در خودش مي ديد. ـ بهتره برگردم سرکارم. خوشحال شدم ديدمت. ـ بازي خوبي داشته باشي، حتما تشويقت مي کنم. سپس صدايش بلندتر شد و به کاويان گفت:« کاويان جون من ديگه مي خوام برم. خداحافظ.» کاويان با شنيدن صداي مرادي از جمع جدا شد و به سمت مرادي رفت. ـ کجا با اين عجله؟ بيا اينجا ببينم... کاويان دست مرادي را گرفت و او را به سمت جمع خودش کشاند. سعيد لبخندي زد و براي مرادي دستي تکان داد. از ويلا بيرون رفت،آن قدر در پياده روي اطراف خانه قدم زد تا پاهايش درد بگيرد. کمي که خسته شد داخل حياط روي پله هاي خانه نشست. دوباره به آسمان پرستاره نيمه شب نگاه کرد و به پرنورترين ستاره اش خيره شد. ناگهان ستاره او را به ياد چيزي انداخت و سرش را پايين انداخت. چشم هايش از اشک مي سوخت، فکر کرد چون زياد به ستاره خيره شده چشمانش خيس شده اما هنوز نمي دانست چرا گلويش هم ناگهان گرفت. ديگر طاقت نداشت، گوشي اش را بيرون کشيد تا دوباره با شماره اي آشنا تماس بگيرد. يادش آمد که خاموشش کرده و دوباره روشنش کرد. در آن لحظه چيزي به جز مونا به چشمش نخورد. کمي مکث کرد، دوباره سوال پشت سوال، اگر جوابم را ندهد؟ اگر تند برخورد کند چه؟ تمام سوالهايش فقط يک جواب داشت، ديگر مهم نيست. شماره را فشار داد و تماس گرفت. ـ الو مونا، تويي؟ صدايي از پشت تلفن نيامد. بعد ازکمي بوق خوردن چنين صدايي به گوشش خورد. تلفن مونا روي پيغام گير بود. ـ سلام... شما با خانم مونا شيري تماس گرفتيد. لطفا پس از شنيدن صداي بوق پيغام خود را بگذاريد... ـ سلام... نمي خوام جوابم رو بدي. فقط اين بار قطع نکن... بذار باهات حرف بزنم. امشب آسمون اينجا خيلي قشنگه. پر از ستاره اس. تا اون ستاره خوشگل رو ديدم ياد تو افتادم. فقط خواستم بگم براي اينکه چيزاي زيادي رو نديدم تا برات تعريف کنم معذرت مي خوام. بابت قول هايي که نتونستم بهشون عمل کنم منو ببخش... دوستت دارم و شرمنده ام که نتونستم اينو زودتر بهت بگم... خداحافظ. ديگر گلويش نمي گرفت اما چه چيزي ديگر مي توانست جلوي اشک هايش را بگيرد؟ گوشه اي کز کرد، سرش را پايين انداخت و تا توانست گريست. خيلي وقت بود که اين طور گريه نکرده بود. به خودش که آمد تازه فهميد چه بلايي سر زندگياش آورده است. چه چيزهايي پيش چشمش بود و از آن ها غافل بود. همان لحظه از خودش پرسيد:« چيز ديگه اي هست که هنوز نفهميده باشم؟» دوباره آن آسمان پرستاره چند لحظه قبل به يادش آمد، رو به آسمان کرد و تنها يک چيز گفت:«خدايا، خودت به من کمک کن.» با سري پايين و حالتي شرم زده وارد خانه شد. کاويان اولين کسي بود که به سمتش آمد و طوري فرياد کشيد که نگاه همه به طرف آنها جلب شد: ـ چي کار کردي با خودت ؟ اصلا ازت انتظار نداشتم. ـ ببخش. يهو اينطوري شد. ـ حالا چطور با اين قيافه فيلمبرداري کنيم؟ چشات که سرخ سرخ شده، صورتت هم که پف داره صداتم که... رز چيزي در گوش کاويان گفت. ناگهان کاويان قيافه حق به جانبش را کنار گذاشت و چهره اش آرام تر شد. ـ چرا به فکر خودم نرسيد. کارت درسته رز... روي ميز ناهارخوري براي پذيرايي از مهمانان شيشه گيلاس تدارک ديده بودند. قرار بود بعد از فيلمبرداري براي مهماني ويلا را قرق کنند و صبح از ساحل بروند. کاويان يکي از ليوان ها را برداشت، کمي مشروب در آن ريخت و دست سعيد داد: ـ از اين جا به بعد اين طوري فيلمبرداري ميشه. شيدا وارد خونه ميشه و متوجه ميشه که بوذري تا خرخره مست کرده. همون ديالوگ ها رو پيش مي گيريم و بعدش شليک. عجب سناريوي جالبي ازش دراومد خوشم اومد... يالا بچه ها آماده شيد کلي کار داريم. سعيد هاج و واج همه را نگاه مي کرد. همه مي دويدند تا به سرعت کارشان را انجام دهند و کاويان سرخوش از ايده ي ظاهرا زيرکانه اش به بقيه عوامل امر و نهي مي کرد. هر بار که يکي از آن ها لبخند يا قهقهه مي زد، قلب سعيد را از درون زخم مي زد و مي دريد. ناگهان خون در صورتش دويد و جلوي چشمانش را گرفت، به سختي نفس مي کشيد و در دستي که مشروب را به دست داشت احساس درد مي کرد، دستش را آرام بالا برد و ناگهان ليوان را به زمين زد. ليوان خرد شد و مايع قرمز رنگ روي زمين پخش شد. سروصدا ها به يک باره متوقف شد. ده ها چشم به طرف مردي چرخيد که روي زمين زانو زده بود و به خرده شيشه ها مي نگريست. نفسش بالا نمي آمد و با دهان نفس مي کشيد. در هر خرده شيشه و قطره مشروب مي توانست خودش را ببيند. اين لحظه واقعي بود. به راستي و صافي يک خط صاف. در يک لحظه احساس کرد که نابينا شده و فقط مي تواند صداي بقيه را بشنود. ـ با ليوان چيکار کردي؟ ـ حالتون خوبه؟ چيزيتون که نشد؟ ـ نگران هيچي نباشيد. خودم الان جمع شون مي کنم. رز ليوان را با پارچه اي جمع کرد و کاويان بغل گوش سعيد زانو زد: ـ داري چي کار مي کني؟ اينقدر مسخره بازي درنيار. همه اينا منتظرن تا يه آتويي از ما دربيارن اونوقت تو اينجوري مي کني؟ ـ دروغه... همه اش دروغه. ـ چي دروغه؟ بچه بازي درنيار که اصلا بهت نمياد. بلند شو... کاويان دست سعيد را گرفت و روي صندلي ميز ناهارخوري نشاند. ـ تقصير من شد. نبايد مشروب رو مي دادم دستت ولي اشکالي نداره. کافيه فقط روي اين صندلي بشيني. خودم بهت اشاره مي کنم چي بگي. اجازه بده ديگه کار رو تموم کنيم قربونت برم... کاويان سر سعيد را بوسيد و روي صندلي اش نشست. ـ صدا... دوربين... اکشن... سعيد فقط مي توانست روي آن صندلي به مردم روبه رويش و به چلچراغ بالاسرش نگاه کند. نگاهش لحظه اي به امير که به او نگاه مي کرد گره خورد. نگاهي خالي و بدون احساس. امير نگاهش را برگرداند و مشغول صحبت با مهمان ها شد. سعيد لب هايش را بهم فشرد و سرش را پايين انداخت. متوجه شد که دوربين روبه رويش است و بايد درمقابل آن درست برخورد کند. ده دقيقه بعد صداي قدم هاي آرام و محکمي به گوشش رسيد. هنوز يادش بود که چه بايد بگويد و چگونه بخندد: ـ خوش اومدي دختر حاجي. خانمي شدي براي خودت! باباي بي لياقتت چطوره؟ ـ اسم باباي منو نيار... سعيد به آرامي نگاهش را به طرف الناز برگرداند، دوربين روي کرين داشت اين لحظه را مي گرفت، بايد بلند مي شد و شروع مي کرد به حرف زدن. به يک باره از مستي دروغينش گيج شد و همين که بلند شد سکندري خورد بلافاصله دستش را به ميز تکيه داد و با قامتي خميده به الناز خيره ماند. بايد حرف حافظه اش را مي خواند يا صداي قلبش را به زبان مي آورد؟ جاي کات ديگر نبود. نبايد هم مي بود. ديگر مغزش کار نمي کرد. بهتر بود با قلبش جلو مي رفت: ـ هيچ مي دوني من کي ام؟ من مي تونم اسم هر کي و هر چيزي رو بيارم و کسي مثل تو هم نمي تونه جلوي منو بگيره. قدمي به طرف الناز برداشت: ـ من تو خيلي چيزا جلو رفتم... راحت نبود. من جون کندم تا به اينجا رسيدم دختر... زندگي داشتم، زن و بچه داشتم. اما اون باباي نمک نشناس تو تمام اينا رو به آتيش کشيد. الان اومدي چي رو ببيني؟ بدبختي و بيچارگي منو؟ منم الان عين تو بدبختم عين خود تو... انگشت اشاره اش به سمت الناز رفت. همه مبهوت اين بازي و اين پيشروي عجيب سعيد از فيلمنامه شده بودند. الناز متعجب شده بود اما انگار نيرويي از جانب سعيد گرفته بود. دندان هايش را به هم فشرد و تصميم گرفت با اين موسيقي خارج از کوک همراهي کند. همه بايد شاهد تنها لحظه راستين تمام اين سال ها مي بودند. الناز چند قدم به طرف سعيد که هنوز به ميز تکيه داده بود برداشت. ـ من هنوز بدبخت نشدم... تو اشتباه مي کني. بابام همين که تو رو نکشت خيلي بهت لطف کرد ولي تو بهمون ظلم کردي و ازم گرفتيش، ولي حالا اومدم تا لذت ببرم. تا سرت رو نبرم و جلوي قبرش نندازم آروم نميشينم. من مي تونم انتقام بابام و زندگي خودمو ازت بگيرم. پس بدبخت نيستم. دوربين ها با دستور مدير به تلاطم افتادند. انگار معجزه شده بود. دوربين ها جان گرفته بودند و مي دويدند. سعيد به الناز نگاه کرد، سري تکان داد و زهرخندي شيطاني زد. ـ چرا هستي... خودت هم اينو خوب مي دوني. بهم ميگي عوضي... باشه. ولي يادت رفته يه روزي آرزوت ازدواج با اين عوضي بود؟ اين عوضي فقط يه گناه کرده بود... خام شد و فريب حرف هاي قشنگت و اداهاي تو رو خورد... سراغ آدم اشتباهي اومدي. قاتل واقعي حاجي تويي. تو باباتو به من عوضي فروختي! الناز طبق دستور کارگردان به طرف سعيد رفت، يقه اش را گرفت و به ديوار چسباند. اسلحه اش را درآورد و به طرف سر سعيد گرفت: ـ خفه شو! من باباي بيچاره ام رو به تو فروختم. به من قول داده بودي که هوامو داري. من زندگي و عمرمو براي توي هرزه مست دروغگو تلف کردم. تو هم به اندازه من گناهکاري! تو هم مثل من بايد تاوان بدي! سعيد به چهره خشمناک الناز زل زد، چشمانش را ريز کرد و بلندبلند خنديد. ـ صداتو نمي شنوم... ميشه يکم بلندتر حرف بزني؟ الناز عصباني شد، حس مي کرد به همان احساسي رسيده است که انتظارش را دارد. همان طور که قبلا تمرين کرده بود بايد يقه سعيد را مي گرفت، به ديوار مي کوبيدش و بعد او را به زمين مي انداخت. تمام نيرو و وزنش را به دست راستش انداخت و سعيد را به زمين هل داد. سر سعيد محکم به ديوار روبه رو خورد، حس کرد مغزش داغ شده، برخلاف هميشه حس درد را خيلي زود فهميد. انگار تمرکز برايش راحت بود و ديگر درک موقعيت نيازي به طول کشيدن نداشت. همين ضربه محکم کافي بود از خودش بپرسد اين جا چه خبر است؟ ولي نمي توانست صدايش را بلند کند تا ديگران هم بشنوند. نفس کشيدنش داشت به شماره مي افتاد. چيزي داشت اشتباه پيش مي رفت. نگاه ملتمسانه اش به الناز گره خورد، الناز مثل يک ببر خشمگين بالا سرش بود. يک قدم، دو قدم و سه قدم به عقب. اسلحه به طرف قلب سعيد نشانه رفت. ـ ديگه بسه. ديگه نمي توني منو تحقير کني. من حالا از تو قوي ترم. ديدار به قيامت آقاي بوذري. صداي کرکننده اي تمام ساکنين خانه را به لرزه انداخت. همه از صداي اسلحه جا خورده بودند. رز با ديدن اين صحنه جيغ کوتاهي کشيد اما کاويان جلوي دهانش را گرفت تا بقيه صحنه گرفته شود. الناز هراسان به سعيد نگاه مي کرد، اين سعيد با هميشه فرق داشت. او نيمه نشسته روي زمين بود. چشمانش باز بود اما الناز نمي توانست سياهي چشم هايش را ببيند. نگاه الناز به سوراخ روي لباس سعيد گره خورد که با گلوله به سينه اش زده بود. هيچ اشتباهي در کار نبود. سعيد بي حرکت به ديوار تکيه داده بود ولي بايد بازي ادامه مي يافت. اسلحه را زمين انداخت و با ترس روي زمين زانو زد. ـ کات، عالي بود! معرکه بود! کاويان از شادي فرياد مي زد، همهمه ها بلند شد و همه با خوشحالي وسايلشان را رها کردند و به وسط صحنه آمدند. بعد از چند دقيقه خوشحالي و هورا کشيدن همه به سمت حياط پشتي رفتند تا سور و سات مهماني را بچينند. رز سيني گيلاس را با خود برد و جلوتر از همه رفت. همين که سعيد چشمانش را نيمه باز کرد الناز نفس راحتي کشيد و لبخندي مضطرب به روي لب هايش نشست. با خوشحالي بلند شد تا سعيد را از نقشش بيرون بياورد. هميشه همين بساط با سعيد وجود داشت. ـ باز که رفتيد تو نقش تون آقاي فرهنگ. بلند شين ديگه وقت استراحته. سعيد لبخند کمرنگي زد. پلک هايش را نيم تکاني داد اما حرف نمي زد. کاويان جلو آمد و دست سعيد را گرفت، همين که بازوي سعيد را به سمت خود کشيد سعيد سست شد و روي زمين افتاد. الناز به کمک کاويان آمد، دست ديگر سعيد را گرفت و هر دو او را با هم روي صندلي کارگرداني نشاندند. سعيد سرش را پايين انداخته بود و دهانش باز مانده بود. ـ اگر حالتون خوب نيست مي خوايد با هم بريم حياط پشتي اونجا... کاويان الناز را کنار زد و گفت:«امروز خيلي خسته بود. بذار راحت باشه خودش بلند ميشه.» ـ نميشه که تنهاش بذاريم... ـ من ميشناسمش. فعلا همين طور باشه خودم ميارمش. بعد از چند دقيقه سور و سات مهماني به پا شد، مهمانان آهنگ کذاشتند و در حياط پشتي بساط کردند. کاويان به حمام رفت تا صورتش را بشويد. امير قبل از آن داخل بود خودش را در آينه تماشا مي کرد. کاويان خنديد و پرسيد:«به چي زل زدي مستر؟» ـ به خودم. خوشحالم بالاخره تموم شد. ـ واقعا خدا قوت امير جان. زحمت همه مون گردن تو بود. خيلي اذيتت کرديم. امير لبخندي زد و گفت:«نه بابا اين چه حرفيه؟ فقط انگار يکم بد با سعيد حرف زدم.» ـ يکم؟ خيلي بد حرف زدي. ـ ببين... من روم نميشه بهش بگم ببخشيد. مي دوني که... ـ مي فهمم همون غرور تهيه کنندگي و اين حرف ها. ـ همون که تو ميگي. حالا که پروژه و اعصاب خوردي ها تموم شده ميشه ميانجي بشي من و سعيد با هم آشتي کنيم. بهش بگو پولش رو دادم قول ميدم ديگه منت سرش نذارم. ـ والا اين کله شقي که من ازش سراغ دارم محاله زود آشتي کنه. ولي يه قراري بذاريم ديگه کدورت ها رو بذاريم کنار. ولي الان وقت بزن و بکوبه بيا وقت نداريم. ـ تو برو... من جوهر روان نويس به دستم خورده بايد با ليف بشورمش. خدا کنه خلعتبري ها دهنمو صاف نکنند که ليف شون رو خيس کردم کاويان بلند گفت:«خدا رو شکر که ميريم و از دست اين ها راحت ميشيم. زود بيا مي بينمت.» امير با دست هاي جوهري اش کلنجار رفت، بعد از اين که لکه ها را به سختي از روي دستش برداشت، دست هايش را پر از آب کرد و صورت داغ شده اش را شست. در آيينه خودش را ديد و لبخندي زد. خوشحال بود که اين پروژه بالاخره تمام شده. همين که بيرون آمد يک راست به حياط پشتي رفت و سرگرم شنيدن تبريکات جانانه حاضرين شد. ده دقيقه اي همه با آهنگ رقصيدند و روي هم مشروب ريختند و خوردند. امير فکر مي کرد حتما کاويان و سعيد خيلي وقت قبل آمده اند. ميان جمعي کمي که ميان جمعيت سر چرخاند متوجه شد اثري از آن ها در حياط پشتي نيست. وارد سالن شد و دوباره به سمت سعيد آمد. سالن خالي بود. از سعيد خبري نبود. فکر کرد حتما دوباره توي حياط نشسته و ستاره ها را نگاه مي کند. به سمت حياط رفت اما آن جا هم پيدايش نکرد. ترسي به جان امير افتاد. يعني با آن حال و روزش کجا مي توانست برود؟ از در ويلا بيرون آمد و اطرافش را نگاه کرد. اي کاش احمدي را همراهش مي آورد ولي ديگر براي صدا کردنش دير شده بود. دوباره به طرف خانه برگشت. به دنبال احمدي تمام جمعيت را زير و رو کرد. مي ترسيد که در آن موقع شب تنها بيرون برود. ناگهان با صداي جيغ بلند رز همه به خود آمدند. همه چيز را رها کردند و به طرف سالن پذيرايي دويدند. کاويان با دست هاي خوني روي زمين زانو زده بود و مانند يک سگ که از دست چند شغال گريخته باشد با دهان نفس مي زد. ـ چي شده؟ دستت چرا خونيه؟ سعيد کجاست؟ ـ بيرون... سعيد اون بيرون... ناگهان فردي گفت:«يا اباالفضل!» و همه با هم به بيرون دويدند. وقتي رسيدند انگار چند نفر از مردم زودتر متوجه شده بودند و دور سعيد را گرفته بودند. با ورود جمعيت به سمت سعيد رفته رفته دور ويلا شلوغ شد و داد و فرياد همه به هوا رفت. آن لحظه همه در يک چيز با هم اشتراک داشتند و آن هم خيره شدن به جنازه اي خونين بود. اما واکنش شان به اين موضوع متفاوت بود، چند نفر به 110 زنگ زدند، عده اي بقيه را آرام مي کردند و عده اي سعي کردند تا از صحنه فرار کنند. الناز با ديدن جنازه جيغ بلندي کشيد و روي زمين غش کرد. عده اي ديگر دور او را گرفتند. امير ايستاده بود و با سکوت و چشم هاي خيس به سعيد نگاه مي کرد، کاويان هنوز نمي توانست باور کند چه اتفاقي افتاده. روي زمين زانو زده بود، مدام سعيد را تکان مي داد و اسمش را فرياد مي زد. امير به سرعت به طرف کاويان قدم برداشت و بازويش را گرفت: ـ بلند شو ناصر، ديگه نبايد بهش دست بزني. ـ يعني چي که بهش دست نزن؟! ـ نمي فهمي اون مرده؟ اگه بهش دست بزني خونش مي افته گردنت. ـ به درک! بايد بيدارش کنم. اون نبايد بميره! ـ ديگه دير شده... تقصير تو نيست. کاويان با چشم هاي سرخ شده اش نگاهي به امير انداخت، خودش را در آغوش او انداخت و هق هق گريه کرد. ـ تقصير تو نيست. الان من و تو فقط يک وظيفه داريم. بايد قوي باشيم. به خاطر سعيد آروم باش... همه چيز درست ميشه.

زخم کهنه - قسمت اول
۱۵۵ بازدیددوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۱:۱۵


